نقد و بررسی
نقد در سایه ماه (In the Shadow of the Moon) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معمایی که بهتدریج سایه میاندازد «در سایهٔ ماه» ساختهٔ جیم میکل، با تصویری آشنا از تریلرهای جنایی آغاز میشود: شهری در اضطراب، چند مرگ نامتعارف و مأموری که میخواهد از جایگاه معمولی خود فراتر برود. سال ۱۹۸۸ است و توماس «لاک» لاکهارت، افسر پلیس فیلادلفیا، در پی قاتلی میرود که شیوهٔ جنایتش با توضیحهای عادی جور درنمیآید.
فیلم در همان دقایق نخست، پرسشی روشن اما وسوسهانگیز پیش میکشد: این رشتهٔ قتلها چه نسبتی با زمان، هویت و زندگی شخصی لاک دارد؟ پاسخ را بهتدریج عقب میاندازد و با همین تأخیر، تماشاگر را وارد بازی سرنخها میکند. جذابیت آغازین فیلم فقط به راز جنایتها وابسته نیست؛ شیوهٔ پیوند دادن آنها با زندگی شخصیت اصلی نیز اهمیت دارد.
پرونده برای لاک صرفاً وظیفهای حرفهای نیست و خیلی زود به مسئلهای شخصی بدل میشود. هر بار که داستان به دورهای تازه میرسد، امکانهای تازهای برای فهم گذشته و آیندهٔ او پدیدار میشود. این ساختار، کنجکاوی میسازد و مخاطب را وامیدارد جزئیات را به خاطر بسپارد، بیآنکه برای دنبال کردن ماجرا ناچار باشد از همان ابتدا همهٔ قواعد جهان فیلم را بداند.
از جنایینوآر تا علمیتخیلی فیلم در آغاز، حالوهوای یک درام پلیسی تیره را دارد: تعقیبوگریز، بازجویی، همکاران بدگمان و شهری که در آن خشونت از دل زندگی روزمره سر برمیآورد. اما «در سایهٔ ماه» به چارچوب معمای جنایی بسنده نمیکند و آرامآرام پای عناصر علمیتخیلی را به میان میکشد. این جابهجایی ژانری، هم مهمترین امتیاز اثر است و هم سرچشمهٔ بخشی از ناهماهنگیهای آن.
« پاسخ را بهتدریج عقب میاندازد و با همین تأخیر، تماشاگر را وارد بازی سرنخها میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ایدهٔ آمیختن پلیسینگری با پرسشهایی دربارهٔ زمان و پیامدهای تاریخی، ظرفیت فراوانی دارد؛ فیلم نیز در نیمهٔ نخست از این ظرفیت برای ساختن ابهام و تعلیق بهره میگیرد. بااینحال، گذار میان ژانرها همیشه نرم و طبیعی نیست. گاهی فیلم چنان جدی بر فضای جنایی خود تکیه میکند که ورود ناگهانی مفاهیم علمیتخیلی به نظر میرسد از اثری دیگر و با قواعدی متفاوت آمده باشد.
این تضاد میتوانست به هویت منحصربهفرد فیلم بدل شود، اما پیوند میان بخشها در همهجا به یک اندازه محکم نیست. نتیجه اثری است که از یک سو از پیشبینیپذیری فاصله میگیرد و از سوی دیگر، در تعیین اینکه دقیقاً چه نوع تجربهای میخواهد عرضه کند، دچار تردید میشود. وسواس لاک و بهای جستوجوی حقیقت محور دراماتیک فیلم، بیش از آنکه خودِ قاتل باشد، دگرگونی لاک در برابر پروندهای است که رهایش نمیکند.
او در جستوجوی کشف حقیقت، بهتدریج مرز میان وظیفه و وسواس را از دست میدهد. هر بازگشت پرونده، او را نه فقط به پاسخها، بلکه به انتخابهایی نزدیک میکند که بر کار، روابط خانوادگی و سلامت روانیاش اثر میگذارند. این جنبه، فیلم را از یک معمای صرف فراتر میبرد: پرسش دیگر تنها این نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این است که دانستن حقیقت چه هزینهای دارد.
