نقد و بررسی
نقد عمو بونمی که زندگیهای گذشتهاش را به یاد میآورد (Uncle Boonmee Who Can Recall His Past Lives) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جنگلِ حافظه «عمو بونمی که میتواند زندگیهای گذشتهاش را به یاد آورد» ساختهٔ آپیچاتپونگ ویراستاکول، از همان آغاز نشان میدهد که قرار نیست تجربهای آشنا از قصهگویی سینمایی عرضه کند. فیلم دربارهٔ مردی بیمار است که مرگ را نزدیک میبیند و در روزهای پایانی، در میان خویشاوندانش و در اقامتگاهی روستایی، با خاطره، فقدان و امکانِ زندگیهای دیگر روبهرو میشود.
اما این طرح داستانی بیشتر نقطهٔ ورود است تا نقشهٔ راه: روایت از مسیرهای خطی و توضیحهای روشن دور میشود و بهجای آن، تماشاگر را در اقلیمی از تصویرها، صداها و حضورهای نامنتظر رها میکند. در چنین سینمایی، اهمیت رویدادها فقط به این نیست که «چه اتفاقی میافتد»؛ مهمتر آن است که چگونه در ذهن و حواس بیننده رسوب میکنند.
فیلم از مخاطب میخواهد برای مدتی از توقعِ علتومعلولهای دقیق فاصله بگیرد و به آنچه میان صحنهها جریان دارد توجه کند: سکوتی که اندکی بیش از حد معمول ادامه مییابد، صدای حشرات در دل شب، یا چهرهای که در فضای خانه بهتدریج دیگر غریب به نظر نمیرسد. این دعوت برای برخی مسحورکننده است و برای برخی دیگر، بهویژه کسانی که منتظر پیشروی پرشتاب داستاناند، دشوار و فرساینده.
مرزهای ناپایدار زندگی و مرگ محور فیلم تنها بیماری و نزدیکشدن مرگ نیست، بلکه پرسشی گستردهتر دربارهٔ مرزهایی است که معمولاً بدیهی میپنداریم: مرز میان زنده و مرده، انسان و حیوان، خاطره و رؤیا، و گذشته و اکنون. در جهان فیلم، امر فراطبیعی با هیاهو و تأکید وارد نمیشود؛ گویی از ابتدا بخشی از نظم روزمرهٔ زندگی بوده و فقط نگاه ما به آن عادت نداشته است.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین برخورد خونسرد با امر ناممکن، به فیلم کیفیتی خاص میبخشد: شگفتی رخ میدهد، اما جهان از حرکت نمیایستد تا آن را توضیح دهد. این شیوه، باورهای مربوط به تناسخ و پیوند هستیها را بهجای آنکه به یک گزارهٔ فلسفی یا درسگفتاری مستقیم تبدیل کند، در بافت تجربهٔ تماشایی میگنجاند. فیلم قطعیتی تحمیل نمیکند و از تماشاگر نمیخواهد هر نشانه را به یک پاسخ نهایی برساند.
در نتیجه، مواجهه با ناشناخته بیشتر شبیه زیستن در کنار آن است تا حلکردن یک معما. خاطرات و روایتهای پراکنده در فیلم، نه فقط اطلاعاتی دربارهٔ شخصیتها، بلکه دریچههایی به تصور دیگری از زماناند؛ زمانی که در آن گذشته به پایان نرسیده و مرگ نیز الزاماً به معنای محوشدن کامل نیست. طبیعت؛ حضوری فراتر از پسزمینه جنگل و فضای روستایی در فیلم صرفاً مکان وقوع داستان نیستند.
طبیعت در اینجا نیرویی مستقل و فراگیر دارد؛ گاه آرام، گاه مرموز، اما همواره حاضر. تاریکی جنگل چیزی را پنهان میکند، بیآنکه لزوماً آن را به تهدیدی آشکار بدل سازد. صدای باد، جانوران و حشرات، در حکم موسیقیِ تزئینی نیست؛ بخشی از بافت روایی است و به ما یادآوری میکند که زندگی انسانی تنها یکی از لایههای جهان است.
