نقد و بررسی
نقد اکنون خوب است (Now Is Good) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تیتر بخش ۱: میان فهرست آرزوها و واقعیت بیماری «Now Is Good» ساختهٔ Ol Parker، در ظاهر از الگویی آشنا آغاز میشود: تسا، نوجوانی مبتلا به سرطان خون، میداند بیماریاش زندگی را برایش به مسابقهای با زمان تبدیل کرده است. او فهرستی از تجربههایی مینویسد که میخواهد پیش از مرگ از سر بگذراند؛ خواستههایی که در میانشان تجربهٔ نخستین رابطهٔ جنسی جایگاهی برجسته دارد.
اما فیلم نمیکوشد این فهرست را صرفاً به رشتهای از ماجراهای پرهیجان بدل کند. پرسش بنیادیاش این است که چگونه میتوان در حالی که آینده کوتاه و نامطمئن به نظر میرسد، زندگی را از آنِ خود کرد. عنوان فیلم نیز همین پرسش را در خود فشرده میکند: آیا «اکنون» میتواند بهتنهایی ارزشمند باشد، حتی وقتی ادامهاش تضمین نشده است؟
فیلم گاهی پاسخ را با اطمینان و صراحتی بیش از اندازه عرضه میکند، اما نیروی اصلیاش در لحظههای کوچکتر و کمادعاتر شکل میگیرد؛ در مکثها، نگاهها و دشواریهایی که میان تسا و نزدیکانش پدید میآید. تیتر بخش ۲: تسا؛ شخصیتی میان سرکشی و آسیبپذیری تسا نه قدیسی بیعیب است و نه بیماری که تمام هویتش به رنجش فروکاسته باشد.
او میخواهد انتخاب کند، تجربه کند و از جایگاه موضوع ترحم بیرون بیاید. همین میل به تعیین تکلیف برای زندگی خود، به فهرستش معنایی فراتر از مجموعهای از خواستههای نوجوانانه میدهد. فهرست، تلاشی است برای بازپسگرفتن اختیار در وضعیتی که بیماری و درمان بخش بزرگی از اختیار او را محدود کردهاند.
« اما فیلم نمیکوشد این فهرست را صرفاً به رشتهای از ماجراهای پرهیجان بدل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، فیلم گاه میان سرکشی تسا و اندوهی که پیرامون او ساخته، تعادل کاملی برقرار نمیکند. او در برخی لحظهها بیش از آنکه شخصیتی پیچیده با احساسات متناقض باشد، به نمادی برای تأکید بر ارزش زندگی بدل میشود. در نتیجه، تماشاگر ممکن است فاصلهای میان تسا بهعنوان یک فرد و کارکرد عاطفیای که روایت برای او در نظر گرفته احساس کند.
با این حال، تناقضهای او ــ میل به استقلال در کنار نیاز به حمایت، و اشتیاق به زیستن در سایهٔ آگاهی از مرگ ــ همچنان از انسانیترین اجزای فیلماند. تیتر بخش ۳: بازیها و روابط خانوادگی بازی Dakota Fanning ستون اصلی فیلم است. او شخصیت تسا را با ترکیبی از سرسختی، شوخطبعی و فرسودگی پیش میبرد و نمیگذارد بیماری در همهٔ صحنهها بر شخصیتپردازی غلبه کند.
اجرای او در بهترین لحظهها بهجای آنکه احساس را به نمایش بگذارد، آن را در زیر رفتارهای روزمره پنهان میکند؛ همین خویشتنداری سبب میشود بخشهایی از فیلم تأثیری طبیعیتر و ماندگارتر داشته باشند. نقشآفرینی Paddy Considine و Olivia Williams نیز به فضای خانوادگی عمق میبخشد. پدر و مادر تسا با رنجی مشترک روبهرو هستند، اما شیوهٔ مواجههشان یکسان نیست.
