نقد و بررسی
نقد بچهها حالشان خوب است (The Kids Are All Right) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانوادهای بیرون از قالب «The Kids Are All Right» از دل موقعیتی آشنا و در عین حال کمتر بازنماییشده آغاز میشود: خانوادهای که ساختار آن با الگوی سنتیِ پدر، مادر و فرزند تفاوت دارد، اما مسائل روزمرهاش چندان متفاوت نیست. نیک و جولز، دو مادری که با کمک لقاح مصنوعی صاحب فرزند شدهاند، خانهای گرم و پرجنبوجوش را اداره میکنند؛ خانهای که در آن محبت و صمیمیت وجود دارد، اما خستگی، دلخوری و اختلافنظر نیز راه خود را پیدا میکنند.
فیلم نه این خانواده را به نمونهای آرمانی بدل میکند و نه تفاوتهایش را به مسئلهای عجیب و نمایشی فرو میکاهد. جذابیت اصلی در همین است که بهتدریج نشان میدهد خانواده، بیش از آنکه با شکل ظاهریاش تعریف شود، با کیفیت رابطهها و توانایی اعضایش در مراقبت از یکدیگر معنا مییابد. ورود اهداکنندهٔ زیستی به زندگی فرزندان، تعادل موجود را به هم میزند؛ اما فیلم از این موقعیت برای ساختن ملودرامی پرهیاهو استفاده نمیکند.
ماجرا بیشتر شبیه سنگی است که در آبِ نسبتاً آرام خانواده میافتد و موجهایش، آرامآرام، به گوشههای گوناگون زندگی میرسند. پرسشهای فیلم نیز به همین اندازه ظریفاند: پیوند خونی چه معنایی دارد؟ آیا شناختن منشأ زیستی، جایگاه والدین را تغییر میدهد؟ و آیا یک خانواده میتواند با ورود فردی تازه، بیآنکه گذشتهاش را انکار کند، خود را دوباره تعریف کند؟
روایتِ جزئیات و تنشهای کوچک فیلم بهجای تکیه بر حادثههای بزرگ، از موقعیتهای عادی و رفتارهای کوچک برای آشکارکردن تنش بهره میبرد. گفتوگوهای خانوادگی، برنامهریزی برای آینده، دلخوریهای انباشته و لحظههای صمیمیت، مصالح اصلی روایتاند. این انتخاب با جهان فیلم تناسب دارد: بحران قرار نیست از بیرون بر خانواده فرود آید، بلکه از پرسشهایی سر برمیآورد که پیشتر نیز در زندگی شخصیتها حضور داشتهاند، اما به زبان نیامدهاند.
« فیلم نه این خانواده را به نمونهای آرمانی بدل میکند و نه تفاوتهایش را به مسئلهای عجیب و نمایشی فرو میکاهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساختار روایت، همزمان با نزدیکشدن اعضای خانواده به یکدیگر و دورشدنشان از آرامش پیشین، امکان میدهد هر شخصیت با برداشت خودش به تغییرات واکنش نشان دهد. فرزندان در پی شناختن بخشی از هویت خود هستند؛ مادران نیز باید با این واقعیت کنار بیایند که پیوندهای خانوادگی گاهی از محدودهای که برایشان قابلپیشبینی بوده فراتر میروند.
در این میان، فرد تازهوارد صرفاً وسیلهای برای پیشبردن داستان نیست؛ حضور او پرسشهایی را دربارهٔ مسئولیت، صمیمیت و مرزهای تعلق پیش میکشد. با این همه، روایت همیشه به یک اندازه روان پیش نمیرود. در بعضی بزنگاهها، رفتار شخصیتها با سرعتی بیشتر از آنچه زمینهسازی داستان اقتضا میکند تغییر میکند.
این شتاب، بهویژه وقتی فیلم از مرحلهٔ آشنایی و کنجکاوی به پیامدهای جدیتر میرسد، بخشی از پیچیدگی روانی موقعیت را کمرنگ میکند. با وجود این، حرکت کلی داستان چنان بر رابطهها استوار است که مخاطب همچنان بیش از سرانجامِ رویدادها، به واکنش آدمها و دگرگونی مناسباتشان توجه میکند. خانواده بهمثابه رابطه، نه تعریف یکی از دستاوردهای مهم فیلم، پرهیز از پاسخ ساده به پرسش «خانواده چیست؟» است.
