نقد و بررسی
نقد اره چرخی مخملی (Velvet Buzzsaw) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نگاه نخست: کابوسی در قاب گالری «Velvet Buzzsaw» فیلمی است که از برخورد دو جهان شکل میگیرد: جهان منظم و پرزرقوبرق گالریهای هنر معاصر و جهانی مرموز که منطق بازار و سلیقهٔ خریداران بر آن فرمان نمیراند. دان گیلروی با تبدیل آثار هنری به سرچشمهٔ تهدید، ایدهای کنجکاویبرانگیز میسازد؛ ایدهای که هم ظرفیت وحشت دارد و هم میتواند وسیلهای برای هجو مناسبات دنیای هنر باشد.
فیلم از همان آغاز تماشاگر را وارد فضایی میکند که در آن ارزش یک اثر بیش از آنکه از تجربهٔ شخصی و هنری برآید، با اعتبار اجتماعی، قیمت و امکان فروش سنجیده میشود. این دوگانه، مهمترین نیروی محرک اثر است. «Velvet Buzzsaw» نه صرفاً فیلمی ترسناک دربارهٔ تابلوهایی نفرینشده است و نه هجویهای که وحشت را فقط بهانهای برای تمسخر بازار هنر کند.
میکوشد هر دو مسیر را همزمان پیش ببرد؛ تلاشی که گاه به فیلم کیفیتی غریب و تازه میبخشد و گاه مانع انسجام آن میشود. قصه، بدون آشکار کردن رازها در لسآنجلس، جوزفینا به مجموعهای از نقاشیهای متعلق به هنرمندی ناشناس دست مییابد و آنها را به اطرافیان حرفهایاش معرفی میکند. آثار بهسرعت توجه منتقدان و گالریداران را جلب میکنند و به کالایی خواستنی بدل میشوند.
اما هرچه پای شهرت و سود به میان میآید، مرز میان تماشای هنر و تصاحب آن مبهمتر میشود. در پس این رونق، نیرویی پنهان بیدار میشود و فضای امن گالریها را به قلمرویی تهدیدآمیز تبدیل میکند. فیلم اطلاعات مربوط به گذشتهٔ نقاش و معنای آثار را قطرهچکانی عرضه میکند. این شیوه در ابتدا تعلیق میسازد: تماشاگر، مانند شخصیتها، میکوشد بفهمد چه چیزی در این تابلوها نهفته است و چرا حضورشان چنین اثر نامعمولی بر محیط میگذارد.
« این دوگانه، مهمترین نیروی محرک اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، روایت در ادامه گاهی بیش از آنکه لایههای معما را با دقت گسترش دهد، بر رشتهای از اتفاقهای هولناک تکیه میکند. نتیجه، داستانی است که ایدهٔ مرکزیاش روشن و جذاب است، اما مسیر میان آغاز و فرجام همیشه به یک اندازه محکم به نظر نمیرسد. طنز تلخ بازار هنر هدف انتقادی فیلم تنها مجموعهداران ثروتمند نیستند.
منتقد، گالریدار، دستیار و هنرمند جوان نیز در شبکهای از رقابت، خودنمایی و منفعتطلبی گرفتار شدهاند. «Velvet Buzzsaw» نشان میدهد چگونه زبان ظاهراً پرطمطراق نقد میتواند به ابزاری برای ساختن اعتبار و افزایش قیمت بدل شود؛ چگونه یک اثر، پیش از آنکه با حوصله دیده شود، در قالب داستانی مناسب برای فروش بستهبندی میشود.
هنرمند ناشناس در این میان به نامی قابلعرضه تبدیل میشود، و راز و رنجِ پشت آثار نیز بخشی از جذابیت بازاری آنهاست. تلخی فیلم از همین تناقض میآید: شخصیتها از هنر سخن میگویند، اما رفتارشان اغلب با ستایش بیقیدوشرط هنر فاصله دارد. آنها میخواهند صاحب اثر باشند، نه لزوماً مخاطب آن؛ میخواهند معنایش را تعیین کنند، نه آنکه در برابر ابهامش مکث کنند.