فیلم از خلال این تفاوتها نشان میدهد بیماری تنها بر فرد بیمار اثر نمیگذارد؛ تمام خانواده را وادار میکند که میان امید، درماندگی و عادتهای زندگی روزمره راهی پیدا کنند. Jeremy Irvine در نقش Adam حضوری آرام و کمتنش دارد. این آرامش با نیاز تسا به همراهی سازگار است، هرچند شخصیت او گاه بیش از اندازه در قالب همراهی ایدئال و بیدردسر باقی میماند.
« با این همه، فیلم گاه میان سرکشی تسا و اندوهی که پیرامون او ساخته، تعادل کاملی برقرار نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
تیتر بخش ۴: عشق و صمیمیت، بدون جایگزینی برای زندگی رابطهٔ تسا و Adam مهم است، اما فیلم در مؤثرترین لحظههایش آن را درمانی جادویی برای رنج یا پاسخی قطعی به مسئلهٔ مرگ جلوه نمیدهد. عشق در اینجا بیشتر تجربهای از نزدیکی است: امکان آنکه کسی در زمانی ناپایدار کنار تو بماند و بخشی از جهان روزمرهات شود.
این انتخاب، بالقوه میتوانست از فیلم ملودرامی ساده بسازد؛ اما گاه توجه به سکوتها و فاصلههای میان شخصیتها، رابطه را باورپذیرتر میکند. با این حال، روایت در پرداخت عاشقانهاش همیشه از کلیشه فاصله نمیگیرد. Adam در بعضی لحظهها بیشتر به پاسخ عاطفی موردنیاز تسا شبیه است تا شخصیتی با مسیر و تضادهای مستقل.
از سوی دیگر، قرارگرفتن تجربهٔ نخستین رابطه در مرکز فهرست آرزوهای تسا، فیلم را به سوی پرسشی ظریف دربارهٔ بدن، بلوغ و اختیار میبرد، اما این امکان را بهطور کامل نمیگشاید. گاهی اهمیت آن خواسته بیشتر از راه تأکید روایی منتقل میشود تا کاوشی دقیق در معنای شخصیاش برای تسا. تیتر بخش ۵: لحن تصویری و موسیقی یکی از نقاط قوت فیلم، ساختن فضایی عاطفی است که بهسادگی از ذهن بیرون نمیرود.
موسیقی به لحظهها پیوند میدهد و در کنار تصویر، حس ناپایداری و گذر را تقویت میکند. این همراهی در صحنههایی که فیلم مجال میدهد احساسات بیواسطه شکل بگیرند، نتیجهبخش است؛ تماشاگر نه فقط از آنچه رخ میدهد، بلکه از فاصلهای که میان لحظهٔ حاضر و آیندهٔ نامعلوم وجود دارد تأثیر میپذیرد.
« با این حال، روایت در پرداخت عاشقانهاش همیشه از کلیشه فاصله نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما همین موسیقی و پرداخت احساسی، گاه به نقطهضعف تبدیل میشوند. بعضی صحنهها چنان با نشانههای اندوه و تأکیدهای عاطفی احاطه شدهاند که مجال چندانی برای واکنش مستقل تماشاگر باقی نمیماند. بهجای آنکه احساس از دل کنش و رابطه سربرآورد، گاهی فیلم آن را از پیش تعیین میکند و با نشانهگذاری آشکار به مخاطب میگوید کجا باید اندوهگین شود.
از این رو، برخی لحظهها تکاندهندهاند و برخی دیگر بیش از اندازه حسابشده و اصرارآمیز به نظر میرسند. تیتر بخش ۶: ریتم و تکیه بر الگوهای آشنا ساختار فیلم بر رفتوآمد میان خواستههای تسا، رابطههای او و سایهٔ بیماری استوار است. این الگو در بخشهایی کشش لازم را ایجاد میکند، زیرا هر تجربهٔ تازه هم امکانی برای زیستن است و هم یادآور محدودیت زمان.
