نقد و بررسی
نقد شاهزاده آوالانش (Prince Avalanche) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جادهای که به درون آدمها میرسد «پرنس آوالانچ» فیلمی است درباره دو مرد که در جادهای دورافتاده، پس از آتشسوزی، خطهای تازهای بر آسفالت میکشند؛ اما نیروی اصلی آن نه در پیشرفت کار، بلکه در مکثهای میان کار نهفته است. آلوین و لنس تابستان ۱۹۸۸ را دور از زندگی شهری میگذرانند و در فضایی که از حضور دیگران تقریباً خالی است، ناچار میشوند با سکوت، تنهایی و یکدیگر روبهرو شوند.
دیوید گوردون گرین فیلم را بر موقعیتی ساده بنا میکند و بهجای آنکه آن را به سوی ماجرایی پرحادثه براند، به رابطهای آرام و تدریجی مجال شکلگرفتن میدهد. این انتخاب هم سرچشمه جذابیت فیلم است و هم مهمترین خطر آن. جاده، درختان سوخته و پهنههای خاموش، پسزمینهای تزئینی نیستند؛ آنها فضای روانی شخصیتها را گسترش میدهند.
دو مرد در محیطی کار میکنند که رد فاجعه در آن باقی مانده، اما زندگی روزمره نیز بیاعتنا به آن ادامه دارد. خطکشی جاده، عملی تکراری و دقیق است؛ گویی آنان میکوشند در دل آشفتگی، نظمی کوچک و قابلاعتماد بسازند. همین تصویر ساده، بیآنکه به نمادی آشکار یا پرطمطراق بدل شود، به فیلم امکان میدهد درباره فرسودگی، مسئولیت و میل انسان به یافتن مسیر سخن بگوید.
رفاقت میان دو قطب متفاوت آلوین و لنس از نخستین برخوردها دو شخصیت همجنس و همفکر نیستند. یکی محتاطتر، منظمتر و متمایل به اندیشهورزی است؛ دیگری جوانتر، بیقرارتر و بیشتر گرفتار خواستههای فوری و عاطفی خود. تفاوت آنها موتور اصلی درام است، ولی فیلم از این تضاد برای ساختن جدالی پرهیاهو استفاده نمیکند.
« این انتخاب هم سرچشمه جذابیت فیلم است و هم مهمترین خطر آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اختلافها در رفتارهای روزمره، گفتوگوهای کوتاه، شوخیهای نابهنگام و واکنشهای کوچک آشکار میشوند. رفاقتشان نه با یک اعتراف بزرگ، بلکه با انباشتهشدن همین لحظههای محدود جان میگیرد. پل راد و امیل هرش به این رابطه گرمایی باورپذیر میبخشند. بازی راد بهجای تکیه بر شوخطبعی آشنای او، بر مهار و خویشتنداری استوار است؛ هرش نیز بیقراری و خامی لنس را چنان بازی میکند که شخصیت به صورت تیپی ساده باقی نماند.
میان این دو، نوعی کشمکش نرم وجود دارد: هر یک دیگری را میرنجاند، مسخره میکند یا از رفتار او به ستوه میآید، اما در همان حال به حضورش وابسته میشود. فیلم برای نمایش این نزدیکی، به توضیحهای طولانی احتیاج ندارد؛ کافی است دو نفر پس از یک مشاجره دوباره در کنار هم به کارشان ادامه دهند.
طنز کمصدا و عاطفه پنهان طنز فیلم از موقعیتهای کوچک و گاه نامنتظر میآید، نه از شوخیهای پیدرپی یا ضرباهنگ کمدی متعارف. گاهی جدیت بیش از اندازه یکی از شخصیتها خود به خنده میانجامد؛ گاهی هم واکنش ناشیانه دیگری، لحظهای معمولی را به صحنهای بامزه تبدیل میکند. این شوخیها به فیلم سبکبالی میدهند، بیآنکه تلخی زمینه را پاک کنند.
حاصل، لحنی دوگانه است: میتوان در یک لحظه خندید و در لحظه بعد با تنهایی یا آشفتگی کسی مواجه شد. نگرانیهای دو مرد درباره زنانی که در شهر置 گذاشتهاند، بخشی از کشمکش درونی آنها را میسازد. فیلم این دغدغهها را نه بهانهای برای ملودرام، بلکه راهی برای نشاندادن شکاف میان تصویری که هر شخص از خودش دارد و واقعیتی که از آن میگریزد به کار میگیرد.
« اختلافها در رفتارهای روزمره، گفتوگوهای کوتاه، شوخیهای نابهنگام و واکنشهای کوچک آشکار میشوند. »
شخصیتها و اجرا
آنان دور از خانه، فرصت دارند درباره عشق، تعهد و آینده حرف بزنند، اما سخنگفتن الزاماً به معنای فهمیدن نیست. گاهی شوخی، غرور یا سکوت، همان چیزی را پنهان میکند که شخصیت هنوز توان روبهروشدن با آن را ندارد. این وجه احساسی در بهترین لحظات فیلم، بیتکلف و انسانی است. منظره، سکوت و موسیقی فضای فیلم یکی از شخصیتهای اصلی آن است.
طبیعتِ آسیبدیده، جاده خلوت و خانههای سوخته یادآور فقدانیاند که با حضور قهرمانان آغاز نشده و با رفتنشان هم از میان نمیرود. فیلم بهجای آنکه حادثه آتشسوزی را به صحنهای پرهیجان تبدیل کند، بر آثار باقیمانده تمرکز دارد: بر سکون پس از فاجعه و بر اشیایی که از زندگیهای پیشین جان به در بردهاند.