اثر نه پیوند زیستی را بیاهمیت میشمارد و نه آن را به معیاری قطعی برای تعیین والدبودن تبدیل میکند. در عوض، میان منشأ زیستی، مراقبت روزانه، مسئولیت عاطفی و خاطرههای مشترک تمایز میگذارد و اجازه میدهد این عناصر در کنار هم، گاه هماهنگ و گاه متعارض، وجود داشته باشند. از این رو، فیلم در ستایش بیچونوچرای شکل خاصی از زندگی خانوادگی متوقف نمیشود.
« با این همه، روایت همیشه به یک اندازه روان پیش نمیرود. »
شخصیتها و اجرا
نیک و جولز محبت عمیقی به فرزندانشان دارند، اما محبت بهتنهایی آنان را از خطا، رنجش یا ناتوانی در شنیدن یکدیگر مصون نمیکند. همین نقصها شخصیتها را باورپذیر میسازد. خانواده در اینجا قلمرویی امن و بیدردسر نیست؛ فضایی است که آدمها در آن به هم تکیه میکنند، اما گاهی ناخواسته یکدیگر را میآزارند و ناچار میشوند مسئولیت رفتارشان را بپذیرند.
در پرداخت این موضوع، فیلم از لحن خطابهای فاصله میگیرد. شخصیتها به جای آنکه نمایندهٔ یک موضع نظری باشند، آدمهایی با خواستهها و ضعفهای مشخصاند. این ویژگی باعث میشود مضمون فیلم طبیعیتر شکل بگیرد: تماشاگر ابتدا با زندگی آنان همراه میشود و سپس از خلال انتخابها و اختلافهایشان دربارهٔ تعریف خانواده میاندیشد.
بازیها و جانبخشیدن به شخصیتها بازی گروهی از نقاط قوت اصلی اثر است. آنت بنینگ در نقش نیک، زنی را تصویر میکند که اقتدار و نظم را راهی برای حفظ ثبات خانواده میداند. در اجرای او، سختگیری صرفاً یک صفت بیرونی نیست؛ به ترسی پنهان از ازدسترفتن کنترل نیز پیوند میخورد. بنینگ این دو لایه را با ظرافت کنار هم نگه میدارد و شخصیتش را از قالب مادرِ همیشهمحکم بیرون میآورد.
جولیان مور برای جولز حضوری متفاوت و مکمل میسازد. او شخصیتی گرمتر و خودانگیختهتر را عرضه میکند که میل به تغییر و جستوجوی هویت در زندگیاش پررنگ است. با این حال، فیلم او را نیز از تناقض تهی نمیکند. جذابیت بازی مور در این است که همزمان میتوان در او شور و آسیبپذیری، سرزندگی و تردید را دید.
« همین نقصها شخصیتها را باورپذیر میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ دو بازیگر اصلی نیز بر همین تضادها استوار است: آنها صرفاً دو نقش جداگانه نیستند، بلکه در کنار هم تاریخ مشترکی را القا میکنند که هم به محبت شکل داده و هم زمینهٔ اختلاف را فراهم آورده است. مارک روفالو در نقش اهداکنندهٔ زیستی، نوع دیگری از حضور را به داستان میآورد. شخصیت او در برخورد با خانواده هم کنجکاویبرانگیز است و هم ناآشنا؛ نه بهسادگی میتوان او را مزاحمی بیرونی دانست و نه میتوان جایگاهش را بیچونوچرا با جایگاه والدین یکی گرفت.
بازی روفالو بر همین معلقماندن تکیه دارد و از تبدیل شخصیت به نمادی یکبعدی جلوگیری میکند. بازیگران جوان فیلم نیز در نقش فرزندان، واکنشهایشان را با سادگی و بیتکلفی ارائه میدهند و به فضای خانوادگی اثر حس زندگی میبخشند. طنز، صمیمیت و زندگی روزمره طنز فیلم از دل موقعیتها و ناسازگاریهای رفتاری بیرون میآید، نه از شوخیهایی که به داستان تحمیل شده باشند.
همین ویژگی سبب میشود لحظههای خندهآور با عواطف شخصیتها در تعارض قرار نگیرند. فیلم میتواند هم بامزه باشد و هم به رنجشهای واقعی نزدیک بماند؛ خنده در آن راهی برای سبککردن فضای قصه است، نه وسیلهای برای بیاهمیت جلوهدادن پیامدهای عاطفی. فضای صمیمی اثر تا حد زیادی از توجه به جزئیات زندگی روزمره شکل میگیرد.
