نقد و بررسی
نقد دختر سرگشته (The Staggering Girl) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانه، بازگشت به حافظه «The Staggering Girl» ساختهٔ Luca Guadagnino، در ظاهر از سفری ساده آغاز میشود: فرانچسکا مورتی، نویسندهای ایتالیاییـآمریکایی که در نیویورک زندگی میکند، برای بازگرداندن مادر سالخوردهاش، سوفیا، راهی رم میشود. اما مقصد این سفر فقط خانهٔ مادر نیست؛ فرانچسکا به قلمرو خاطراتی قدم میگذارد که سالها از آنها فاصله گرفته و هنوز معنای روشنی برایشان نیافته است.
فیلم از همان ابتدا بهجای آنکه مسیر بازگشت را به روایتی سرراست تبدیل کند، آن را به حرکتی ذهنی بدل میسازد: گذشته و اکنون بر هم میافتند و تجربهٔ شخصیت اصلی بیشتر از راه تصویرها، صداها و تداعیها شکل میگیرد تا با توضیحهای روشن و پیوسته. این اثر با مدت زمانی کوتاه، بهجای ساختن درامی متعارف، میکوشد حالتی عاطفی و بصری را پیش چشم تماشاگر بگستراند.
خاطره بهمثابهٔ شکل روایت فیلم مرز میان واقعیت، رؤیا و یادآوری را آگاهانه ناپایدار میکند. گذشته همچون بخشی مرتب و بستهشده از زندگی فرانچسکا بازنمیگردد؛ پارهپاره، حسی و گاه نامنتظر سر برمیآورد. بازگشت به رم با بازگشت به کودکی پیوند میخورد، اما فیلم این پیوند را به شکل شرححال یا زنجیرهای از علتومعلولهای روشن عرضه نمیکند.
خاطره در اینجا بیشتر شبیه فضایی است که شخصیتها در آن شناورند: تصویری ناگهان جای تصویر دیگر را میگیرد و زمان، تابع منطق عاطفه میشود. این انتخاب با جهان درونی فرانچسکا تناسب دارد؛ او نه فقط با مادرش، بلکه با برداشت خودش از گذشته و هویتش روبهروست. بااینحال، شیوهٔ گسستهٔ روایت گاهی فاصلهای میان تماشاگر و تجربهٔ شخصیت ایجاد میکند.
« این اثر با مدت زمانی کوتاه، بهجای ساختن درامی متعارف، میکوشد حالتی عاطفی و بصری را پیش چشم تماشاگر بگستراند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ابهام میتواند به فیلم امکان دهد از توضیحهای روانشناختی ساده بگریزد، اما وقتی نشانهها و گذارها بیش از اندازه نامشخص میشوند، تماشاگر بهجای آنکه در راز فیلم شریک شود، ممکن است بیرون از آن بماند. اثر در این مرز باریک میان ابهام شاعرانه و پراکندگی روایی حرکت میکند و همیشه از آن به سود خود بهره نمیبرد.
مادر و دختر؛ نزدیکیِ آمیخته به زخم مرکز عاطفی فیلم رابطهٔ فرانچسکا و سوفیاست؛ رابطهای که نه با مهر بیقیدوشرط تعریف میشود و نه با خصومت صرف. میان آن دو، تاریخ مشترکی وجود دارد که بخشی از آن در سکوت و بخشی دیگر در خاطرههای دشوار باقی مانده است. سوفیا هنرمندی برجسته است و حضور هنرش در زندگی دخترش از حضور خود او جدا نیست: هنر میتواند میراثی باشد که مادر به دختر میسپارد، اما همزمان سایهای نیز باشد که بر استقلال و خودشناسی او میافتد.
از همین رو، هنر در فیلم تنها موضوعی زیباشناختی نیست؛ به زبان غیرمستقیمی برای سنجیدن فاصله و پیوند میان دو نسل تبدیل میشود. Julianne Moore در نقش فرانچسکا، اندوه و تردید را با مهاری سنجیده منتقل میکند. بازی او بهجای آنکه احساسات را به نمایش بیرونی و پرهیاهو بدل کند، بر مکثها، نگاهها و تغییرهای کوچک تکیه دارد.
Marthe Keller نیز به سوفیا وقار و پیچیدگی میبخشد؛ زنی که هم بهواسطهٔ جایگاه هنریاش حضوری بزرگ دارد و هم در برابر فرسودگی و ناتوانی جسمانی آسیبپذیر است. کار این دو بازیگر، بیش از دیالوگها، به رابطه جان میدهد؛ زیرا گفتوگوهای فیلم گاه آنقدر شاعرانه و سربستهاند که بار عاطفی صحنه را بهتنهایی حمل نمیکنند.
« اثر در این مرز باریک میان ابهام شاعرانه و پراکندگی روایی حرکت میکند و همیشه از آن به سود خود بهره نمیبرد. »
شخصیتها و اجرا
تصویر؛ میان شهر و رؤیا یکی از کامیابترین جنبههای فیلم، ساختن جهانی است که در آن شهرها به پسزمینهای واقعگرا محدود نمیمانند. نیویورک و رم، گذشته و اکنون را از هم جدا میکنند، اما ظاهر بصری فیلم میان این فضاها پیوندی نرم و مهآلود برقرار میسازد. قابها با دقت چیده شدهاند و رنگها، نور و حرکت دوربین بیش از آنکه فقط مکان را نشان دهند، کیفیت ذهنی تجربه را منتقل میکنند.
فیلم میخواهد تماشاگر را در وضعیتی معلق نگه دارد؛ گویی هر مکان، خاطرهای است که هنوز کاملاً به تصویر بدل نشده است. در این جهان، تصویر گاه از روایت پیشی میگیرد. این برتری میتواند جذاب باشد، چون فیلم را از توضیح مستقیم بینیاز میکند و به تماشاگر فرصت میدهد در جزئیات بصری معنا بجوید.
