نقد و بررسی
نقد درس شیطانی (Lesson of the Evil) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهٔ آرام مدرسه و سایهٔ خشونت «Lesson of the Evil» ساختهٔ Takashi Miike، فیلمی ژاپنی از سال ۲۰۱۲ است که از دل موقعیتی آشنا آغاز میکند: دبیرستانی خصوصی، دانشآموزانی گرفتار رقابت و قلدری، و معلمی محبوب که در ظاهر میکوشد نظم را به محیط بازگرداند. سیجی هاسومی با خوشرویی، ظاهر آراسته و تواناییاش در حل مشکلات، بهسرعت اعتماد همکاران و شاگردان را جلب میکند؛ اما همین تصویر دلپذیر، در کنار دانستنِ راز تاریک او، از نخستین دقایق نوعی اضطراب پدید میآورد.
مخاطب نه با معمای سادهٔ «چه کسی خطرناک است؟»، بلکه با پرسشی نگرانکنندهتر روبهروست: تا چه اندازه میتوان به چهرهای که جامعه آن را قابلاعتماد میداند، اطمینان کرد؟ فیلم در ابتدا با دقت به مناسبات روزمرهٔ مدرسه نگاه میکند. رفتارهای آزارگرانه، فشار گروهی، تقلب و بیتفاوتی بزرگسالان، حاشیههایی تزئینی نیستند؛ بهتدریج فضایی میسازند که در آن مرز میان مراقبت و سلطه مبهم میشود.
مدرسه در این تصویر، نهادی است که هم ادعای پرورش دارد و هم در برابر آسیبهای درون خود ناتوان میماند. این زمینه، هرچند گاه با شتاب و اغراق روایت میشود، برای شکلگیری تنش اصلی فیلم اهمیت دارد. نظم بهمثابه پوشش یکی از ایدههای محوری اثر، پیوند میان نظم و قدرت است. هاسومی در نگاه دیگران مردی است که امور را سامان میدهد: مسئلهها را تشخیص میدهد، راهحل پیشنهاد میکند و در موقعیتهای پیچیده خونسرد میماند.
« فیلم در ابتدا با دقت به مناسبات روزمرهٔ مدرسه نگاه میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم بهجای آنکه این توانایی را بیچونوچرا ستایش کند، وجه تهدیدآمیز آن را برجسته میسازد. نظمدادن، اگر از همدلی و مسئولیت جدا شود، میتواند به کنترلگری بدل شود؛ و زبانِ «اصلاح» و «مقابله با فساد» گاه پوششی برای تحمیل ارادهای بیرحمانه است. در اینجا قلدری مدرسه صرفاً موضوعی برای برانگیختن خشم تماشاگر نیست.
فیلم نشان میدهد چگونه رفتارهای نادرست در فضایی پر از سکوت، ترس و مصلحتجویی دوام میآورند. بااینحال، اثر پاسخ اخلاقی روشنی به این معضل عرضه نمیکند؛ برعکس، قرار است مخاطب را در برابر راهحلی هولناک و نامتناسب قرار دهد. تضاد میان مسئلهای واقعی و واکنشی هیولایی، بخشی از نیروی تکاندهندهٔ فیلم است، هرچند گاهی تأکید اغراقآمیز بر شوک، مجال تأمل اجتماعی را محدود میکند.
هاسومی؛ جذابیت و تهدید شخصیت هاسومی مهمترین نیروی جاذبهٔ فیلم است. او نه با هیاهو و آشفتگی، بلکه با آرامش و اعتمادبهنفس به دیگران نزدیک میشود؛ همین خویشتنداری، او را از بسیاری از چهرههای آشنای سینمای وحشت متمایز میکند. محبوبیت اجتماعیاش فقط یک نقاب بیرونی نیست، بلکه بخشی از ابزار او برای خواندن آدمها و ادارهکردن موقعیتهاست.
« اما فیلم بهجای آنکه این توانایی را بیچونوچرا ستایش کند، وجه تهدیدآمیز آن را برجسته میسازد. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر نیز ناخواسته در دام همین جذابیت میافتد: شخصیت کاریزماتیک است، اما جذابیتش پیوسته با این آگاهی ناسازگار میشود که چیزی عمیقاً خطرناک در پس آن پنهان است. بازی Hideaki Itō در تثبیت این دوگانگی نقش مهمی دارد. او میان ادب ظاهری، شوخطبعی کنترلشده و سردی درونی تعادل برقرار میکند و اجازه نمیدهد هاسومی به چهرهای کاملاً یکبعدی تبدیل شود.
بااینحال، باورپذیری شخصیت در همهٔ لحظات یکسان نیست. گاه فیلم بیش از آنکه انگیزهها و طرز فکر او را با ظرافت بپروراند، بر ویژگیهای هراسانگیزش تکیه میکند. نتیجه، شخصیتی تماشایی و بهیادماندنی است که لزوماً همیشه از نظر روانشناختی به اندازهٔ کافی کاویده نمیشود. بازی گروهی و جهان نوجوانان در بخش مهمی از روایت، دانشآموزان فقط جمعیتی بینام در پسزمینه نیستند.
روابط عاطفی، رقابتها، ترسها و نقشهای نابرابر میان آنان، به مدرسه صورتی زنده میدهد. حضور چهرههایی مانند Fumi Nikaidō و Shōta Sometani نیز به فضای گروهی فیلم کمک میکند، هرچند فرصت پرداخت به شخصیتهای متعدد محدود است. فیلم در ترسیم نوجوانانی که هم در آستانهٔ بزرگسالیاند و هم هنوز از حمایت پایدار محروم ماندهاند، لحظاتی مؤثر دارد؛ اما تمرکز روایی ناگزیر آنان را گاهی به مهرههایی در طرح بزرگتر بدل میکند.
