نقد و بررسی
نقد مادادایو (Madadayo) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازنشستگی بهمثابه آغاز «مدادایو» فیلمی است دربارهی پایان یک دوره، اما نه با زبان شکست و فرسودگی. پروفسور هایاکن اوچیدا پس از سالها تدریس از کلاس درس کناره میگیرد و شاگردانش ناچارند رابطهای را که بر محور آموزش شکل گرفته بود، در جهانی بیرون از مدرسه ادامه دهند. بازنشستگی در اینجا نه گسست کامل از زندگی، بلکه جابهجایی مرکز آن است: استاد دیگر در برابر تخته نمیایستد، اما حضورش همچنان در جمع شاگردان و در آیینهای مشترکشان جریان دارد.
آکیرا کوروساوا برای روایت این جابهجایی از داستانی پرحادثه بهره نمیگیرد. فیلم به رشتهای از لحظهها و دیدارها شکل میگیرد که در گذر سالها کنار هم قرار میگیرند. مخاطب با تغییرات زندگی اوچیدا و اطرافیانش روبهرو میشود، بیآنکه فیلم هر واقعه را به نقطهی اوجی نمایشی بدل کند. همین انتخاب، «مدادایو» را به اثری تأملی تبدیل میکند: فیلم بهجای آنکه بپرسد چه اتفاقی خواهد افتاد، توجه را به این معطوف میکند که آدمها چگونه در کنار یکدیگر میمانند.
استاد و شاگرد؛ پیوندی فراتر از کلاس قلب عاطفی فیلم رابطهی اوچیدا با شاگردان سابقش است. آنان دیگر دانشآموزان جوانی نیستند که برای شنیدن درس به کلاس بیایند؛ هر یک زندگی خود را دارند، اما وفاداریشان به استاد همچنان حضوری ملموس و فعال است. دیدارهایشان تنها ادای احترام به گذشته نیست.
آنها در دشواریهای روزمره کنار او میایستند و با توجه و محبت خود نشان میدهند که آموزش، اگر به پیوندی انسانی بدل شود، با پایان درسها خاتمه نمییابد. این رابطه باورپذیر است، زیرا فیلم آن را صرفاً با خطابه و اظهار ارادت نمیسازد. محبت در رفتارهای کوچک آشکار میشود: در آمدوشدها، در شیوهی گوشدادن، در شوخیهای جمعی و در توجه به نیازهای استاد و همسرش.
« بازنشستگی بهمثابه آغاز «مدادایو» فیلمی است دربارهی پایان یک دوره، اما نه با زبان شکست و فرسودگی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
البته گاهی شور ستایش شاگردان چنان برجسته میشود که ممکن است این جمع بیش از اندازه یکدست و آرمانی به نظر برسد. بااینحال، همین اغراق محدود بخشی از فضای آیینی فیلم است؛ جمعی که میخواهد در برابر ناپایداری جهان، دستکم یک پیوند را پایدار نگه دارد. اوچیدا؛ شوخطبعی در آستانهی پیری بازی تاتسوئو ماتسومورا به فیلم گرما و سرزندگی میبخشد.
اوچیدا شخصیتی محترم است، اما فیلم او را به پیکرهای خشک و دور از دسترس تبدیل نمیکند. شوخیها و رفتارهای کودکانهاش، اقتدار استادانهاش را از میان نمیبرند؛ برعکس، نشان میدهند که شأن و وقار لزوماً با جدیت همیشگی همراه نیست. او میتواند هم موضوع احترام باشد و هم منشأ خنده؛ همین دوگانگی، شخصیت را انسانیتر میکند.
ماتسومورا به نقش خود حالتی اغراقآمیز میدهد، اما آن را از درون تهی نمیگذارد. اوچیدا گاه مانند کودکی بازیگوش مینماید و گاه با خونسردی و حضور آرامش، فضای صحنه را در اختیار میگیرد. این بازی، بهویژه در جشنها، ریتم و انرژی میآفریند و مانع میشود فیلم به سوگواری زودرس برای پیری تبدیل شود.
در کنار او، حضور همسرش با بازی کیوکو کاگاوا آرام و کمادعاست؛ پشتیبانی او از اوچیدا، مکمل توجه شاگردان است و به فضای خانوادگی فیلم عمقی بیتکلف میدهد. «هنوز نه»؛ بازی کودکانه و معنای زندگی عبارت محوری فیلم، «هنوز نه»، هم شوخی است و هم اندیشه. در بازی کودکانهای که نام فیلم به آن اشاره دارد، پاسخ «هنوز نه» اعلام میکند که بازی ادامه دارد؛ در جهان اوچیدا نیز این کلام به شیوهای سرزنده برای روبهروشدن با گذر عمر تبدیل میشود.
« البته گاهی شور ستایش شاگردان چنان برجسته میشود که ممکن است این جمع بیش از اندازه یکدست و آرمانی به نظر برسد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم این جمله را به شعار پیروزی بر مرگ بدل نمیکند. ارزش آن در این است که برای لحظهای دیگر، امکانِ حضور و مشارکت را حفظ میکند. جشنهای سالانهی شاگردان حول همین بازی و پاسخ شکل میگیرند. تکرار مراسم از یک سو خندهآور و دلگرمکننده است و از سوی دیگر، به مخاطب یادآوری میکند که زمان میگذرد و آدمها در برابر آن آسیبپذیرند.
