نقد و بررسی
نقد پیشِ اشتیها خوش آمدید (Welcome to the Sticks) | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای دربارهٔ جغرافیای پیشداوری «به خانهٔ شتیها خوش آمدید» کمدیای فرانسوی به کارگردانی دنی بون است که اختلاف میان جنوب آفتابی و شمال دورافتادهٔ فرانسه را به نقطهٔ عزیمت داستانش بدل میکند. فیلیپ، کارمند ادارهٔ پست، برای خوشحالکردن همسرش ژولی میکوشد به شهری ساحلی منتقل شود؛ اما نقشهاش نتیجهای وارونه دارد و او را راهی برگ، شهری در شمال کشور، میکند.
آنچه در آغاز برای فیلیپ حکم تبعید و محرومیت دارد، کمکم به آزمونی برای تصوراتش از آدمها و مکانها تبدیل میشود. فیلم از همین موقعیت آشنا بهره میگیرد: غریبهای پا به محیطی میگذارد که پیشاپیش دربارهاش حکم صادر کرده و ناچار میشود فاصلهٔ میان خیال و واقعیت را بسنجد. خلاصهٔ داستان، محل وقوع و نقشهای اصلی فیلم نیز همین تقابل جنوب و شمال را در مرکز روایت قرار میدهند.
کمدیِ وارونهکردن انتظارها نیروی اصلی فیلم نه در پیچیدگی پیرنگ، بلکه در جابهجایی تدریجی نگاه فیلیپ نهفته است. او سفرش را با مجموعهای از هراسها آغاز میکند: آبوهوای نامساعد، شهری ناشناخته و مردمی که گمان میکند از جهان آشنای او دورند. این ترسها بیش از آنکه بر شناختی واقعی تکیه داشته باشند، از شایعه و تصویرسازی ذهنی تغذیه میشوند.
فیلم نیز بهجای آنکه این پیشداوری را با موعظهای مستقیم محکوم کند، آن را به سرچشمهٔ موقعیتهای کمیک بدل میسازد. فیلیپ هرچه بیشتر با محیط تازه روبهرو میشود، ناهماهنگی میان تصور قبلیاش و زندگی روزمرهٔ مردم آشکارتر میشود. این شیوه، به فیلم گرمایی قابلتوجه میبخشد. شوخیها عمدتاً از سوءتفاهم، تفاوت عادتها و ناتوانی شخصیتها در خواندن یکدیگر شکل میگیرند؛ اما زیر این بازیهای کمدی، پرسشی جدیتر جریان دارد: چه کسی حق دارد دربارهٔ یک منطقه و ساکنانش داوری کند، وقتی شناختش از آنان تنها بر کلیشه استوار است؟
« خلاصهٔ داستان، محل وقوع و نقشهای اصلی فیلم نیز همین تقابل جنوب و شمال را در مرکز روایت قرار میدهند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم پاسخی ساده و انسانی پیشنهاد میکند: مواجههٔ مستقیم معمولاً از تصور دورادور قابلاعتمادتر است. زبان، صدا و هویت محلی زبان در این اثر تنها وسیلهٔ گفتوگو نیست؛ خود به یکی از شخصیتهای اصلی فیلم بدل میشود. گویش محلی شمال فرانسه، برای فیلیپ نخست نشانهای از بیگانگی و فاصله است.
تفاوت آواها و واژگان، گفتوگوهای روزانه را به میدان سوءبرداشت و شوخی تبدیل میکند و تماشاگر را نیز در موقعیت شنوندهای قرار میدهد که باید با قواعد زبانی تازه کنار بیاید. بخش مهمی از طراوت فیلم از همین بازی صوتی میآید: کلمات آشنا ناگهان غریب به نظر میرسند و گفتار معمولی رنگی نمایشی پیدا میکند.
این انتخاب، هم بزرگترین امتیاز فیلم است و هم محدودیت آن. برای مخاطبی که با زبان و فضای فرهنگی فرانسه آشنایی دارد، تفاوت گویشها میتواند لایهای از شوخی و ظرافت بسازد که در ترجمه بهآسانی منتقل نمیشود. حتی برای تماشاگر ناآشنا نیز موسیقی گفتار و واکنشهای شخصیتها سرگرمکننده است، اما بخشی از معنای کلام ناگزیر پشت مانع ترجمه میماند.
فیلم در این زمینه به بومیبودن خود وفادار است؛ بهایی که برای این وفاداری میپردازد، دشوارترشدن ارتباط کامل برخی شوخیها با مخاطبان دور از آن فرهنگ است. بازیها و شیمی میان شخصیتها کد مراد در نقش فیلیپ، تعادل مناسبی میان کلافگی، بدگمانی و آسیبپذیری برقرار میکند. شخصیت او در آغاز ممکن است خودخواه یا ناآگاه به نظر برسد، اما بازی مراد مانع میشود که این ویژگیها به تصویری خشک و یکبعدی محدود شوند.
« فیلم پاسخی ساده و انسانی پیشنهاد میکند: مواجههٔ مستقیم معمولاً از تصور دورادور قابلاعتمادتر است. »
شخصیتها و اجرا
او مردی را میسازد که قصد بدی ندارد، اما جهان را از پشت فیلتر ترسها و ملاحظات شخصیاش میبیند. تحول او نیز بیشتر از راه واکنشهای کوچک و تغییر تدریجی رفتار آشکار میشود تا با سخنرانی یا اعترافهای پرطمطراق. دنی بون در نقش آنتوان، سرزندگی و نوعی بیپیرایگی به فضای فیلم میآورد. رابطهٔ کاری و انسانی این دو، بستر بخش بزرگی از شوخیهاست؛ اما جذابیتش فقط به شوخی محدود نمیماند.