با وجود این، شخصیتپردازی لاک گاه زیر فشار سازوکار داستانی کمرنگ میشود. فیلم برای پیش بردن معما به او نیاز دارد، اما همیشه به همان اندازه برای نشان دادن عمق درونیاش مکث نمیکند. مخاطب میفهمد که او در مسیر فرسایش قرار دارد، ولی گاهی فاصلهای میان آنچه داستان از او میخواهد و آنچه واقعاً از عواطف و انگیزههایش نشان میدهد احساس میشود.
« بااینحال، گذار میان ژانرها همیشه نرم و طبیعی نیست. »
شخصیتها و اجرا
به همین دلیل، وسواس او از نظر روایی مؤثر است، اما از نظر عاطفی در همهٔ لحظهها به اندازهٔ کافی ریشه نمیدواند. بازیها و چهرههای مکمل بوید هالبروک نقش لاک را با خویشتنداری و چهرهای سختخوان ایفا میکند؛ انتخابی که با سردی جهان فیلم سازگار است. این اجرای کمنوسان گاهی به سود اثر عمل میکند، زیرا شخصیت را در حصار ذهنی و عاطفی خودش نگه میدارد.
اما در بخشهایی که فیلم به همراهی عمیقتر مخاطب با رنج یا تردیدهای لاک نیاز دارد، همین خویشتنداری ممکن است به یکنواختی نزدیک شود. بازی او بیش از آنکه بار عاطفی فیلم را به دوش بکشد، به حفظ لحن سرد و جنایی آن کمک میکند. بازیگران مکمل، بهویژه بوکیم وودباین و مایکل سی. هال، به فضای داستان رنگ میافزایند و حضورشان در نقاط مختلف روایت، آن را از تکصدایی کامل دور میکند.
کلئوپاترا کولمن نیز در نقش شخصیتی که هویت و انگیزههایش در هالهای از ابهام قرار دارد، کنجکاوی برمیانگیزد؛ فیلم هوشمندانه بخشی از اطلاعات مربوط به او را پنهان نگه میدارد. بااینحال، برخی شخصیتهای فرعی بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی مستقل: گویی برای رساندن سرنخ، ایجاد مانع یا بازتاب دادن وضعیت لاک وارد داستان میشوند و سپس کنار میروند.
فضاسازی و تصویر یکی از نقاط قوت پایدار فیلم، فضای بصری آن است. رنگهای سرد و خاموش، نورپردازی کمجان و بافت شهریِ زمخت، جهانی میسازند که در آن هم جنایت و هم راز علمیتخیلی باورپذیر به نظر میرسند. این ظاهر تیره صرفاً تزئین داستان نیست؛ با انزوای شخصیت اصلی و حس تکرار و بازگشت هماهنگی دارد.
« به همین دلیل، وسواس او از نظر روایی مؤثر است، اما از نظر عاطفی در همهٔ لحظهها به اندازهٔ کافی ریشه نمیدواند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم میکوشد هر دوره را در عین تفاوت زمانی، با رشتهای از پیوندهای بصری و عاطفی به دورههای دیگر متصل کند. کارگردانی جیم میکل در ساختن فضای تعلیق، بهخصوص در آغاز، حسابشده است. او اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و از سکوت، مکث و فضاهای بسته برای نگه داشتن فشار استفاده میکند. اما در ادامه، اتکای فیلم به توضیحهای داستانی بیشتر میشود و آن ظرافت بصری گاهی جای خود را به گفتوگوهایی میدهد که مستقیمتر از حد لازم اطلاعات منتقل میکنند.
در نتیجه، تصویر در نیمهٔ نخست بخشی از معما را حمل میکند، اما در بخشهای بعدی زبان توضیحی بر زبان سینمایی غلبه مییابد. ریتم و انسجام روایت ساختار زمانی فیلم فرصت خوبی برای ایجاد کشش فراهم میکند: پرونده پس از فاصلههایی بازمیگردد و هر بار، معنای تازهای به آنچه پیشتر دیدهایم میبخشد.
این تکرارِ دگرگونشونده، در نیمهٔ نخست کارآمد است و تماشاگر را به بازبینی سرنخها وادار میکند. فیلم بهخوبی از این پرسش استفاده میکند که آیا رخدادهای مشابه واقعاً تکرار شدهاند یا ظاهر ماجرا ما را به نتیجهای سادهانگارانه میرساند. اما پس از آنکه بخش مهمی از رازها روشن میشود، ریتم افت میکند.