اما همین غلبهٔ تصویر بر داستان، ضعف اثر را نیز آشکار میکند: برخی صحنهها چنان به زیبایی ترکیببندی و حسوحال خود متکیاند که به نظر میرسد بیش از آنکه شخصیتها را به مرحلهای تازه برسانند، برای ماندن در قاب طراحی شدهاند. زیبایی در اینجا نیروی اصلی فیلم است، اما گاهی بهجای پیشبرد درام مینشیند.
لباس و مد؛ زیبایی یا وقفه در داستان؟ لباسها در «The Staggering Girl» عنصری حاشیهای نیستند. فیلم در همکاری با خانهٔ مد Valentino ساخته شده و پوششها در میزانسن، رنگبندی و جلوهٔ کلی آن نقشی آشکار دارند. این حضور میتواند با مضمون اثر ارتباط پیدا کند: لباس، همچون نقاشی یا خاطره، چیزی را دربارهٔ هویت و نحوهٔ دیدهشدن بیان میکند.
« در این جهان، تصویر گاه از روایت پیشی میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پارچهها و صورتهای آراسته به جهان فیلم کیفیتی نمایشی میبخشند و بعضی قابها را به تصویرهایی مستقل و بهیادماندنی تبدیل میکنند. بااینهمه، مرز میان بیان هنری و نمایش تبلیغاتی همیشه روشن نیست. در بخشهایی، چشمانداز مد و پوشاک چنان مسلط میشود که گویی شخصیتها برای نمایش لباسها در قاب حضور دارند، نه اینکه لباسها در خدمت تجربهٔ آنها باشند.
چنین لحظههایی توازن فیلم را برهم میزند: مخاطب بهجای دنبالکردن وضعیت عاطفی فرانچسکا، متوجه کیفیت بصری و نمایشی پوششها میشود. این تناقض الزاماً ارزش زیباییشناختی فیلم را از میان نمیبرد، اما پرسشی مهم پیش میکشد: آیا تصویر در حال کشف جهان درونی شخصیت است، یا جهان درونی بهانهای برای نمایش تصویر شده است؟
صدا، موسیقی و زبان شاعرانه موسیقی Ryuichi Sakamoto به فیلم بُعدی لطیف و شناور میدهد. صدا در کنار تصویر، بهجای آنکه صرفاً هیجان صحنه را هدایت کند، حالتی از یادآوری و فاصله میسازد؛ گویی آنچه شنیده میشود نیز از پشت پردهٔ زمان به گوش میرسد. این همراهی برای فیلمی که به پیوستگی روایی متعارف وابسته نیست، اهمیت ویژه دارد: موسیقی میتواند میان لحظههایی پیوند برقرار کند که از نظر داستانی بهآسانی به هم متصل نمیشوند.
در برابر این ظرافت، زبان شخصیتها گاه بیش از حد آرایشیافته و مبهم میشود. دیالوگ شاعرانه وقتی اثرگذار است که بتواند احساس یا اندیشهای دشوار را در صورتی تازه آشکار کند؛ اما هرگاه به جملههایی تبدیل شود که بیشتر به رمزآلودبودن خود آگاهاند تا به رابطهٔ گوینده و مخاطب، فاصله میآفریند.
« بااینهمه، مرز میان بیان هنری و نمایش تبلیغاتی همیشه روشن نیست. »
قوتها و کاستیها
در این فیلم، همین فاصله گاه به سود فضای رؤیاگون عمل میکند و گاه مانع شکلگیری صمیمیتی عمیقتر با شخصیتها میشود. تماشاگر میتواند از موسیقی و تصویر تأثیر بگیرد، بیآنکه همیشه بداند شخصیتها دقیقاً چه چیزی را از دست دادهاند یا میخواهند بازپس گیرند. جمعبندی «The Staggering Girl» بیش از آنکه روایتی کامل و پیوسته از آشتی یا رویارویی مادر و دختر باشد، اثری کوتاه و تجربی دربارهٔ چگونگی بازگشت گذشته است؛ گذشتهای که با بازگشت به خانه حل نمیشود، بلکه از راه تصویر، هنر و احساس دوباره جان میگیرد.
فیلم در فضاسازی رؤیاگون، قاببندیهای چشمنواز، موسیقی و بازیهای Julianne Moore و Marthe Keller دستاوردهای روشنی دارد. در مقابل، روایت گسسته، دیالوگهای سربسته و گاه تسلط بیش از اندازهٔ جلوهٔ مد بر شخصیتپردازی، پیوند با جهان عاطفی اثر را محدود میکنند. ارزش فیلم را باید در همان کشمکش میان این دو سویه جستوجو کرد: گاهی تصویر بهتنهایی چیزی را بیان میکند که داستان از گفتنش بازمیماند؛ گاهی نیز زیبایی بصری چنان پیش میتازد که قصه در پس آن محو میشود.
تماشاگرانی که از روایت خطی انتظار دارند، احتمالاً با اثر فاصله خواهند گرفت؛ اما کسانی که با سینمای تداعیمحور و تجربههای بصری همراه میشوند، میتوانند در آشفتگی حسابشدهٔ آن لحظههایی شاعرانه بیابند. فیلم نه پاسخ قطعی میدهد و نه همهٔ زخمهای گذشته را توضیح میدهد؛ نیروی خود را از همین ناتمامی میگیرد، هرچند همیشه نمیتواند آن را به تجربهای کاملاً روشن و نافذ بدل کند.
ثبت دیدگاه