هر سال، جمع دوباره گرد هم میآید؛ همین بازگشت، در عین سادگی، به آیین معنایی عاطفی میدهد. فیلم نه با سخنرانیهای سنگین، بلکه از راه تکرار، آواز و بازی، دربارهی امید حرف میزند: امیدی کوچک و روزمره که لازم نیست وعدهی جاودانگی بدهد. تاریخ در پسزمینهی خانه داستان در توکیویی میگذرد که جنگ و دگرگونیهای پس از آن بر زندگی مردم سایه انداختهاند.
کوروساوا این زمینهی تاریخی را به محور اصلی روایت تبدیل نمیکند، اما آن را نیز حذف نمیکند. دشواریهای مادی، از دسترفتن خانه و تغییر محیط زندگی اوچیدا، نشان میدهند که محبت جمعی در خلأ شکل نگرفته است. همراهی شاگردان زمانی معنا پیدا میکند که با نیازهای واقعی و شرایط سخت روبهرو میشود.
خانه در فیلم فقط محل سکونت نیست؛ نشانهای از امنیت، شأن و استمرار زندگی است. وقتی این امنیت آسیب میبیند، پیوند شاگردان با استاد شکل عینیتری مییابد. آنها تنها خاطرات گذشته را زنده نمیکنند، بلکه در ساختن امکان ادامهدادن سهم دارند. به این ترتیب، «مدادایو» بیآنکه به درامی تاریخی با تأکید بر رویدادهای بزرگ تبدیل شود، نشان میدهد تغییرات اجتماعی چگونه به حریم خصوصی راه مییابند و زندگی روزانه را دگرگون میکنند.
« فیلم این جمله را به شعار پیروزی بر مرگ بدل نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم آرام و خطر تکرار آرامش فیلم از نقاط قوت اصلی آن است، اما همزمان محدودیتش نیز به شمار میآید. روایت اپیزودیک و کمشتاب، به شخصیتها فرصت میدهد در لحظههای کوچک جلوه کنند. فیلم برای رسیدن به تأثیر عاطفی شتاب نمیکند و از تماشاگر میخواهد با آهنگ زندگی اوچیدا همراه شود؛ آهنگی که بیشتر بر دیدار، خاطره و تکرار استوار است تا تعلیق داستانی.
اما همین روش ممکن است برای برخی تماشاگران کشدار شود. جشنها، آوازها و دیدارهای مکرر گاه چنان به الگوی ثابتی بازمیگردند که تفاوت بخشهای مختلف کمرنگ میشود. اگر مخاطب منتظر تحولهای پرشتاب یا گرهگشاییهای پیدرپی باشد، احتمالاً بخشهایی از فیلم را کند خواهد یافت. افزون بر این، وفاداری بیوقفهی شاگردان و گرمای پیوستهی جمع، گاهی به احساساتیگری نزدیک میشود و پیچیدگی رابطه را کاهش میدهد.
فیلم بیشتر به ستایش مهربانی متمایل است تا کاوش در تعارضهای درونی این جمع. شیوهی روایت و جایگاه فیلم در کارنامهی کوروساوا «مدادایو» با آثار پرتحرک و حماسی کوروساوا تفاوت آشکاری دارد. اینجا قهرمانان برای تصرف میدان نبرد یا حل بحرانی عمومی گرد هم نمیآیند؛ مرکز فیلم مردی سالخورده است و حلقهی کوچکی از کسانی که زندگیشان با او پیوند خورده.
از همین رو، اثر بیش از آنکه بر کنش بیرونی تکیه کند، به مشاهدهی گذر زمان و شکلگیری عاطفه وابسته است. فیلم، ساختهشده بر پایهی نوشتههای هایاکن اوچیدا، به جای یک خط داستانی سختگیرانه، مجموعهای از برشهای زندگی را پیش میگذارد. این ساختار به اثر حالتی نزدیک به خاطرهنگاری میدهد: هر صحنه میتواند لحظهای مستقل باشد، اما در کنار صحنههای دیگر معنای گستردهتری پیدا میکند.
« ریتم آرام و خطر تکرار آرامش فیلم از نقاط قوت اصلی آن است، اما همزمان محدودیتش نیز به شمار میآید. »
قوتها و کاستیها
نتیجه، فیلمی است که گاه بیشتر از آنکه «پیش برود»، در یک حسوحال اقامت میکند. این انتخاب برای مخاطبی که از تماشای رابطهها و جزئیات لذت میبرد، پاداشدهنده است؛ برای کسی که پیوند روایی فشرده میطلبد، احتمالاً آزمونی برای صبر خواهد بود. جمعبندی «مدادایو» فیلمی مهربان دربارهی پیری، دوستی و ادامهدادن است؛ اثری که اهمیتش را نه از پیچشهای داستانی، بلکه از گرمای جمعی کوچک میگیرد که پیرامون اوچیدا شکل میگیرد.
بازی دلنشین ماتسومورا، شوخطبعی استاد و رسم سالانهی شاگردان، لحظههایی میآفرینند که هم خنده دارند و هم اندوهی آرام. در برابر این دستاوردها، ریتم کند، تکرار برخی آیینها و ستایش گاه بیشازحد استاد قرار میگیرد. بااینهمه، همین سادگی بخشی از هویت فیلم است. «مدادایو» قرار نیست با هیجان روایی تماشاگر را تسخیر کند؛ میخواهد او را در کنار شخصیتهایش بنشاند و بگذارد حضورشان را احساس کند.
حاصل، فیلمی آرام و صمیمی است که لطافتش تا مدتی پس از پایان تماشا باقی میماند.
« نتیجه، فیلمی است که گاه بیشتر از آنکه «پیش برود»، در یک حسوحال اقامت میکند. »
ثبت دیدگاه