بهجای آنکه پاسخها لزوماً تنش تازهای بسازند، بعضی از آنها پیچیدگی را به توضیح تبدیل میکنند. در این مرحله، فیلم میکوشد اجزای جنایی، علمیتخیلی و اجتماعی خود را در یک چارچوب جمع کند، اما همهٔ این اجزا به یک اندازه به هم نمیچسبند. تماشاگر ممکن است همچنان بخواهد بداند ماجرا به کجا میرسد، ولی نیروی پیشبرندهٔ آغازین کمرنگتر میشود.
« فیلم میکوشد هر دوره را در عین تفاوت زمانی، با رشتهای از پیوندهای بصری و عاطفی به دورههای دیگر متصل کند. »
قوتها و کاستیها
پایانبندی نیز با توضیحهای مفصل، فرصت تأمل و کشف شخصی را محدود میکند؛ بخشی از معنایی که میتوانست از دل تصویر و کنش بیرون بیاید، با گفتار صریح بیان میشود. لایههای اجتماعی و محدودیتهای آنها در پسِ معمای پلیسی، فیلم میکوشد دربارهٔ خشونت اجتماعی، شکافهای سیاسی و پیامدهای نفرت نیز سخن بگوید.
این لایه به داستان وزنی فراتر از بازی ذهنی میبخشد و نشان میدهد که مسئله فقط حل یک پرونده نیست؛ پای آیندهٔ جامعه و مسئولیت فرد در قبال آن نیز در میان است. چنین جاهطلبیای قابلتوجه است، بهویژه آنکه فیلم از دل یک تریلر جنایی به سوی پرسشهای کلانتر حرکت میکند. بااینحال، پیوند میان این مضمونها و خط اصلی داستان همیشه به اندازهٔ کافی پرورده نمیشود.
گاهی مفاهیم سیاسی و اخلاقی بیش از آنکه از شخصیتها و موقعیتها بجوشند، به شکل توضیحهایی آماده وارد روایت میشوند. در نتیجه، نیت فیلم روشن است، اما اثرگذاری آن یکدست نیست. تماشاگر ممکن است با پرسشهای مهمی روبهرو شود، بیآنکه فیلم برای همهٔ آنها زمینهٔ دراماتیک کافی فراهم کرده باشد.
این همان نقطهای است که جاهطلبی اثر هم تحسینبرانگیز میشود و هم به انسجام آن آسیب میزند. جمعبندی «در سایهٔ ماه» اثری بلندپروازانه و نابرابر است؛ فیلمی که با شروعی رازآلود و فضاسازی سرد، بهآسانی توجه مخاطب را جلب میکند و برای مدتی او را در پیوند دادن سرنخها با خود همراه میسازد.
« چنین جاهطلبیای قابلتوجه است، بهویژه آنکه فیلم از دل یک تریلر جنایی به سوی پرسشهای کلانتر حرکت میکند. »
جمعبندی
آمیزش تریلر پلیسی و علمیتخیلی، ساختار مبتنی بر بازگشت پرونده و تلاش برای افزودن لایهای اجتماعی، به فیلم هویتی متفاوت میبخشد. در مقابل، افت ریتم در میانه، شخصیتپردازی نهچندان عمیق در برخی بخشها و توضیحگویی بیش از اندازه در پایان، مانع میشود که تمام اجزای آن به تجربهای کاملاً یکپارچه بدل شوند.
تماشای فیلم برای کسانی که از معماهای چندلایه و تغییر مسیرهای ژانری لذت میبرند، تجربهای جذاب خواهد بود؛ بهویژه اگر ترجیح دهند پیش از آغاز، جزئیات داستان را ندانند. اما اثر بیش از آنکه در پاسخهایش موفق باشد، در پرسشهایی که در آغاز میسازد قدرت دارد. «در سایهٔ ماه» با ایدهای گیراتر از اجرای نهاییاش آغاز میشود و تا پایان نیز لحظههای مؤثر و قابلبحثی دارد، هرچند همیشه نمیتواند آنها را در یک ساختار کاملاً منسجم کنار هم بنشاند.
« اما اثر بیش از آنکه در پاسخهایش موفق باشد، در پرسشهایی که در آغاز میسازد قدرت دارد. »
ثبت دیدگاه