این نگاه، محیط را هم زیبا و هم اندوهناک میکند؛ زیباییای که هیچگاه نمیتواند رنج نهفته در منظره را کاملاً بپوشاند. موسیقی ساختهشده بهدست گروه اکسپلوزنز این د اسکای و دیوید وینگو، با همین سکوت و خلوت همآهنگ است. موسیقی بیشتر از آنکه احساسات را به تماشاگر دیکته کند، به تصویر مجال میدهد گستردهتر و ماندگارتر به نظر برسد.
گاهی مکثها و صداهای محیط به اندازه موسیقی اهمیت دارند؛ گویی فیلم به جای گفتنِ اینکه این مردان چه احساسی دارند، میخواهد تماشاگر در فضایی قرار گیرد که آن احساس در آن شکل میگیرد. چنین رویکردی برای مخاطبی که از ریتم آرام استقبال میکند، تجربهای غوطهورکننده میسازد؛ برای تماشاگر دیگری ممکن است طولانی و کمتحرک جلوه کند.
« آنان دور از خانه، فرصت دارند درباره عشق، تعهد و آینده حرف بزنند، اما سخنگفتن الزاماً به معنای فهمیدن نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتمی که همه را با خود نمیبرد «پرنس آوالانچ» از آن فیلمهایی نیست که هر صحنهاش بهروشنی حادثهای را پیش ببرد. ساختار آن بیشتر بر تکرار و تغییرهای اندک تکیه دارد: گفتوگوهایی که گاه به جایی نمیرسند، کارهایی که دوباره انجام میشوند و لحظههایی که ظاهراً اهمیت چندانی ندارند، اما بهتدریج شناخت ما از شخصیتها را دگرگون میکنند.
این شیوه میتواند ظریف و تأملبرانگیز باشد، اما همیشه به یک اندازه مؤثر نیست. برخی بخشها چنان کمشتاباند که فاصله میان لحظههای درخشان بیش از حد به چشم میآید. از همینجا میتوان فهمید چرا ممکن است گروهی از مخاطبان فیلم را دوستداشتنی و گروهی دیگر آن را ملالآور بدانند. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد داستان با گرهافکنیهای پرشمار یا تحولهای ناگهانی پیش برود، احتمالاً در این جاده چیزی برای پیگیری پیدا نمیکند.
فیلم عمداً بار روایی خود را سبک نگه میدارد و بخشی از زمانش را به تماشای آدمها در حال کارکردن، حرفزدن یا بیعملی میسپارد. بااینحال، هرجا رابطه دو شخصیت جان میگیرد یا طنز به شکلی طبیعی از دل موقعیت بیرون میآید، این سکون به کیفیتی صمیمی بدل میشود. مشکل آنجاست که همه دقایق فیلم به چنین دستاوردی نمیرسند.
ابهام بهجای پاسخ قطعی فیلم در پایان نیز با همان خویشتنداری پیش میرود که از آغاز داشته است. آنچه تماشاگر دریافت میکند، توضیحی کامل و بستهبندیشده درباره معنای هر اتفاق نیست؛ برخی تصویرها و لحظهها گشوده میمانند و امکان تفسیر را حفظ میکنند. این ابهام با جهان فیلم سازگار است: آدمها همهچیز را درباره خود و یکدیگر نمیدانند و نزدیکی نیز الزاماً همه گرهها را باز نمیکند.
« این شیوه میتواند ظریف و تأملبرانگیز باشد، اما همیشه به یک اندازه مؤثر نیست. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، پایان را میتوان ادامه همان تأمل درباره تنهایی و پیوند دانست، نه پاسخ نهایی به همه پرسشها. بااینهمه، گشودهماندن معنا همیشه برای هر تماشاگر رضایتبخش نخواهد بود. اگر فیلم در طول مسیر شخصیتها را به اندازه کافی پرورانده باشد، ناتمامی پایان میتواند طنینانداز شود؛ اما اگر ریتم آرام و روایت کماتفاق پیشتر فاصلهای ساخته باشد، همان ابهام ممکن است بیشتر به کمبود توضیح تعبیر شود تا انتخابی هنری.
فیلم نه کاملاً این امکان را از میان میبرد و نه میکوشد آن را بهزور برطرف کند. قضاوت درباره موفقیت پایان تا حد زیادی به میزان همراهی تماشاگر با لحن کلی اثر بستگی دارد. جمعبندی «پرنس آوالانچ» بیش از آنکه داستانی پرحادثه درباره کار در جاده باشد، مطالعهای آرام درباره دو آدم ناسازگار است که در فضای خالی، آهسته به هم نزدیک میشوند.
بازیهای گرم پل راد و امیل هرش، طنز موقعیت، منظرههای خلوت و موسیقی هماهنگ، به فیلم هویتی لطیف و متمایز میبخشند. در مقابل، ریتم کند، روایت کمحادثه و پایان باز میتوانند برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی پیوسته دارند، خستهکننده باشند. قدرت فیلم در این نیست که همهچیز را روشن یا هیجانانگیز کند؛ در لحظههایی است که دو شخصیت، با وجود تفاوتها و ناکامیهایشان، اندکی از تنهایی یکدیگر میکاهند.
این اثر برای مخاطبی مناسبتر است که از سکوت، جزئیات رفتاری و تغییرهای کوچک لذت میبرد و حاضر است به فیلم فرصت دهد تا رابطهاش را آرامآرام بسازد. برای چنین تماشاگری، جاده خلوت فیلم سرانجام نه بیحرکت، بلکه سرشار از نشانههای انسانی خواهد بود.
« بنابراین، پایان را میتوان ادامه همان تأمل درباره تنهایی و پیوند دانست، نه پاسخ نهایی به همه پرسشها. »
ثبت دیدگاه