نقد و بررسی
نقد کشتار توأمان: خاموشی شهر سپید (Twin Murders: The Silence of the White City) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که به شخصیت اصلی بدل میشود «Twin Murders: The Silence of the White City» از همان آغاز بر تضادی جذاب بنا میشود: شهری با چهرهای آرام و تاریخی که زیر سطح نظم و سکوتش، گذشتهای خشونتبار پنهان مانده است. ویتوریا-گاستیس در این فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای تعقیبوگریزها نیست؛ خیابانها، بناهای کهن و فضای سرد شهر، بخشی از سازوکار تعلیقاند.
حضور کلیسای جامع قدیمی و مکانهای آشنای شهر، به قتلها حالتی آیینی و نمایشی میبخشد و این احساس را تقویت میکند که جنایتکار نهفقط جان قربانیان، بلکه حافظهی جمعی شهر را نیز هدف گرفته است. کارگردانی دانیل کالپارسورو میکوشد از معماری و جغرافیای شهر برای ساختن فضایی تیره و ناآرام استفاده کند.
در بهترین لحظهها، ویتوریا همچون متهمی خاموش در قاب میایستد: زیبا، تاریخی و در عین حال رازآلود. این کیفیت بصری یکی از مهمترین امتیازهای فیلم است و گاه از خود روایت اثرگذارتر میشود. بااینحال، فیلم همیشه نمیداند چگونه این ظرفیت را به درامی منسجم پیوند بزند؛ شهر حضوری ماندگار دارد، اما داستان بارها بهجای مکث بر فضا و تأثیر آن، به حرکتهای شتابزده و رفتوآمدهای مکرر پناه میبرد.
پروندهای با طرحی وسوسهانگیز هستهی روایی فیلم از ایدهای مؤثر شکل میگیرد: دو جسد در سرداب کلیسای جامع پیدا میشوند و شیوهی قتلها به پروندههایی شباهت دارد که دو دهه پیش شهر را در وحشت فرو برده بود. اونای لوپز دِ آیالا، افسر پلیس و متخصص تحلیل رفتار جنایی، باید همراه همکارش استیبالیس بفهمد آیا قاتل سابق بازگشته یا فردی تازه قصد دارد از او تقلید کند.
« کارگردانی دانیل کالپارسورو میکوشد از معماری و جغرافیای شهر برای ساختن فضایی تیره و ناآرام استفاده کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازگشت نشانههای گذشته، هم برای شخصیتها و هم برای تماشاگر پرسشی بنیادی میسازد: آیا حقیقت همان چیزی است که پروندهی قدیمی میگوید؟ این پرسش در ابتدا نیروی محرکهی خوبی برای فیلم فراهم میکند. جنایتها بهگونهای طراحی شدهاند که تنها یک معمای پلیسی ساده نباشند؛ آنها با گذشتهی شخصیتها، حافظهی شهر و پیوندهای خانوادگی گره میخورند.
فیلم میخواهد همزمان دربارهی هویت، تقلید، حقیقت و اثر ماندگار خشونت حرف بزند. اما همین جاهطلبی، در ادامه به نقطهضعف آن تبدیل میشود. وقتی خطوط داستانی متعدد میشوند، فیلم برای توضیح رابطهی میان آنها وقت و نظم کافی اختصاص نمیدهد. در نتیجه، برخی جزئیات بیشتر شبیه سرنخهایی پراکنده باقی میمانند تا اجزای ضروری یک معمای حسابشده.
تعلیقی که زود فرسوده میشود فیلم در آغاز، ابهام را بهخوبی به کار میگیرد. گذشتهی جنایی شهر و حضور چهرههایی مرتبط با پروندهی پیشین، ذهن تماشاگر را میان چند احتمال معلق نگه میدارد. اما تعلیق فقط به وجود پرسش وابسته نیست؛ به چگونگی توزیع اطلاعات نیز بستگی دارد. وقتی روایت بعضی از کارتهایش را زودتر از موعد رو میکند، اثرگذاری پرسش اصلی کاهش مییابد.
تماشاگر ممکن است بهجای آنکه با شخصیتها در مسیر کشف حقیقت همراه شود، جلوتر از آنان قرار بگیرد و منتظر بماند تا داستان به نقطهای برسد که از پیش قابل حدس شده است. این انتخاب لزوماً نباید به فیلم آسیب بزند؛ روایتهای جنایی گاهی با آشکار کردن بخشی از حقیقت، تعلیق را از «چه کسی؟» به «چگونه و چرا؟» منتقل میکنند.
« این پرسش در ابتدا نیروی محرکهی خوبی برای فیلم فراهم میکند. »
شخصیتها و اجرا
مشکل اینجاست که فیلم در نگهداشتن پرسشهای جایگزین به همان اندازه موفق نیست. برخی انگیزهها و ارتباطها به اندازهی کافی پرورده نمیشوند و پیچشهای داستانی، با وجود ظرفیت بالقوه، ضربهی عاطفی یا فکری مورد انتظار را وارد نمیکنند. حاصل، معمایی است که آغازش کنجکاویبرانگیزتر از گرهگشایی تدریجی آن به نظر میرسد.
ریتمی گرفتار در رفتوآمد مهمترین مانع تجربهی فیلم، ریتم کند و کشدار آن است. مدتزمان حدوداً صدودقیقهای اثر، بهخودیخود برای یک معمای جنایی نامتعارف نیست؛ مسئله این است که بخشهایی از این زمان با تعقیبها، جابهجاییها و رفتوآمدهایی پر میشود که نه به اندازهی کافی هیجانانگیزند و نه اطلاعات تازهای به داستان میافزایند.