طبیعت هم پذیرای انسان است و هم از او مستقل میماند. یکی از امتیازهای مهم فیلم، طبیعیبودن همین فضای خیالانگیز است. رخدادهای فراواقعی در کنار کارهای معمول، گفتوگوهای ساده و جزئیات روزمره قرار میگیرند و در اثر این همنشینی، نه کاملاً به قلمرو فانتزی جداگانهای تعلق دارند و نه به واقعگرایی متعارف فروکاسته میشوند.
« فیلم قطعیتی تحمیل نمیکند و از تماشاگر نمیخواهد هر نشانه را به یک پاسخ نهایی برساند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم با این ترکیب، حالتی خوابگون میآفریند که در آن هر تصویر میتواند هم عادی باشد و هم حامل معنایی پنهان. نگاه دوربین نیز معمولاً بهجای آنکه بر هیجان یا رمزآلودگی تأکید کند، مجال میدهد محیط خودش را آشکار کند. ریتم، سکوت و دشواریِ تماشا کندی ریتم از مهمترین ویژگیهای فیلم و در عین حال یکی از جدیترین موانع آن است.
نماهای طولانی و مکثهای پیدرپی ممکن است برای تماشاگرانی که به روایت متراکم و تغییر مداوم موقعیتها عادت دارند، خستهکننده شوند. فیلم عجلهای برای رساندن مخاطب به نقطهٔ بعدی ندارد؛ حتی گاهی به نظر میرسد که در لحظهای عادی توقف میکند و از تماشاگر میخواهد صرفاً در همان فضا بماند.
این انتخاب، بهخودیخود نه فضیلت است و نه نقص؛ نتیجهاش به میزان همراهی مخاطب با شیوهٔ تماشای فیلم وابسته است. سکوتها نیز همیشه یکسان عمل نمیکنند. بعضی از آنها فضای لازم را برای حسکردن محیط و تأمل دربارهٔ آنچه دیدهایم فراهم میآورند، اما برخی دیگر ممکن است تمرکز را سست کنند یا فاصلهای میان تماشاگر و فیلم بسازند.
گاهی در نبودِ توضیح، ذهن بهجای آنکه آزادانه در تصاویر حرکت کند، سرگردان میشود و میپرسد آیا نشانهای را از دست داده است یا نه. بنابراین اگر کسی فیلم را کند و گیجکننده بداند، واکنشی قابلفهم دارد؛ همان ویژگیهایی که برای بینندهای دیگر سرچشمهٔ جذابیتاند، برای او میتوانند مانع ارتباط شوند.
« فیلم با این ترکیب، حالتی خوابگون میآفریند که در آن هر تصویر میتواند هم عادی باشد و هم حامل معنایی پنهان. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایتِ رؤیاگونه و شیوهٔ ساخت ویراستاکول قصه را همچون رشتهای یکپارچه و بیوقفه پیش نمیبرد. فیلم به بخشهایی با حالوهوای متفاوت تقسیم میشود و هر بخش انگار شیوهای جداگانه برای بهیادآوردن یا دیدن را پیشنهاد میکند. تغییر لحن و سبک، ممکن است در نگاه نخست گسست به نظر برسد، اما با موضوع اصلی اثر—دگرگونی و تداوم—پیوند دارد.
زندگی در اینجا یک مسیر صاف و هموار نیست؛ مجموعهای از خاطرهها، تصویرهای دور و لحظههایی است که گاه بدون توضیح کنار یکدیگر مینشینند. این ساختار نیازمند مشارکت فعال تماشاگر است. فیلم بهندرت دست او را میگیرد و معنای هر تصویر را روشن میکند. ازاینرو، نمادها و اتفاقهای غیرواقعگرا ممکن است برای برخی مبهم یا حتی دلبخواهی جلوه کنند.