تقابل شخصیت محتاط و تازهوارد با مردی که به محیط خود تعلق دارد، زمینهای برای شکلگیری اعتماد فراهم میآورد. بازیگران دیگر نیز در ایجاد حس جمعی فیلم مؤثرند و فضای ادارهٔ پست را به مکانی زنده و آشنا تبدیل میکنند. بااینحال، بسیاری از شخصیتهای فرعی بیش از آنکه مسیر مستقلی داشته باشند، به کارکردی کمیک در کنار داستان اصلی بسنده میکنند؛ نکتهای که در فیلمی با گروه بازیگران پرشمار، گاه به چشم میآید.
اطلاعات بازیگران و نقشهای اصلی فیلم نیز بر محوریت همین تقابل میان فیلیپ و آنتوان تأکید دارد. مکان، اقلیم و حس تعلق برگ در فیلم صرفاً پسزمینهای برای رخدادها نیست. شهر و اقلیم شمالی، در نگاه نخست بخشی از کابوس فیلیپاند؛ اما هرچه او بیشتر در محیط رفتوآمد میکند، فضای محلی به سرچشمهٔ آشنایی و تعلق بدل میشود.
باران، خیابانها، محل کار و عادتهای روزمره، بهتدریج از نشانههای محرومیت به اجزای یک زندگی واقعی و پرجنبوجوش تبدیل میشوند. این جابهجایی، بیآنکه نیازمند حادثهای بزرگ باشد، به فیلم امکان میدهد موضوع خانه را از نو تعریف کند: خانه لزوماً جایی نیست که از پیش انتخاب کردهایم، بلکه میتواند جایی باشد که در آن رابطه ساختهایم.
« او مردی را میسازد که قصد بدی ندارد، اما جهان را از پشت فیلتر ترسها و ملاحظات شخصیاش میبیند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در پی آن نیست که شمال را به تصویری بینقص بدل کند. مردم منطقه نیز در قالب عادتها و خصلتهای مشخص تصویر میشوند و شوخیها گاه از همان ویژگیهایی نیرو میگیرند که ممکن است کلیشه تلقی شوند. بااینحال، نگاه کلی اثر تحقیرآمیز نیست. شهروندان شمالی موضوع تمسخر یک غریبه نیستند؛ فیلم میکوشد نشان دهد تمسخرِ برخاسته از ناآگاهی چگونه به خودِ تمسخرکننده بازمیگردد.
دنی بون که خود به شمال فرانسه تعلق دارد، داستان را به نوعی ادای احترام به آن منطقه و مردمش تبدیل کرده است. ریتم و مرزهای کمدی ساختار فیلم ساده و روشن است؛ همین سادگی به آن امکان میدهد بیدردسر از یک موقعیت کمیک به موقعیت بعدی برسد. در بهترین لحظهها، شوخیها از دل شخصیتها و رابطههایشان بیرون میآیند، نه از تلاش آشکار برای واداشتن تماشاگر به خنده.
فیلم همچنین در برخورد با تفاوتهای منطقهای، نیروی خود را از وارونهسازی قضاوتها میگیرد و به جای نمایش نبردی واقعی میان دو بخش کشور، پوچی چنین مرزبندیهایی را برجسته میکند. اما همین الگوی ساده گاهی تکراری میشود. بعضی موقعیتها بیش از اندازه برای اثر کمیک خود مکث میکنند و فیلم پس از تثبیت یک شوخی، چند بار دیگر به همان سرچشمه بازمیگردد.
این کندی، بهخصوص هنگامی محسوس است که صحنهها از نظر داستانی تغییر چندانی در رابطهها ایجاد نمیکنند. تکیهٔ برخی شوخیها بر کلیشههای منطقهای نیز نتیجهای دوگانه دارد: از یک سو، فیلم همان پیشداوریهایی را که قصد نقدشان را دارد به مادهٔ خام کمدی تبدیل میکند؛ از سوی دیگر، گاه فاصلهٔ کافی از آن کلیشهها نمیگیرد تا همهٔ شوخیها واقعاً از محدودیتشان فراتر بروند.
« فیلم در پی آن نیست که شمال را به تصویری بینقص بدل کند. »
قوتها و کاستیها
این نوسان میان همدلی و تکرار، یکی از ضعفهای اصلی فیلم است. جمعبندی «به خانهٔ شتیها خوش آمدید» کمدیای صمیمی و خوشقلب است که با تکیه بر تفاوتهای زبانی و منطقهای، دربارهٔ دشواری شناخت دیگری حرف میزند. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد چگونه ترس از ناشناخته، بهسادگی جای شناخت واقعی را میگیرد و چگونه معاشرت روزمره میتواند این ترس را فرسوده کند.
بازیهای سرزنده، فضای بومی و شوخیهای زبانی به آن هویتی ویژه میبخشند؛ در مقابل، ریتم گاه کشدار، شخصیتهای فرعی کمپرداخت و اتکای بعضی شوخیها به کلیشهها از انسجامش میکاهند. باوجود این کاستیها، گرمای انسانی فیلم از میان لحظههای نابرابرش عبور میکند. اثر نه میکوشد تفاوتهای فرهنگی را پاک کند و نه آنها را به مانعی حلناشدنی بدل میسازد.
پیشنهاد ساده اما مؤثرش این است که برای شناختن یک مکان و آدمهایش، باید از دور دربارهشان حکم نداد. სწორედ همین نگاه است که فیلم را از یک کمدی موقعیت معمولی فراتر میبرد و به تجربهای دلنشین دربارهٔ تعلق، همدلی و رهایی از پیشداوری بدل میکند.
« این نوسان میان همدلی و تکرار، یکی از ضعفهای اصلی فیلم است. »
ثبت دیدگاه