« بازی Hideaki Itō در تثبیت این دوگانگی نقش مهمی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نابرابری در پرداخت، بهویژه زمانی محسوس میشود که روایت از مشاهدهٔ رفتارهای روزمره به سوی نمایشهای پرتنش حرکت میکند. در نیمهٔ نخست، جزئیات مدرسه فرصت مییابند آرامآرام بر هم انباشته شوند و حس ناخوشایند بیاعتمادی را بسازند. اما هرچه فیلم بیشتر به سوی خشونت آشکار میرود، شخصیتپردازی گروهی عقب مینشیند.
از همین رو، برخی تماشاگران ممکن است درگیر سرنوشت دانشآموزان شوند و برخی دیگر احساس کنند فیلم آنان را بیشتر برای بالا بردن شدت موقعیتها به کار میگیرد. میزانسن، موسیقی و ساختن اضطراب Miike در ساختن تضادهای بصری مهارت دارد. محیط مدرسه با یونیفورمها، راهروها و کلاسهای مرتب، تصویری از نظم روزانه ارائه میدهد؛ در برابر آن، قاببندیها و زمینههای سرد، گاه نوعی خلأ و بیپناهی ایجاد میکنند.
این برخورد میان روزمرگی و تهدید، به فیلم کمک میکند تا خشونت را نه همچون حادثهای کاملاً جدا از زندگی عادی، بلکه چون اختلالی در دل همان زندگی نشان دهد. هرچه آرامش ظاهری محیط پابرجاتر میماند، شکاف میان آن و خطر پنهان آشکارتر میشود. موسیقی نیز در این بازیِ تناقضها نقش دارد. استفاده از قطعهٔ «Mack the Knife» فضایی میسازد که هم نمایشی و پرتحرک است و هم بهطرزی آزارنده با خشونت تصویر تضاد دارد.
« در نیمهٔ نخست، جزئیات مدرسه فرصت مییابند آرامآرام بر هم انباشته شوند و حس ناخوشایند بیاعتمادی را بسازند. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب میتواند صحنهها را به شکلی ماندگار در ذهن حک کند، اما همزمان خطر آن را دارد که خشونت را بیش از اندازه به نمایش یا سرگرمی بدل کند. همین دوگانگی در لحن فیلم نیز دیده میشود: اثر میخواهد هم تماشاگر را منزجر کند و هم او را با ریتم و جسارت صحنهها سرگرم نگه دارد. خشونت؛ نیروی محرک و محدودیت خشونت در «Lesson of the Evil» حضوری محوری دارد و بهتدریج از سایهای تهدیدآمیز به عنصر غالب تجربهٔ تماشاگر بدل میشود.
شوک و بیپروایی فیلم در آغاز میتواند مؤثر باشد؛ مخاطب را از آسودگی بیرون میکشد و وادارش میکند با تصویری بیرحمانه از قدرت روبهرو شود. اما تکرار خشونت، بهجای آنکه هر بار معنایی تازه بیفزاید، گاه حساسیت عاطفی را فرسوده میکند. وقتی شدت پیوسته بالا نگه داشته شود، امکان شگفتزدهکردن کاهش مییابد و صحنهها ممکن است بیش از آنکه تکاندهنده باشند، خستهکننده یا آزارنده شوند.
این مسئله فقط به مقدار نمایش خشونت مربوط نیست، بلکه به نسبت آن با درام نیز بازمیگردد. هرگاه خشونت پیامد روانی و اخلاقی خود را در جهان فیلم پیدا میکند، اثر نیروی بیشتری دارد؛ اما در بخشهایی، شتاب روایت اجازه نمیدهد این پیامدها بهخوبی رسوب کنند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است میان دو واکنش معلق بماند: تحسین جسارت فرمی فیلم و دلزدگی از اصرارش بر شوک.
« اما تکرار خشونت، بهجای آنکه هر بار معنایی تازه بیفزاید، گاه حساسیت عاطفی را فرسوده میکند. »
جمعبندی
این ناهمواری، هم محدودیت اثر است و هم بخشی از تجربهٔ عامدانهٔ آن. جمعبندی «Lesson of the Evil» فیلمی ناآرام، خشن و از نظر لحن دوپاره است؛ اثری که از جذابیت معلمی محبوب و فضای آشنای مدرسه، سکویی برای ساختن کابوسی دربارهٔ اعتماد، قدرت و سوءاستفاده از میل به نظم میسازد. بازی Hideaki Itō و طراحی تضاد میان ظاهر متمدن و تهدید پنهان، تماشای فیلم را درگیرکننده میکند؛ همچنین بخشهایی از پرداخت به قلدری و سکوت نهادی، به آن زمینهای فراتر از وحشت صرف میبخشد.
در مقابل، ازدحام شخصیتها، شتاب در پرداخت برخی انگیزهها و تداوم خشونت میتواند اثر را از نظر عاطفی فرساینده کند. فیلم بیش از آنکه اثری متعادل یا ظریف باشد، تجربهای افراطی و تحریککننده است که آگاهانه تماشاگر را میان سرگرمی و انزجار نگه میدارد. برای مخاطبی که وحشت روانشناختیِ تلخ و بیپروا را میپسندد، جذاب خواهد بود؛ اما کسانی که به خشونت طولانی یا روایتهای پراغراق حساساند، احتمالاً با بخشی از آن فاصله خواهند گرفت.
« این ناهمواری، هم محدودیت اثر است و هم بخشی از تجربهٔ عامدانهٔ آن. »



ثبت دیدگاه