نقد و بررسی
نقد گشتِ سپیدهدم (The Dawn Patrol) | 1930
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مسئولیت، نه قهرمانی «The Dawn Patrol» ساختهٔ هاوارد هاکس، فیلمی جنگی است که بهجای آنکه جنگ را صحنهای برای نمایش قهرمانیهای باشکوه کند، آن را همچون چرخهای فرساینده از فرماندادن، رفتن و بازنگشتن پیش چشم میگذارد. داستان در روزگار جنگ جهانی اول و در میان خلبانان یک اسکادران بریتانیایی میگذرد؛ جایی که دیک کورتنی و داگلاس اسکات، دو خلبان کارآزموده، فرماندهشان را به فرستادن تازهواردها به مأموریتهای خطرناک متهم میکنند.
اما فیلم از همان آغاز پرسشی مهمتر از سرزنش یک فرد مطرح میکند: در دستگاهی که تصمیمهایش را فرماندهان بالاتر میگیرند، مسئولیت مرگ زیردستان بر دوش چه کسی است؟ فرماندهی در تلهٔ اخلاقی درام اصلی فیلم نه از تقابل سادهٔ سربازان با دشمن، بلکه از شکاف میان اختیار و مسئولیت شکل میگیرد.
سرگرد برند از نگاه خلبانان، چهرهٔ مستقیمِ فرمانهایی است که جوانان را به پروازهای مرگبار میفرستد؛ بااینحال، فیلم بهتدریج نشان میدهد که او نیز در برابر فشار فرماندهی بالاتر و ضرورت حفظ برتری هوایی، آزادی چندانی ندارد. این جابهجایی زاویهٔ دید، قضاوت اخلاقی را پیچیده میکند: برند هم مجری دستور است و هم کسی که باید پیامدهای آن را در چهرهٔ خلبانان بازگشته یا جای خالی خلبانان ازدسترفته ببیند.
کورتنی نیز وقتی به جایگاه فرماندهی میرسد، از موقعیت منتقد به موقعیت تصمیمگیرنده منتقل میشود. این تغییر، صرفاً پیچشی در مسیر داستان نیست؛ هستهٔ فکری فیلم است. اقتدار، در این جهان، به معنای توانایی نجات دیگران نیست، بلکه اغلب به معنای تحمّل مسئولیت تصمیمهایی است که هیچ گزینهٔ بیدردناکی ندارند.
« کورتنی نیز وقتی به جایگاه فرماندهی میرسد، از موقعیت منتقد به موقعیت تصمیمگیرنده منتقل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم با پرهیز از داوریهای آسان، نشان میدهد چگونه نظام جنگی میتواند حتی نیتهای انسانی را در خدمت سازوکاری بیرحم قرار دهد. کورتنی؛ خویشتنداری زیر فشار ریچارد بارتلمس در نقش دیک کورتنی، بهجای قهرمانی پرهیاهو، مردی را تصویر میکند که خشمی خاموش و اندوهی مهارشده را با خود حمل میکند.
بازی او بر مکث، نگاه و کمگویی تکیه دارد؛ گویی شخصیتش میداند که هیچ عبارت پرطمطراقی نمیتواند واقعیت فقدان را تغییر دهد. همین خویشتنداری، کورتنی را باورپذیر میکند: او نه از رنج مصون است و نه میتواند آن را بهسادگی به زبان بیاورد. بار عاطفی نقش از آنجا میآید که فیلم کورتنی را بیخطا یا مصون از تناقض نشان نمیدهد.
او از فرماندهاش خشمگین است، اما خود نیز در موقعیتی قرار میگیرد که باید دربارهٔ جان دیگران تصمیم بگیرد. بارتلمس این دگرگونی را با اغراق همراه نمیکند؛ فشار بر شخصیت بیشتر در سنگینی چهره و تغییر رفتار او آشکار میشود تا در سخنرانیهای توضیحی. اجرای او مرکز عاطفی فیلم است و به روایت اجازه میدهد دربارهٔ مسئولیت حرف بزند، بیآنکه به موعظه بدل شود.
رفاقت، فقدان و انکار رابطهٔ کورتنی و اسکات، با بازی داگلاس فیربنکس جونیور، یکی از مسیرهایی است که فیلم از طریق آن تجربهٔ جنگ را انسانی میکند. خلبانان برای دوامآوردن به رفاقت، شوخی و مشروب پناه میبرند؛ عادتهایی که در ظاهر فضای جمعی و پرنشاطی میسازند، اما در عمق، راهی برای عقبراندن ترساند.
« بار عاطفی نقش از آنجا میآید که فیلم کورتنی را بیخطا یا مصون از تناقض نشان نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
شبنشینیهای آنان از جنس آسودگی واقعی نیست: فردا صبح ممکن است هر یک از این چهرهها از جمع غایب باشد. مرگ برادر جوان اسکات، این شکنندگی را از سطح کلیِ تلفات به زخمی شخصی و ملموس تبدیل میکند. فیلم در این نقطه، اندوه را نه با موسیقیپردازی احساساتی، بلکه با برهمخوردن تعادل میان دو دوست نشان میدهد.
بااینحال، اجرای فیربنکس جونیور گاه پررنگتر از لحن مهارشدهٔ اثر است. انرژی نمایشی او در بعضی لحظهها با خویشتنداری بارتلمس و فضای تلخ فیلم همآهنگ نمیشود؛ ضعفی که از اثرگذاری رابطهٔ این دو میکاهد، هرچند آن را از میان نمیبرد. صدا و هراسِ بازگشت یکی از دستاوردهای برجستهٔ فیلم، بهرهگیری از صدا برای ساختن اضطراب است.
