نقد و بررسی
نقد بازی ریپلی (Ripley's Game) | 2002
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از قدرت و وسوسه «بازی ریپلی» ساختهٔ لیلیانا کاوانی، تریلری روانشناختی بر پایهٔ رمانی از پاتریشیا هایاسمیت است؛ فیلمی که بیش از آنکه بر تعقیبوگریز و آشکارشدن رازها تکیه کند، به تماشای شکلگیری یک رابطهٔ نابرابر علاقه دارد: رابطهٔ مردی که جنایت را همچون بازیای ذهنی میبیند و مردی که زندگی آرامش ناگهان در معرض انتخابی هولناک قرار میگیرد.
تام ریپلی، با ثروت و ظاهری آراسته، جهان را از موضع کسی مینگرد که گویی قواعد معمول اخلاقی برایش الزامآور نیستند. در سوی دیگر، جاناتان ترِوِنی مردی معمولی است که بیماری، نگرانی برای خانواده و نیاز مالی او را در موقعیتی آسیبپذیر قرار دادهاند. این تقابل، موتور اصلی فیلم است: آیا انسان میتواند از مرزی بگذرد که پیشتر تصور میکرد عبورناپذیر است؟
و اگر بگذرد، چه چیزی از شخصیت پیشین او باقی میماند؟ فیلم این پرسشها را به جای پاسخهای صریح، در رفتارها، سکوتها و تصمیمهای شخصیتها میپروراند. تام ریپلی؛ شرارتی با آداب معاشرت جان مالکوویچ در نقش ریپلی، به جای آنکه شخصیت را با خشونت نمایشی یا تهدیدهای پرطنین بسازد، از خونسردی، مکث و ظرافت رفتاری بهره میگیرد.
ریپلی در اجرای او نه هیولایی آشکار است و نه نابغهای که همواره در مرکز توجه بخواهد باشد؛ او مردی است که میتواند در یک لحظه مؤدب و خوشسخن به نظر برسد و در لحظهای دیگر، بیآنکه نشانی از آشفتگی در چهرهاش پدیدار شود، وارد قلمرو خطر شود. همین فاصله میان ظاهر متمدن و باطن بیرحم، حضور او را ناآرامکننده میکند.
« این تقابل، موتور اصلی فیلم است: آیا انسان میتواند از مرزی بگذرد که پیشتر تصور میکرد عبورناپذیر است؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مالکوویچ با کنترل صدا و حرکات، شخصیتی میسازد که حتی در آرامترین لحظهها نیز قابل پیشبینی نیست. ریپلی لازم نمیبیند همیشه قدرت خود را به رخ بکشد؛ گاه این اطمینان خاموش اوست که بیش از هر تهدیدی هراس میآفریند. بازی او، بهویژه در لحظاتی که با دیگران گفتوگو میکند، حس سلطهای نامرئی ایجاد میکند: گویی طرف مقابل پیش از آنکه بفهمد در دام افتاده، قواعد بازی را پذیرفته است.
این برداشت تا اندازهای مدیون حضور بازیگر است که کاریزمای شخصیت را با تهدیدی آرام و حسابشده پیوند میدهد. جاناتان و وسوسهٔ عبور از مرز اگر ریپلی نمایندهٔ شرارتی باشد که با خود آشتی کرده، جاناتان نمایندهٔ انسانی است که هنوز با وجدان و تصویری که از خودش دارد درگیر است. فیلم او را صرفاً قربانیِ توطئه یا مهرهای بیاختیار نشان نمیدهد؛ فشارهای زندگی، نیازهای خانواده و بیماری، تصمیمهایش را توضیح میدهند، اما آنها را بیاهمیت یا بیهزینه نمیکنند.
اهمیت شخصیت در همین کشمکش است: او برای پذیرفتن کاری که در آغاز با زندگیاش بیگانه به نظر میرسد، تنها با یک پیشنهاد بیرونی روبهرو نیست، بلکه ناچار است تصویر اخلاقی خود را نیز دوباره تعریف کند. دوگری اسکات این تغییر را با بازیای کمادعا پیش میبرد. در برابر سبک نمایشیتر و لغزندهتر مالکوویچ، او اضطراب و تردید را بیشتر در رفتار و واکنشهایش نشان میدهد.
