نقد و بررسی
نقد ماری کرویر (Marie Kroyer) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زیباییِ قاب، ناآرامیِ زندگی «ماریه کرویر» در ظاهر میتواند قصهای آشنا به نظر برسد: زنی زیبا در کنار نقاشی نامدار، زندگی مرفه و خانهای که از بیرون تصویری آرمانی دارد. اما فیلم بهتدریج همین تصویر براق را میزداید و به شکاف میان شهرت و آسایشِ نمایشی، از یک سو، و فرسودگی عاطفیِ زندگی خصوصی از سوی دیگر میپردازد.
ماریه در حلقهای از نقشهای از پیش تعریفشده گرفتار است؛ همسر، مادر و هنرمند. دشواریاش فقط تحمل بحرانهای زندگی مشترک نیست، بلکه این است که در میان انتظارات دیگران، جای چندانی برای شناختن خواستههای خودش نمییابد. فیلم بیش از آنکه روایت یک مثلث عاشقانه باشد، داستان زنی است که میکوشد دوباره صدای درونیاش را بشنود.
بااینحال، میان این ایده و اجرای آن فاصلهای محسوس وجود دارد: اثر رنج ماریه را بهروشنی نشان میدهد، اما کمتر به لایههای پنهان آن نفوذ میکند. تماشاگر وضعیت او را درمییابد، ولی همیشه فرصت نمییابد آن را از درون تجربه کند. زندگی مشترک در سایهٔ نبوغ پیاس کرویر در فیلم نه فقط همسر ماریه، بلکه نیرویی مسلط بر فضای خانه است؛ هنرمندی شناختهشده که بیماریاش رابطه را از تعادل خارج میکند.
فیلم هوشمندانه از تقابل میان تصویر عمومی این زوج و آشفتگی زندگی خصوصیشان بهره میگیرد. آنچه در جمع به صورت شکوه و کامیابی جلوه میکند، در خلوت با نگرانی، خستگی و مراقبتی دشوار گره خورده است. یکی از پرسشهای مهم اثر، جایگاه زنی است که در کنار مردی مشهور زندگی میکند، اما خود آرزوهای هنری دارد.
« ماریه در حلقهای از نقشهای از پیش تعریفشده گرفتار است؛ همسر، مادر و هنرمند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ماریه تنها شاهد نبوغ همسرش نیست؛ او نیز میخواهد چیزی از خود به جهان عرضه کند. بااینهمه، فیلم این کشمکش را بیشتر در سطح موقعیتها نگه میدارد تا آنکه به تجربهٔ هنری ماریه و موانع مشخص پیش روی او بپردازد. به همین سبب، مسئلهٔ محو شدن او در سایهٔ شوهرش جذاب است، اما میتوانست بسیار ژرفتر و ملموستر پرداخت شود.
ماریه؛ میان همدلی و فاصله بازی بیرگیتّه هیورت سورنسن به ماریه وقار و اندوهی آرام میبخشد. او شخصیتی را تصویر میکند که در ظاهر خویشتندار است، اما زیر این آرامش، نارضایتی و تردید انباشته شده است. بازی او در لحظههای سکوت و نگاه، گاه بیش از دیالوگها سخن میگوید و به فیلم کمک میکند تا فشار زندگی روزمره را بدون اغراق منتقل کند.
سورنسن همچنین از تبدیل ماریه به چهرهای صرفاً قربانی پرهیز میکند؛ در او میل به انتخاب و حرکت دیده میشود، هرچند این میل همیشه به تصمیمی روشن و قاطع بدل نمیشود. با این حال، شخصیتپردازی ماریه به اندازهٔ ظرفیت داستان گسترش نمییابد. فیلم از آرزوها و ناکامیهای او سخن میگوید، ولی کمتر جزئیاتِ شکلگیری آنها را میکاود.
چه چیزی در هنر او پنهان مانده؟ چگونه مادر بودن و همسر بودن تصوری را که از خودش دارد دگرگون کردهاند؟ پرسشهایی از این دست در حاشیه باقی میمانند. نتیجه آن است که همدلی با ماریه آسان است، اما شناخت کامل او دشوارتر. بازیگران و وزنِ سکوت سورن سَتِر-لاسِن، در نقش پیاس کرویر، تصویری متغیر از مردی میسازد که حضورش میتواند از جذابیت و سرزندگی به اضطراب و تهدید تغییر کند.
« ماریه تنها شاهد نبوغ همسرش نیست؛ او نیز میخواهد چیزی از خود به جهان عرضه کند. »
شخصیتها و اجرا
این نوسان برای فهم بیثباتی فضای خانه اهمیت دارد و بازیگر، بیآنکه شخصیت را به یک چهرهٔ تکبعدی فروبکاهد، سنگینی وضعیت را منتقل میکند. سورّیر گودناسون نیز در نقش هوگو آلفون حضوری گرمتر و جوانتر دارد؛ حضوری که در برابر فضای پرتنش زندگی ماریه، امکان نوع دیگری از عاطفه را پیش میکشد.
هماهنگی بازیها از امتیازهای فیلم است. بازیگران به روابطی که گاه در نوشته به اندازهٔ کافی بسط نیافتهاند، نوعی باورپذیری میبخشند. بااینهمه، دیالوگها اغلب به بیان مستقیم موقعیت یا احساس بسنده میکنند و کمتر به کشف تناقضهای درونی شخصیتها میرسند. سکوتها و مکثها در بعضی صحنهها از گفتوگوها پرمعناترند؛ اما فیلم همیشه از این فرصت بهره نمیگیرد و گاه احساسات را به جای آنکه در رفتار و جزئیات جاری کند، آشکارا اعلام میکند.