غرش هواپیماها تنها نشانهٔ هیجان نبرد نیست؛ صدایی است که در پایگاه، انتظار را به شکنجهای روزمره بدل میکند. هر بازگشت از آسمان پرسشی ناگفته با خود دارد: چه کسی برگشته و چه کسی دیگر بازنمیگردد؟ به این ترتیب، جنگ در صدا حضور مییابد، حتی زمانی که شخصیتها روی زمیناند و تصویر از میدان نبرد فاصله گرفته است.
صحنههای هوایی نیز بهجای آنکه صرفاً نمایش مهارت و آزادی پرواز باشند، با آشفتگی و خطر همراهاند. نبردها تنش دارند، اما فیلم از تبدیل آنها به شکوهی پیروزمندانه پرهیز میکند. هواپیما در اینجا هم ابزار کنش است و هم تابوتی شکننده؛ پرواز بیش از آنکه رهاییبخش باشد، رفتن به قلمرویی است که بازگشت از آن تضمین نشده.
« شبنشینیهای آنان از جنس آسودگی واقعی نیست: فردا صبح ممکن است هر یک از این چهرهها از جمع غایب باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب، با نگاه ضدقهرمانانهٔ فیلم سازگار است و صحنههای هوایی را در خدمت مضمون قرار میدهد. اتاقهای بسته و ریتم روایت بخش مهمی از فیلم در فضای بستهٔ پایگاه و از خلال گفتوگوها پیش میرود. این تمرکز، از یکسو به اثر انسجام میبخشد: تماشاگر بهجای پراکندگی در جبهههای متعدد، در کنار خلبانانی میماند که میان مأموریتها چشمبهراهاند.
از سوی دیگر، همین محدودیت گاهی ریتم را کند میکند. برخی گفتوگوها طولانی میشوند و فیلم برای مدتی از حرکت بازمیایستد؛ بهویژه برای تماشاگر امروزی، این مکثها ممکن است فاصلهای میان تنش درونی داستان و پیشروی روایی ایجاد کند. این کندی را نباید تنها به ضعف کارگردانی نسبت داد. فضای ایستا بخشی از تجربهٔ انتظار است: شخصیتها روی زمیناند، اما ذهنشان در آسمان و در احتمال فقدان میچرخد.
بااینهمه، پرداخت بصری فیلم در مقایسه با آثار پختهتر و متأخر هاوارد هاکس کمتحرکتر است. قابها اغلب بیش از آنکه با جابهجایی دوربین یا ترکیببندیهای پیچیده معنا بسازند، بر چهرهها و گفتوگوها تکیه میکنند. گاه این سادگی مؤثر است، اما در مواردی نیز ظرفیت تصویری موقعیت را محدود میسازد.
جنگ بهمثابه چرخه ساختار روایی «The Dawn Patrol» بر تکرار و جانشینی بنا شده است: مأموریتهایی که نیروها را میبلعند، تازهواردهایی که جای ازدسترفتگان را میگیرند و فرمانهایی که با وجود پیامدهایشان همچنان صادر میشوند. فیلم از این چرخه تصویری تلخ از جنگ میسازد؛ جهانی که در آن تجربهٔ یک نسل لزوماً نسل بعد را نجات نمیدهد.
« این انتخاب، با نگاه ضدقهرمانانهٔ فیلم سازگار است و صحنههای هوایی را در خدمت مضمون قرار میدهد. »
قوتها و کاستیها
گویی هر خلبان تازه، پیش از آنکه فرصت شناختن خطر را بیابد، در همان مسیر پیشینیان قرار میگیرد. این مضمون از طریق موقعیتهای روزمره و جزئیات انسانی شکل میگیرد، نه با بیانیههای سیاسی مستقیم. فیلم کمتر دربارهٔ علتهای بزرگ جنگ سخن میگوید و بیشتر بر کسانی تمرکز میکند که باید درون سازوکار آن زندگی کنند.
همین محدودکردن میدان دید، گاه عمق تاریخی اثر را کاهش میدهد، اما به آن وضوح عاطفی میبخشد: تماشاگر با انتزاعی به نام جنگ روبهرو نیست، بلکه با مردانی مواجه است که میکوشند ترس خود را پنهان کنند و صبح روز بعد دوباره به پرواز بروند. جمعبندی «The Dawn Patrol» اثری تلخ و انسانی دربارهٔ بهای فرماندهی و فرسایش وجدان در دل جنگ است.
قدرت اصلیاش در پیچیدهکردن قضاوت اخلاقی، بازی کنترلشدهٔ ریچارد بارتلمس و استفادهٔ مؤثر از صدا برای ساختن اضطراب نهفته است. در مقابل، گفتوگوهای طولانی، ریتم گاه کند، اجرای نامتوازن داگلاس فیربنکس جونیور و محدودیتهای بصریِ سینمای آغازینِ ناطق، از پویایی آن میکاهند. بااینحال، فیلم همچنان بهسبب نگاه بیتظاهرش به رفاقت، فقدان و مسئولیت اهمیت دارد.
هاکس جنگ را نه عرصهای برای ستایش مرگ قهرمانانه، بلکه وضعیتی میبیند که در آن حتی تصمیمهای ناگزیر نیز زخم بر جا میگذارند. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه به پیروزی بیندیشد، به آنچه جنگ از انسان میگیرد مینگرد؛ و همین نگاه، آن را از بسیاری از روایتهای پرزرقوبرق جنگی متمایز میکند.
« گویی هر خلبان تازه، پیش از آنکه فرصت شناختن خطر را بیابد، در همان مسیر پیشینیان قرار میگیرد. »
ثبت دیدگاه