نقد و بررسی
نقد همیشه شاید من باشم (Always Be My Maybe) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به آشناییای قدیمی «همیشه شاید» کمدی رمانتیکی است که بر نیروی آشنایی و خاطره تکیه میکند: ساشا و مارکوس، دو دوست دوران کودکی که پانزده سال از یکدیگر دور بودهاند، دوباره در سانفرانسیسکو به هم میرسند. ساشا سرآشپزی نامآشنا و صاحبسبک شده و مارکوس زندگی آرامتری دارد؛ موسیقیدانی که به پیوندهای قدیمی و محیط آشنای خود دل بسته است.
فیلم از همان برخورد دوباره، پرسشی ساده اما پرظرفیت میسازد: آیا گذشته میتواند نقطهی شروعی برای رابطهای تازه باشد، یا آدمها در فاصلهی سالها آنقدر تغییر کردهاند که خاطره بهتنهایی برای پیوند دوباره کافی نیست؟ فیلم برای طرح این پرسش، سراغ الگوی آشنای دوستانی میرود که ممکن است عاشق یکدیگر شوند؛ الگویی که تماشاگر از پیش با قواعد و انتظارهایش آشناست.
بنابراین جذابیت اثر نه در تازگی بنیادی طرح، بلکه در جزئیات شخصیتها، شوخیها و کیفیت ارتباط میان بازیگران اصلی شکل میگیرد. فیلم میداند که مسیر کلیاش چندان دور از حدس نیست و میکوشد بهجای پنهانکردن این آشنایی، از آن برای ساختن لحظاتی صمیمی و خوشریتم بهره ببرد. دو جهان، دو شیوهی زیستن ساشا و مارکوس فقط دو آدم با شغلهای متفاوت نیستند؛ هرکدام نمایندهی تلقی خاصی از موفقیت، امنیت و آیندهاند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساشا در حرفهی خود به جایگاهی چشمگیر رسیده و با شتاب و انضباطی زندگی میکند که پیشرفت را به امری روزمره بدل کرده است. مارکوس، در مقابل، به جهان کوچکی وفادار مانده که برایش آشنا و امن است. این تفاوت، زمینهی اصلی تنش عاطفی فیلم را فراهم میآورد: مسئله صرفاً دوستداشتن نیست، بلکه این است که هر یک تا چه اندازه میتواند از محدودهی راحتی خود بیرون بیاید و با شیوهی زندگی دیگری کنار بیاید.
اثر در پرداخت این تقابل، از داوری سادهانگارانه پرهیز میکند. جاهطلبی ساشا لزوماً فضیلت محض نیست و آسودگی مارکوس نیز صرفاً نشانهی آرامش یا رضایت به شمار نمیآید. هر دو شخصیت محدودیتها و ترسهایی دارند که به انتخابهایشان شکل میدهد. با این حال، فیلم گاه بهجای آنکه این کشمکشها را با صبر و ظرافت بپروراند، آنها را به ایستگاههایی آشنا در مسیر کمدی رمانتیک تبدیل میکند.
در نتیجه، ایدهی مرکزی ظرفیت بیشتری از آنچه روایت در نهایت به کار میگیرد دارد. شیمی بازیگران و نیروی رابطه مهمترین سرمایهی فیلم رابطهی میان علی وونگ و رندال پارک است. پیوند آنها نه بر جذابیت تصنعی و نه بر فورانهای پرطمطراق عاشقانه استوار است؛ بیشتر از جنس راحتی، شوخیهای مشترک و آگاهی از عادتهای یکدیگر است.
« مارکوس، در مقابل، به جهان کوچکی وفادار مانده که برایش آشنا و امن است. »
شخصیتها و اجرا
همین صمیمیتِ کمادعا باعث میشود تماشاگر باور کند که این دو پیشینهای مشترک دارند و سالهای فاصله نتوانستهاند همهی نشانههای آشنایی را از میان ببرند. پارک، مارکوس را با نوعی خودداری و رخوتِ گاه خندهدار بازی میکند، بیآنکه او را به شخصیتی یکسره بیاراده فروبکاهد. وونگ نیز به ساشا انرژی و قاطعیتی میبخشد که در کنار آسیبپذیریهایش معنا پیدا میکند.
بازیها هرجا موفقترند که به جای توضیح احساس، آن را در مکثها، واکنشها و شوخیهای میان دو نفر آشکار میکنند. از همین رو، رابطهی اصلی حتی در لحظاتی که داستان به مسیرهای قابلپیشبینی میافتد، همچنان تماشایی میماند. شوخی، غافلگیری و حضور کیانو ریوز کمدی فیلم از چند سرچشمه تغذیه میکند: طعنههای روزمره، تفاوت سلیقه و جایگاه اجتماعی شخصیتها، و موقعیتهایی که ناگهان از کنترل خارج میشوند.
بعضی از شوخیها بهویژه به این دلیل اثرگذارند که فیلم آنها را بیش از اندازه توضیح نمیدهد؛ موقعیت مجال مییابد تا خودش خندهدار شود. این سبک، به اثر سبکی خوشایند میبخشد و کمک میکند که در میان لحظات عاشقانه، ریتم آن بهکلی از حرکت نایستد. حضور کیانو ریوز از نقاط برجستهی کمدی فیلم است.