با این حال، ریتم در سراسر فیلم یکدست نیست. شماری از صحنهها بیش از اندازه مکث میکنند و برخی گذرها نیز چنان فشردهاند که فرصت رشد کافی به شخصیتها نمیدهند. همین نابرابری میتواند حس کشآمدن روایت را در کنار شتابزدگی بعضی جمعبندیها پدید آورد. فیلم همچنین به سنت آشنای درامهای بیماری و عشق نزدیک میشود؛ سنتی که در آن بیماری، پیوند عاطفی و آگاهی از مرگ به ابزارهای اصلی تولید تأثر بدل میشوند.
استفاده از این الگوها بهخودیخود ایراد نیست، اما اثر زمانی کمتازگیتر به نظر میرسد که بهجای کشف جزئیات تازه دربارهٔ تسا و خانوادهاش، به راهحلهای آشنای ملودرام تکیه میکند. با وجود این، کشش عاطفی روایت برای بسیاری از تماشاگران حفظ میشود، زیرا فیلم به رابطههای انسانیاش تکیه دارد و تنها بر شوک یا غم آشکار متکی نیست.
« اما همین موسیقی و پرداخت احساسی، گاه به نقطهضعف تبدیل میشوند. »
قوتها و کاستیها
تیتر بخش ۷: تجربهٔ تماشاگر واکنش مخاطبان به «Now Is Good» احتمالاً به میزان همراهیشان با ملودرام وابسته است. اگر تماشاگر با روایتهای بیماریمحور و موسیقی عاطفی زود ارتباط برقرار کند، فیلم میتواند تجربهای عمیقاً تأثیرگذار باشد؛ اگر از این عناصر فاصله بگیرد، همان لحظهها ممکن است تصنعی یا تکراری جلوه کنند.
این دوگانگی، هم در جذابیت فیلم دیده میشود و هم در محدودیت آن: اثر توان برانگیختن احساسات نیرومند را دارد، اما همیشه نمیتواند این احساسات را از اغراق و پیشبینیپذیری جدا کند. نکتهٔ مهم آن است که فیلم فقط برای گریاندن ساخته نشده است، هرچند گاه چنین به نظر میرسد. هستهٔ معناییاش در توجه به تجربههایی قرار دارد که معمولاً زیر سایهٔ برنامهریزی برای آینده نادیده میمانند.
تسا در پی پاسخی کامل برای مرگ نیست؛ او میخواهد سهم خود را از اکنون مطالبه کند. فیلم هر جا به این مضمون نزدیک میشود، از ملودرام فراتر میرود و به تأملی دربارهٔ اختیار و ارزش لحظههای معمولی بدل میشود. جمعبندی «Now Is Good» اثری احساسی و گاه نابرابر است: بازیهای باورپذیر، فضای موسیقایی ماندگار و رابطههای خانوادگی آن، در کنار کلیشههای آشنا، ریتم نامتوازن و تأکیدهای عاطفیِ گاه آشکار قرار میگیرند.
Dakota Fanning به تسا حضوری زنده میبخشد و فیلم در لحظههایی که به جای توضیحدادن اندوه، اجازه میدهد از رفتار شخصیتها پدیدار شود، بیشترین اثر را دارد. در مقابل، هرگاه روایت برای تضمین تأثیرگذاری به احساسات اغراقشده یا الگوهای تکراری پناه میبرد، بخشی از پیچیدگی موضوع خود را از دست میدهد.
« تیتر بخش ۷: تجربهٔ تماشاگر واکنش مخاطبان به «Now Is Good» احتمالاً به میزان همراهیشان با ملودرام وابسته است. »
جمعبندی
با این همه، فیلم در یادآوری یک نکته صادق است: زندگی فقط مجموعهای از آیندههای ممکن نیست؛ لحظههای اکنون نیز وزن و معنای خود را دارند. «Now Is Good» بیش از آنکه پاسخی تازه به مضمون بیماری و مرگ بدهد، کوششی برای بازگشت به همین حقیقت ساده و دشوار است؛ کوششی که گاهی به دل مینشیند و گاهی بیش از اندازه بر احساسات تکیه میکند.
ثبت دیدگاه