منظرهها و جهانِ تصویری فضای ساحلی و چشماندازهای شنی، از برجستهترین عناصر بصری «ماریه کرویر» هستند. خط افق باز، باد و خلوتی ساحل، حالتی از رهایی را القا میکنند که در تضاد با خانه و مناسبات اجتماعی قرار میگیرد. طبیعت در این فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ گاهی به فضایی برای فاصله گرفتن از زندگی روزمره و اندیشیدن بدل میشود.
همین تصاویر، میان جهان بیرونیِ پرشکوه و وضعیت درونیِ ناآرام ماریه پیوندی شاعرانه برقرار میکنند. لباسهای تاریخی و طراحی صحنه نیز دوره را با دقتی چشمنواز بازسازی میکنند. جزئیات پوشش و دکور به فیلم بافتی ملموس میدهند و آن را از نمایشی بیزمان و انتزاعی دور میکنند. بااینحال، زیبایی بصری همیشه به درام عمق نمیبخشد.
« بازیگران به روابطی که گاه در نوشته به اندازهٔ کافی بسط نیافتهاند، نوعی باورپذیری میبخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی قابها چنان مرتب و آراستهاند که رنج شخصیتها نیز درون همان نظم زیبا محصور میماند؛ تماشاگر زیبایی را میبیند، اما آشفتگی را با همان شدت حس نمیکند. موسیقی؛ تکیهگاه و تکرار موسیقی در فیلم نقش مهمی در ساخت فضای عاطفی دارد و به روایت حالوهوایی رمانتیک و ملانکولیک میبخشد. بازگشت یک ملودی میتواند پیوندی میان لحظهها ایجاد کند و حس خاطره، اشتیاق یا اندوه را تقویت سازد.
اما تکرار بیش از اندازهٔ همان مضمون، سرانجام از نیروی آن میکاهد. به جای آنکه هر بار معنایی تازه به موسیقی افزوده شود، حضور مکررش ممکن است به نشانهای اجباری برای برانگیختن احساس بدل شود. این انتخاب با محدودیت عمومی فیلم در بیان عاطفه نیز ارتباط دارد. اثر گاهی به موسیقی تکیه میکند تا اندوهی را برجسته سازد که شخصیتها و دیالوگها فرصت کافی برای پروراندنش پیدا نکردهاند.
در نتیجه، موسیقی در بعضی لحظهها مؤثر است و در برخی دیگر بیش از اندازه راهنمای احساس تماشاگر میشود. ریتم و فاصلهٔ عاطفی روایت از نظر حرکت کلی قابلدنبالکردن است و بهندرت چنان کش میآید که توجه را کاملاً از دست بدهد. بااینحال، پیوستگی رویدادها همیشه با رشد عاطفی شخصیتها همراه نیست.
برخی تحولات مهم چنان سریع از کنار ما میگذرند که مجال نمییابند به تجربهای کامل تبدیل شوند. فیلم از تماشاگر میخواهد وزن تصمیمها و پیامدهایشان را حس کند، اما گاه میان یک موقعیت و موقعیت بعدی، فاصلهٔ لازم برای رسوب احساس را نمیسازد. همین مسئله به سردی عاطفیِ اثر میانجامد. موضوع داستان سرشار از امکانهای دراماتیک است، اما پرداخت محتاطانه و صیقلی فیلم، شدت آنها را مهار میکند.
« بازگشت یک ملودی میتواند پیوندی میان لحظهها ایجاد کند و حس خاطره، اشتیاق یا اندوه را تقویت سازد. »
قوتها و کاستیها
حاصل، اثری است که میتوان با سرنوشت شخصیت اصلی همراه شد، ولی همیشه نمیتوان به نزدیکی مطلوب با او رسید. این فاصله در مواجهه با پایان نیز اهمیت پیدا میکند: فیلم از گرهگشایی ساده و آسوده پرهیز میکند، اما جمعبندیاش برای برخی تماشاگران ممکن است کممایه یا ناتمام جلوه کند؛ نه لزوماً بهسبب تلخی، بلکه چون زمینهٔ عاطفیِ کافی برای پذیرش آن فراهم نشده است.
جمعبندی «ماریه کرویر» در تصویرسازی دوره، انتخاب بازیگران و خلق فضایی ساحلی و دلنشین موفق است و داستان زنی را پیش میکشد که میان عشق، مادری و آرزوی هنرمند بودن، در جستوجوی هویتی مستقل میگردد. بازی سورنسن و دیگر بازیگران، بهویژه در لحظههای کمگفتوگو، به شخصیتها جان میدهد؛ اما روایت از کاوش عمیقتر در ذهن و خواستههای ماریه بازمیماند.
دیالوگهای کملایه، موسیقیِ گاه تکراری و فاصلهٔ عاطفی میان رخدادها نیز از توان اثر میکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم برای علاقهمندان به درامهای تاریخی و قصههای مربوط به زنانِ محصور در نقشهای اجتماعی، تجربهای دیدنی و تأملبرانگیز است. ارزش اصلی آن نه در ارائهٔ تصویری کامل از ماریه، بلکه در طرح پرسشی تلخ و ماندگار نهفته است: چگونه ممکن است انسانی در میان تجمل، شهرت و عشق، کمکم از زندگیِ متعلق به خودش دور شود؟
« حاصل، اثری است که میتوان با سرنوشت شخصیت اصلی همراه شد، ولی همیشه نمیتوان به نزدیکی مطلوب با او رسید. »



ثبت دیدگاه