در این نگاه، نیروی فراطبیعی میتواند همچون پاسخی افراطی به میل انسان برای مهارکردن و مصرفکردن هنر خوانده شود. بااینهمه، نقد اجتماعی همیشه ظریف باقی نمیماند. فیلم گاهی شخصیتهایش را آنقدر آشکارا طمعکار و خودشیفته ترسیم میکند که طنز بهجای کاوش، به محکومیتی ساده و مستقیم نزدیک میشود.
« طنز تلخ بازار هنر هدف انتقادی فیلم تنها مجموعهداران ثروتمند نیستند. »
شخصیتها و اجرا
گروه بازیگران و شخصیتهای خودنما جیک جیلنهال در نقش منتقد هنری، انتخابی مهم برای هویت فیلم است. بازی او بر غرابت شخصیت تأکید دارد و میان اعتمادبهنفس حرفهای، تشویش شخصی و نوعی خودنمایی حسابشده نوسان میکند. این بازی ممکن است برای برخی تماشاگران اغراقآمیز جلوه کند، اما با جهان نمایشی فیلم همخوان است: جهانی که در آن حتی داوری دربارهٔ هنر نیز بخشی از اجرای اجتماعی افراد است.
رنه روسو به شخصیت گالریدارش اقتدار و سرسختی میبخشد و تونی کولت حضوری نافذ دارد؛ هر دو از بازیگرانیاند که میتوانند حتی در لحظات کوتاه، ویژگیهای شخصیت را برجسته کنند. زَوی اَشتون نیز جوزفینا را در موقعیتی دشوار قرار میدهد: او هم دروازهٔ ورود به ماجرای تابلوهاست و هم فردی که میان فرصتطلبی و پیامدهای اخلاقی تصمیمش گرفتار میشود.
جان مالکوویچ و دیگر اعضای گروه بازیگران به فضای نامتعارف فیلم کمک میکنند، هرچند تعدد شخصیتها باعث میشود برخی از آنها کمتر از ظرفیتشان پرورده شوند. یکی از نقاط ضعف همین نابرابری است. بعضی شخصیتها برای ساختن حالوهوای جهان هنر حضور دارند، اما داستان فرصت کافی برای تبدیل آنان به آدمهایی پیچیده و بهیادماندنی فراهم نمیکند.
ازاینرو، مرگ یا خطر متوجه شخصیتها همیشه وزن عاطفی مطلوبی پیدا نمیکند؛ تماشاگر ممکن است بیش از آنکه نگران سرنوشتشان باشد، منتظر بماند ببیند فیلم چه تصویر نامعمولی رو میکند. تصویر، رنگ و فضای بصری فیلم از محیطهای شیک و روشن، دیوارهای سفید گالری و چیدمانهای دقیق بهره میگیرد تا حس نظمی کنترلشده بسازد.
« گروه بازیگران و شخصیتهای خودنما جیک جیلنهال در نقش منتقد هنری، انتخابی مهم برای هویت فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این زیبایی ظاهری در برابر تهدیدی قرار میگیرد که از دل همان فضا سر برمیآورد. رنگها و ترکیببندیها چشمنوازند، اما تزئینی صرف نیستند: تصاویر هنری، قابهای نمایش و اشیای روزمره کمکم بار ناآرامی میگیرند. تضاد میان پاکیزگی گالری و خشونت رویدادها به فیلم هویتی دیداری میدهد که از عناصر متمایز آن است.
اینجا هنر هم موضوع داستان است و هم ابزار شکلدهی به آن. تابلوها صرفاً نشانههایی برای فهم ماجرا نیستند؛ حضورشان مدام یادآوری میکند که تصویر میتواند از چارچوب امن خود بیرون بزند و تفسیرهای مطمئن شخصیتها را مختل کند. بااینحال، جلوهٔ بصری همیشه به وحشتی مؤثر نمیانجامد. فیلم گاه به تصویرهای ناگهانی و جامپاسکرها متکی میشود؛ راهحلی که لحظهای غافلگیر میکند، اما بهندرت ترسی ماندگار میسازد.