اعضای خانواده در برابر دوربین همچون انسانهایی به نظر میرسند که پیش از آغاز فیلم نیز با هم زندگی کردهاند؛ یکدیگر را میشناسند، عادتهای هم را تحمل میکنند و در عین حال از بعضی رفتارها به ستوه میآیند. این حسِ آشنایی، به فیلم نیرویی میدهد که از طراحی کلی قصه فراتر میرود. البته گاه دیالوگها بیش از اندازه صیقلخورده به نظر میرسند.
« مارک روفالو در نقش اهداکنندهٔ زیستی، نوع دیگری از حضور را به داستان میآورد. »
قوتها و کاستیها
بعضی گفتوگوها چنان دقیق و حسابشدهاند که به جای سخنی برآمده از لحظه، صدای نویسنده را به ذهن میآورند. این مشکل پیوسته نیست، اما در فیلمی که بخش بزرگی از اثرگذاریاش به طبیعیبودن رابطهها وابسته است، میتواند فاصلهای کوتاه میان مخاطب و شخصیتها ایجاد کند. محدودیتهای پرداخت مهمترین کاستی فیلم در میزان شتاب بعضی تغییرها و پیامدهای آنهاست.
وقتی مناسبات خانوادگی وارد مرحلهای تازه میشود، انگیزهٔ برخی انتخابها فرصت کافی برای بسط پیدا نمیکند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است رفتار یک شخصیت را بفهمد، اما بهطور کامل احساس نکند که چرا این رفتار درست در همان زمان و با همان شدت رخ داده است. این تفاوت میان فهمیدن و باورکردن، بهویژه در داستانی متکی بر روابط نزدیک، اهمیت دارد.
همچنین چند کشمکش در ادامهٔ روایت زودتر از حد انتظار فروکش میکنند. فیلم در بعضی لحظهها بهجای مکثکردن بر پیامدهای عاطفی اختلافها، ترجیح میدهد حرکت داستان را ادامه دهد. این انتخاب ریتم اثر را حفظ میکند، اما از فرصت کاوش عمیقتر در برخی زخمها میکاهد. پایانبندی نیز، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش را فاش کرد، برای چند مسئله مجال محدودتری فراهم میآورد و ممکن است برای مخاطبی که انتظار پرداختی مفصلتر دارد، اندکی شتابزده جلوه کند.
با این حال، این کاستیها لزوماً بنیان اثر را فرو نمیریزند. فیلم قرار نیست هر مسئلهٔ اخلاقی و عاطفی را به راهحلی بینقص برساند؛ ارزش آن بیشتر در حساسیتی است که نسبت به دشواریِ زیستن با دیگران نشان میدهد. ضعف زمانی پررنگ میشود که روایت گویی از فرصت پرداختن به آن دشواریها صرفنظر میکند، نه صرفاً هنگامی که پاسخی قطعی به آنها نمیدهد.
« بعضی گفتوگوها چنان دقیق و حسابشدهاند که به جای سخنی برآمده از لحظه، صدای نویسنده را به ذهن میآورند. »
جمعبندی
جمعبندی «The Kids Are All Right» فیلمی گرم و هوشمندانه دربارهٔ خانوادهای است که با ورود حقیقتی تازه، ناچار میشود تصویر خود از پیوند، والدبودن و تعلق را دوباره بسنجد. اثر در کنار طنز و صمیمیت، به تعارضهای واقعی زندگی مشترک نیز نزدیک میشود و از آرمانیکردن شخصیتهایش پرهیز دارد.
بازیهای نیک و جولز و کشش میان آن دو، ستون عاطفی فیلم را میسازد؛ در حالی که حضور اهداکنندهٔ زیستی، پرسشهای داستان را از محدودهٔ یک خانواده فراتر میبرد. شتاب بعضی دگرگونیها، دیالوگهای گاه بیش از حد پرداختشده و فرصت محدود برای حلوفصل چند کشمکش، از انسجام اثر میکاهد. با این همه، فیلم در مهمترین هدفش موفق است: نشان میدهد خانواده نه تعریفی ثابت، بلکه رابطهای زنده و آسیبپذیر است که باید پیوسته در عمل ساخته شود.
همین نگاه انسانی و بازیهای باورپذیر، آن را به اثری دلنشین و تأملبرانگیز بدل میکند.
« همین نگاه انسانی و بازیهای باورپذیر، آن را به اثری دلنشین و تأملبرانگیز بدل میکند. »
ثبت دیدگاه