نتیجه، تقابلی است که از نظر دراماتیک جذابیت دارد، هرچند فیلم همیشه به یک اندازه به هر دو سوی آن فرصت نمیدهد. هرگاه روایت برای مشاهدهٔ اثر تصمیمها بر جاناتان مکث میکند، لایهٔ انسانی داستان پررنگتر میشود؛ هرگاه به نقشهپردازی ریپلی بازمیگردد، جذابیت تریلر جای این کاوش روانی را میگیرد.
« مالکوویچ با کنترل صدا و حرکات، شخصیتی میسازد که حتی در آرامترین لحظهها نیز قابل پیشبینی نیست. »
شخصیتها و اجرا
تعلیق کمصدا و جغرافیای فیلم «بازی ریپلی» هیجان را با شتاب مداوم یا موسیقی پرتنش تحمیل نمیکند. فیلم بهجای آنکه هر صحنه را به اوجی آشکار برساند، اجازه میدهد سکوتها و فضاهای میان گفتوگوها بر تماشاگر اثر بگذارند. خانهها، مهمانیها و محیطهای شهری در این جهان صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها به نمایش فاصلهٔ میان آسایش ظاهری و تهدید پنهان کمک میکنند.
ایتالیا با ویلاها، معماری باشکوه و هوای آفتابیاش، در تضادی مؤثر با سردی تصمیمهای ریپلی قرار میگیرد. چشماندازهای زیبا در اینجا آرامشبخشِ ساده نیستند؛ گاهی چنان منظم و دلپذیرند که بیرحمی رخدادها را برجستهتر میکنند. این انتخاب فضایی به فیلم هویتی متمایز میدهد. بسیاری از تریلرهای جنایی برای القای خطر به کوچههای تاریک و محیطهای آشکارا تهدیدآمیز متوسل میشوند؛ اما این فیلم بخشی از اضطرابش را از همین تضاد میگیرد که جنایت میتواند در دل زندگی آراسته و روزمره پنهان شود.
موسیقی انیو موریکونه نیز در شکلدادن به حالوهوای اثر سهم دارد و به جای آنکه صرفاً هیجان را افزایش دهد، به فضای درونگرای فیلم کمک میکند. صحنههای بهیادماندنی و طراحی بازی یکی از لذتهای فیلم، مشاهدهٔ چگونگی طراحی نقشههای ریپلی است. او آدمها را نه فقط بر اساس تواناییهایشان، بلکه بر اساس ترسها و نیازهایشان میسنجد.
نقشهچینی در نتیجه به نوعی خواندن روان آدمها تبدیل میشود: ریپلی میفهمد کدام زخم را لمس کند، کدام امید را پیش بکشد و کجا وانمود کند که انتخاب همچنان در اختیار طرف مقابل است. فیلم در بهترین لحظاتش از همین مهندسی روانی تعلیق میسازد؛ تماشاگر نه فقط نگران آن است که چه اتفاقی خواهد افتاد، بلکه میپرسد شخصیتها تا چه اندازه از قصد و جایگاه واقعی خود خبر دارند.
« تعلیق کمصدا و جغرافیای فیلم «بازی ریپلی» هیجان را با شتاب مداوم یا موسیقی پرتنش تحمیل نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سکانس قطار از نمونههای برجستهٔ همین رویکرد است. فضای محدود، حضور مسافران و نامطمئنبودن وضعیت، صحنه را به آزمونی برای تنش و کنترل بدل میکند. هیجان آن تنها از خطر بیرونی نمیآید؛ از این هم میآید که ریپلی و دیگران چگونه زیر فشار موقعیت واکنش نشان میدهند و چه اندازه میتوانند ظاهر عادی خود را حفظ کنند.
این صحنه بهیادماندنی است، زیرا در آن تعلیق و شخصیتپردازی به هم میرسند: کنش، چیزی دربارهٔ آدمها آشکار میکند، بیآنکه فیلم ناچار شود همهچیز را با توضیح کلامی روشن سازد. ریتم، کشآمدن و لغزشهای روایی همان خویشتنداریای که به فیلم فضای ویژه میبخشد، گاهی به نقطهضعفش تبدیل میشود.