بااینحال، این ابهام لزوماً نشانهٔ بیمعنایی نیست؛ گاه فیلم بهجای آنکه معنایی واحد را اعلام کند، امکان چند برداشت را باز میگذارد. خطر این انتخاب آن است که بعضی لحظهها در برابر تماشاگر بسته بمانند؛ دستاوردش اما فضایی است که پس از پایانِ تماشا نیز در ذهن ادامه مییابد. بازیها و ظرافتِ اجرا بازیها با منطق کمنمایش فیلم هماهنگاند.
شخصیتها احساسات خود را با تأکیدهای بزرگ یا واکنشهای نمایشی به مخاطب عرضه نمیکنند. نگاهها، مکثها و رفتارهای ساده اهمیت پیدا میکنند و همین خویشتنداری کمک میکند حضور امر عجیب در زندگی روزمره باورپذیر شود. اگر بازیها بیش از اندازه پررنگ یا هیجانزده بودند، احتمالاً فاصلهٔ میان واقعیت و خیال به شکلی تصنعی برجسته میشد؛ در حالی که فیلم میخواهد این دو را در کنار یکدیگر نگه دارد.
« روایتِ رؤیاگونه و شیوهٔ ساخت ویراستاکول قصه را همچون رشتهای یکپارچه و بیوقفه پیش نمیبرد. »
قوتها و کاستیها
بونمی نیز بیش از آنکه قهرمانی برای پیشبردن یک ماجرای پرحادثه باشد، کانونی برای اندیشیدن به بدن، خاطره و پایان زندگی است. بیماری او بهانهای برای ترحمبرانگیزیِ آسان نمیشود؛ بیشتر بخشی از تجربهٔ زیستهٔ اوست و در کنار خاطرات و پیوندهای خانوادگی معنا پیدا میکند. اعضای خانواده نیز صرفاً ابزار توضیح زندگی او نیستند؛ حضورشان فضایی میسازد که در آن مراقبت، فقدان و همراهی شکلهای گوناگونی پیدا میکنند.
فیلم به این روابط آرامش میدهد، نه با گفتارهای بزرگ، بلکه با فرصتدادن به حضور مشترک شخصیتها. جمعبندی «عمو بونمی» فیلمی برای همهٔ سلیقهها نیست و ارزش آن نیز در این نیست که همه را به یک اندازه مجذوب کند. تماشاگرِ خواهان قصهای تند، روشن و پر از پاسخ ممکن است از کندی و ابهام آن فاصله بگیرد؛ اما کسی که با مکث، فضای خوابگون و معناهای چندپهلو همراه شود، میتواند در آن تجربهای کممانند بیابد.
فیلم در بهترین لحظههایش، امر سوررئال را چنان آرام در دل زندگی عادی مینشاند که دیگر تمایز میان واقعیت و خیال چندان ضروری به نظر نمیرسد. آنچه پس از تماشا باقی میماند، لزوماً پاسخ به پرسشهای فیلم نیست، بلکه حسی از حضور در جهانی گستردهتر از تجربهٔ روزمره است؛ جهانی که در آن طبیعت، خاطره و مرگ با هم گفتوگو میکنند.
سکوتها و نمادهای فیلم ممکن است گاهی گیجکننده باشند و ریتم کندش برای بعضی مخاطبان طاقتفرسا شود، اما همین ویژگیها به آن هویتی ماندگار میبخشند. فیلم نه میکوشد همهچیز را توضیح دهد و نه از تماشاگر میخواهد فوراً به نتیجه برسد؛ کافی است اجازه دهد تصاویر در ذهن بمانند و اندکاندک، پس از پایان تماشا، معنای خود را آشکار کنند.
« فیلم به این روابط آرامش میدهد، نه با گفتارهای بزرگ، بلکه با فرصتدادن به حضور مشترک شخصیتها. »
ثبت دیدگاه