فضای مرموز فیلم از این شگردها جذابتر است، ولی از آنها کمتر بهره میبرد. ریتم و ناهماهنگی لحن «Velvet Buzzsaw» میان هجو اجتماعی، معمای هنری و وحشت فراطبیعی رفتوآمد میکند. این ترکیب، به فیلم طراوت میدهد، اما گاهی رشتهٔ رواییاش را سست میکند. بخشهایی از گفتوگوها طولانیاند و با واژگان و لحن دنیای هنر میکوشند فضای حرفهای و خودپسندانهٔ شخصیتها را بازسازی کنند؛ بااینحال، اگر این گفتوگوها به پیشبرد تعلیق یا روشنترکردن شخصیتها کمک نکنند، به کندی روایت دامن میزنند.
از سوی دیگر، هنگامی که فیلم وارد قلمرو وحشت میشود، تغییر لحن همیشه نرم و طبیعی نیست. گاه صحنهای که قرار است هراسآور باشد، بهسبب اغراق یا نحوهٔ اجرا حالتی کمیک پیدا میکند. این ناهماهنگی را میتوان بخشی از بازیگوشی فیلم دانست، اما همیشه چنین برداشتی نتیجهبخش نیست: برخی صحنهها نه آنقدر ترسناکاند که وحشت را تثبیت کنند و نه آنقدر شوخطبعانه که به طنز کامل بدل شوند.
« این زیبایی ظاهری در برابر تهدیدی قرار میگیرد که از دل همان فضا سر برمیآورد. »
قوتها و کاستیها
فیلم از این جهت همانند اثری است که ایدههای فراوانی دارد، ولی در انتخاب لحن غالب مردد میماند. هنر در برابر تملک در زیر ظاهر سرگرمکننده و هولناک فیلم، پرسشی ساده اما ثمربخش قرار دارد: آیا میتوان هنر را از سازوکارهایی که آن را میفروشند و ارزشگذاری میکنند جدا کرد؟ فیلم پاسخ قطعی و نظریهپردازانهای عرضه نمیکند؛ در عوض، رفتار شخصیتها را در معرض قضاوت میگذارد.
هرکس میکوشد اثر را به سود خود تفسیر کند: یکی از آن شهرت میخواهد، دیگری نفوذ، و دیگری فرصتی برای تثبیت جایگاه حرفهای. در این مسیر، خود اثر به چیزی بدل میشود که باید مالکیتش را بهدست آورد و بر معنایش چیره شد. با این حال، فیلم به همان اندازه که شیفتگی و حرص را نقد میکند، از جذابیت خودِ تصویر نیز بهره میبرد.
تماشاگر را به دیدن آثار دعوت میکند و همزمان دربارهٔ نگاه مصرفگرایانه هشدار میدهد. این تناقض الزاماً عیب نیست؛ چهبسا بخشی از جذابیت اثر در آن باشد. اما نقد فیلم زمانی عمیقتر میشد که شخصیتها فقط نمونههایی از فساد بازار نبودند و رابطهٔ شخصیتر و پیچیدهتری با هنر پیدا میکردند.
جمعبندی «Velvet Buzzsaw» فیلمی نامتعارف با ایدهای نیرومند است: تبدیل دنیای پرزرقوبرق هنر معاصر به بستری برای هجو و وحشت. تصویرپردازی چشمنواز، فضای غریب، بازیهای برجسته ــ بهویژه حضور متمایز جیک جیلنهال ــ و نگاه انتقادی به بازاریشدن هنر، آن را از یک فیلم ترسناک معمولی جدا میکند.
« فیلم از این جهت همانند اثری است که ایدههای فراوانی دارد، ولی در انتخاب لحن غالب مردد میماند. »
جمعبندی
در برابر، ریتم کشدار در برخی بخشها، نابرابری شخصیتپردازی و ناتوانی گاهبهگاه در پیوند دادن طنز با وحشت، مانع میشود ایدهٔ مرکزی به تجربهای کاملاً منسجم بدل شود. این اثر بیش از آنکه ترسی پیوسته و فراگیر بسازد، با تصاویر و موقعیتهای عجیب کنجکاوی برمیانگیزد. ممکن است تماشاگر در پایان دربارهٔ میزان موفقیتش دو دل بماند، اما همین دوگانگی با شخصیت فیلم سازگار است: اثری که همزمان میخواهد سرگرم کند، نیش بزند و دربارهٔ ارزش هنر پرسش طرح کند.
« این اثر بیش از آنکه ترسی پیوسته و فراگیر بسازد، با تصاویر و موقعیتهای عجیب کنجکاوی برمیانگیزد. »
ثبت دیدگاه