ریتم در بخشهایی کند است و برخی لحظات بیش از آنچه برای ایجاد تعلیق لازم به نظر میرسد امتداد مییابند. مکث وقتی کارآمد است که معنایی تازه به شخصیت یا موقعیت بیفزاید؛ اما در چند بخش، کشدادن صحنه اثر چندانی بر عمق روانی یا پیشرفت روایت ندارد. تماشاگرانی که از تریلر انتظار حرکت پیوسته و پیرنگی فشرده دارند، ممکن است در میانهٔ فیلم احساس کنند داستان از نیروی آغازین خود فاصله گرفته است.
انسجام قصه نیز همیشه یکدست نیست. بعضی گذارها میان تصمیم شخصیتها و پیامدهای آنها به اندازهٔ کافی بسط نمییابند و گاه فیلم چنان به جذابیت لحظهای ریپلی تکیه میکند که منطق یا وزن عاطفی پیرنگ عقب مینشیند. این لغزشها لزوماً کشش کلی اثر را از میان نمیبرند، اما باعث میشوند برخی تغییرها کمتر از آنچه باید، متقاعدکننده یا تکاندهنده باشند.
« سکانس قطار از نمونههای برجستهٔ همین رویکرد است. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، فیلم در بهترین لحظهها حسابشده و نافذ است، اما در بخشهایی میان تریلر روانشناختی و درام جنایی سرگردان میماند. نسبت با دیگر روایتهای ریپلی دیدن فیلم در کنار اقتباسهای دیگر از شخصیت تام ریپلی میتواند تفاوت نگاهها به او را آشکار کند. «بازی ریپلی» بیش از آنکه بر شکلگیری هویت یا اشتیاق شخصیت برای تصاحب زندگی دیگران متمرکز باشد، بر مردی جاافتاده و مطمئن از جایگاه خویش تکیه میکند؛ کسی که از ساختن موقعیت برای دیگران لذت میبرد و خود را بیرون از داوری اخلاقی معمول میپندارد.
از این رو، اجرای مالکوویچ را نباید صرفاً نسخهای دیگر از برداشت بازیگر پیشین از ریپلی دانست؛ او شخصیتی سردتر، مسنتر و بهظاهر متمدنتر میسازد که بازیاش بر زیرکی و خودبسندگی استوار است. همین تفاوت میتواند برای برخی مخاطبان نقطهٔ قوت و برای برخی دیگر مانع ارتباط باشد. اگر انتظار داشته باشیم فیلم همان نوع شور، جوانی یا بیثباتی عاطفیِ برخی روایتهای دیگر را بازآفرینی کند، ممکن است اجرای مالکوویچ در آغاز غریب به نظر برسد.
اما اگر فیلم را اثری مستقل دربارهٔ قدرت و دستکاری بدانیم، این غرابت به بخشی از جذابیتش بدل میشود. فیلم میخواهد نه فقط از جنایت، بلکه از لذتِ سردِ طراحی آن سخن بگوید؛ و ریپلیِ مالکوویچ برای این مقصود انتخابی مناسب است. جمعبندی «بازی ریپلی» تریلری است که قدرت اصلی خود را از شخصیت مرکزی و فضای حسابشدهاش میگیرد.
جان مالکوویچ با بازی خونسرد و موذیانهاش، ریپلی را به حضوری هراسآور و فراموشنشدنی بدل میکند؛ دوگری اسکات نیز در نقش جاناتان سوی انسانیتر و شکنندهتر کشمکش را نمایندگی میکند. فضای دلنشین ایتالیا، تعلیق کمصدا و سکانس قطار از امتیازهای برجستهٔ فیلماند، در حالی که کندی ریتم، کشآمدن برخی صحنهها و نوسان انسجام داستان از نیروی آن میکاهند.
« همین تفاوت میتواند برای برخی مخاطبان نقطهٔ قوت و برای برخی دیگر مانع ارتباط باشد. »
جمعبندی
با این همه، فیلم برای مخاطبی که از تریلر انتظار فضاسازی و شخصیتپردازی دارد، تجربهای ارزشمند است. جذابیتش نه در شتابزدگی، بلکه در مشاهدهٔ بازی قدرت و تغییر تدریجی مرزهای اخلاقی نهفته است؛ بازیای که ریپلی قواعدش را میچیند، اما فیلم در نهایت از تماشاگر میخواهد دربارهٔ سهم هر شخصیت در آن بیندیشد.
« با این همه، فیلم برای مخاطبی که از تریلر انتظار فضاسازی و شخصیتپردازی دارد، تجربهای ارزشمند است. »



ثبت دیدگاه