حرکت در تصویر گاه جای پیشرفت در روایت را میگیرد. شخصیتها میدوند، تعقیب میکنند و به مکانهای مختلف میروند، اما تماشاگر همیشه احساس نمیکند که در فهم پرونده قدمی واقعی برداشته است. از همین رو، نیمساعت پایانی نسبت به بخشهای پیشین جان تازهای میگیرد. رخدادها به یکدیگر نزدیکتر میشوند و فیلم سرانجام از پراکندگی فاصله میگیرد؛ تماشاگر میتواند حس کند که روایت به سوی نقطهی اوج حرکت میکند.
این شتاب دیرهنگام بخشی از ملال پیشین را جبران میکند و اثر را در لحظات پایانی سرگرمکنندهتر میسازد، اما نمیتواند کاملاً از میان بردارد. فیلم در نیمهی نخست چنان فرصتهای زیادی را صرف حرکتهای تکراری کرده است که اوجگیری پایانی بیشتر نقش نجاتبخش دارد تا نتیجهی طبیعی یک ریتم سنجیده.
« مشکل اینجاست که فیلم در نگهداشتن پرسشهای جایگزین به همان اندازه موفق نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتها و بازیها اونای شخصیتی است که پروندهی جنایی و زخمهای شخصیاش درهم تنیدهاند. بازگشت او به کار پلیس، فقط بازگشتی حرفهای نیست؛ تلاشی برای کنار آمدن با فقدانی عمیق نیز هست. این وجه میتوانست به کشمکش درونی نیرومندی بینجامد، زیرا تحلیل رفتار مجرمانه در کنار آسیبپذیری شخصی، تضادی دراماتیک میسازد.
فیلم این ظرفیت را آشکار میکند، اما همیشه مجال کافی برای پرورش آن نمییابد. گاه بحرانهای درونی اونای به حاشیه میروند و جای خود را به حرکت بیوقفهی پرونده میدهند. بازی خاویر ری در نقش اونای، ترکیبی از خویشتنداری و تنش را به شخصیت میبخشد و حضورش از انسجام نسبی فیلم پشتیبانی میکند.
اورا گاریدو در نقش استیبالیس نیز بهعنوان همکار و همراه او حضوری کارکردی دارد، هرچند فیلم میتوانست بیش از این به فردیت و چشمانداز او بپردازد. بِلِن روئدا در نقش آلبا به فضای پلیسی داستان وزن میافزاید و بازیگران دیگر نیز به جهان اثر بافتی باورپذیر میدهند. بااینحال، تعدد شخصیتها و خردهداستانها سبب میشود برخی چهرهها بیشتر در خدمت پیشبرد معما باشند تا شخصیتهایی کامل و بهیادماندنی.
روایت پرجزئیات، اما نه همیشه منسجم اقتباس سینمایی از رمان، ناگزیر به گزینش و فشردهسازی نیاز دارد. «سکوت شهر سفید» اما گاهی چنان مینماید که میخواهد بخشهای فراوانی از یک جهان روایی گسترده را در زمان محدود خود جا دهد، بیآنکه پیوند میان همهی آنها را بهروشنی برقرار کند. نتیجه، داستانی پرحادثه است که در آن اطلاعات تازه پیدرپی ظاهر میشوند، ولی همهی آنها فرصت تبدیلشدن به معنا نمییابند.
« شخصیتها و بازیها اونای شخصیتی است که پروندهی جنایی و زخمهای شخصیاش درهم تنیدهاند. »
قوتها و کاستیها
چند پرسش و خردهداستان نیمهتمام میمانند و بعضی رخدادها از نظر علت و معلول وضوح کافی ندارند. این آشفتگی بهویژه در فیلمی که بر تحلیل، سرنخ و استنتاج تکیه دارد، اهمیت پیدا میکند. تماشاگر باید بتواند پس از هر کشف، رابطهی آن را با سرنخهای قبلی بفهمد و حس کند که معما با منطق درونی خودش پیش میرود.
در اینجا، گاه بهجای چنین رضایتی، این احساس پدید میآید که روایت صرفاً از یک اتفاق به اتفاق بعدی میجهد. بنابراین، ضعف اصلی نه کمبود ایده، بلکه دشواری فیلم در ساماندادن ایدههای متعددش است. جمعبندی «Twin Murders: The Silence of the White City» فیلمی با مواد اولیهی جذاب است: شهری تماشایی و تیره، پروندهای با سایهی قتلهای گذشته، و کارآگاهی که باید میان سرنخهای تازه و زخمهای قدیمی حرکت کند.
فضاسازی ویتوریا-گاستیس به اثر هویت بصری میدهد و ایدهی تقلید از جنایتهای پیشین، پرسشی کنجکاویبرانگیز میسازد. بازیها نیز در مجموع به حفظ جدیت فضای جنایی کمک میکنند و نیمساعت پایانی سرانجام ضرباهنگی سرگرمکنندهتر پیدا میکند. بااینهمه، فیلم در اجرا به اندازهی ایدهاش موفق نیست.
ریتم طولانی و فرساینده، تعلیقی که زودتر از موعد تضعیف میشود و روایتی که گاه از پیوند دادن خردهداستانهایش بازمیماند، مانع شکلگیری تجربهای کاملاً رضایتبخشاند. این اثر بیش از آنکه معمایی دقیق و خوشساخت باشد، تریلری پرظرفیت اما نامتوازن است؛ فیلمی که شهرش را بهخوبی به یاد میسپاریم، اما خود داستان همیشه به همان اندازه در ذهن نمیماند.
« چند پرسش و خردهداستان نیمهتمام میمانند و بعضی رخدادها از نظر علت و معلول وضوح کافی ندارند. »
ثبت دیدگاه