« وونگ نیز به ساشا انرژی و قاطعیتی میبخشد که در کنار آسیبپذیریهایش معنا پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نقشآفرینی او بر فاصلهی میان تصویر عمومیاش و نسخهای اغراقشده و خودآگاه از خودش تکیه دارد. جذابیت این بخش تنها در حضور چهرهای مشهور خلاصه نمیشود؛ ریوز با جدیت کامل وارد بازی میشود و همین جدیت، به موقعیتهای طنزآمیز نیرو میدهد. البته این حضور چنان بهیادماندنی است که ممکن است از تعادل کلی فیلم بکاهد و توجه را از رابطهی مرکزی بدزدد؛ اما فیلم بهخوبی از قابلیت غافلگیرکنندهی او بهره میبرد.
ریشههای خانوادگی و هویت فرهنگی یکی از لایههای ارزشمند فیلم، حضور تجربهی آسیاییـآمریکایی در متن زندگی شخصیتهاست. این زمینه نه صرفاً به نشانههای تزئینی و ارجاعهای گذرا محدود میشود، نه به موضوعی جدا از قصه تبدیل میگردد؛ خانواده، غذا، محله و خاطره در شکلگیری رابطهی ساشا و مارکوس نقش دارند.
آشپزی در فیلم، افزون بر حرفهی ساشا، حامل پیوندی عاطفی با گذشته است؛ راهی برای بازگشت به خانه، به آدمهایی که از دست رفتهاند یا از کنارشان دور شدهایم، و به احساس تعلقی که گاه در میان موفقیتهای بیرونی کمرنگ میشود. با این همه، فیلم بهندرت این زمینه را به بحثی عمیق دربارهی نژاد، مهاجرت یا جایگاه اجتماعی گسترش میدهد.
« نقشآفرینی او بر فاصلهی میان تصویر عمومیاش و نسخهای اغراقشده و خودآگاه از خودش تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
بیشتر به نشانههای ملموس و صمیمی بسنده میکند: آداب خانوادگی، خوراک، خاطرات کودکی و تفاوت نسلها. این انتخاب با لحن سبک اثر سازگار است، اما در عین حال بخشی از ظرفیت اجتماعی آن را دستنخورده باقی میگذارد. فیلم در این حوزه بیش از آنکه استدلال کند، فضا میسازد. ریتم و ساختار روایی آغاز فیلم شتابی دارد که میتواند تماشاگر را از شخصیتها عقب بیندازد.
روایت برای رسیدن به دیدار دوباره و به حرکت انداختن داستان، چند مرحله را سریع پشت سر میگذارد؛ در نتیجه، بعضی از گذرهای زمانی و تغییرهای عاطفی در ابتدا بهاندازهی کافی جا نمیافتند. این شتاب گاهی حسی از بینظمی ایجاد میکند، انگار فیلم هنوز مشغول یافتن لحن خود است. خوشبختانه با استقرار رابطهی ساشا و مارکوس، شوخیها و رفتوآمد میان جهانهای متفاوتشان به روایت انسجام بیشتری میبخشد.
در میانه، فیلم تعادل بهتری میان کمدی و عاطفه پیدا میکند، اما ساختمان کلی آن همچنان به فرمولهای آشنای این گونه وفادار است. برخی تعارضها بیشتر به این دلیل رخ میدهند که قصه به مانعی در مسیر نیاز دارد، نه آنکه از پیچیدگی روانی شخصیتها با ضرورتی ناگزیر سر برآورده باشند. همین امر پیشبینیپذیری را تقویت میکند.
« بیشتر به نشانههای ملموس و صمیمی بسنده میکند: آداب خانوادگی، خوراک، خاطرات کودکی و تفاوت نسلها. »
جمعبندی
پایانبندی نیز از نظر عاطفی با کلیت فیلم هماهنگ است، اما میتوانست با مکث بیشتر و پرداختی پختهتر، دستاوردهای شخصیتها را پررنگتر کند. این نکته بدون افشای رویدادهای پایانی قابل گفتن است: فیلم در فرود نهایی، به اندازهی بهترین لحظاتش جسور و دقیق نیست. جمعبندی «همیشه شاید» اثری نیست که قواعد کمدی رمانتیک را دگرگون کند؛ قدرتش در این است که فرمول آشنا را با بازیهای خوشانرژی، رابطهای باورپذیر و شوخیهای گاه غافلگیرکننده زنده نگه میدارد.
علی وونگ و رندال پارک به دو شخصیت اصلی گرما میبخشند و حضور کیانو ریوز نیز چند لحظهی ماندگار به فیلم اضافه میکند. در سوی دیگر، شروع شتابزده، طرح نسبتاً قابلحدس و جمعبندی نهچندان پخته، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری ماندگارتر و عمیقتر بدل شود. با وجود این کاستیها، فیلم در آنچه وعده میدهد موفق است: عاشقانهای سبک، صمیمی و سرگرمکننده دربارهی دو آدم که باید دریابند آیا خاطرهی مشترکشان میتواند با تفاوتهای اکنون کنار بیاید.
تماشای آن بیش از آنکه برای کشف پیچیدگیهای روایی باشد، برای لذتبردن از حضور دو بازیگر هماهنگ و چند لحظهی کمدیِ سرحال پیشنهاد میشود؛ اثری دلنشین که گاهی از مسیر آشنا فاصله نمیگیرد، اما آن را با لطف و شوخطبعی طی میکند.



ثبت دیدگاه