نقد و بررسی
نقد رمپیج (Rampage) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنایت بهمثابه آزمون اخلاقی «Rampage» ساختهٔ William Friedkin، در ظاهر با یک موقعیت جنایی هولناک آغاز میشود: مردی مرتکب قتلهایی بیرحمانه میشود و در پی آن، دادستانی که با مجازات اعدام مخالفت داشته، در برابر پرونده موضعی تازه میگیرد. اما فیلم در نهایت بیش از آنکه بر یافتن قاتل یا حل معما تکیه کند، به پرسشی دشوارتر میپردازد: جامعه با انسانی که به سبب بیماری روانی شاید مسئولیت اعمالش را به شیوهٔ معمول بر عهده نگیرد، چه باید بکند؟
هویت متهم از ابتدا راز اصلی نیست؛ تنش در داوری دربارهٔ او و پیامدهای آن شکل میگیرد. این انتخاب، فیلم را از تریلری متعارف دربارهٔ تعقیب یک قاتل جدا میکند. جنایتها نه صرفاً محرکی برای هیجان، بلکه آزمونی برای باورهای شخصیتها هستند. وحشتِ اعمال متهم با مسئلهٔ حقوقی و اخلاقی مسئولیت درهم میآمیزد و مخاطب را به جای پرسش «چه کسی این کار را کرده؟» با پرسش «عدالت در برابر چنین جنایتی چه معنایی دارد؟» روبهرو میسازد.
دادستان و فرسایش باورهای پیشین Anthony Fraser، دادستان پرونده با بازی Michael Biehn، محور انسانی و فکری فیلم است. او پیشتر با مجازات اعدام مخالف بوده، اما مواجهه با جنایتها و رنج بازماندگان، موضعش را متزلزل میکند. تغییر او از نوع تحول قهرمانانه و یکباره نیست؛ بیشتر شبیه فرسایش تدریجیِ اصلی اخلاقی زیر فشار واقعیت است.
فیلم از این راه نشان میدهد که باورهای سیاسی و فلسفی در خلأ شکل نمیگیرند: وقتی رنج قربانیان از صورت مفهومی بیرون میآید و چهرهای انسانی پیدا میکند، داوری دشوارتر میشود. قدرت این کشمکش در آن است که Fraser فقط نمایندهٔ یک موضع سیاسی نیست. او همزمان دادستان، همسر و انسانی است که میکوشد میان خشم، وظیفه و وجدان تعادل برقرار کند.
« هویت متهم از ابتدا راز اصلی نیست؛ تنش در داوری دربارهٔ او و پیامدهای آن شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم گاهی او را به سوی نتیجهای از پیش تعیینشده میراند و مجال کافی نمیدهد تا سویههای متناقض تصمیمش بهطور برابر بررسی شوند. در نتیجه، کشمکش اخلاقی جذاب باقی میماند، اما پیچیدگی آن همیشه به همان اندازهای نیست که موضوع اقتضا میکند. متهم؛ چهرهای عادی و هولناک Charlie Reece با بازی Alex McArthur، در مرکز نیروی تهدیدآمیز فیلم قرار دارد.
کارکرد بازی او بر پرهیز از اغراق آشکار است: Reece الزاماً با هیئت آشنای هیولای سینمایی ظاهر نمیشود، و همین ظاهر عادی، تصور امنیت و شناخت را برهم میزند. فیلم از این تضاد بهره میبرد تا نشان دهد خشونت همیشه از چهرهای قابلتشخیص و نمایشی نمیآید. Reece میتواند در یک لحظه موضوع پروندهای قضایی باشد و در لحظهای دیگر یادآور این واقعیت که فهمیدن ظاهر آدمها، به معنای فهمیدن ذهن آنان نیست.
بااینهمه، انگیزهها و جهان درونی او به اندازهٔ خشونت اعمالش روشن نمیشود. این ابهام میتواند از یک سو به حس تهدید بیفزاید، زیرا تماشاگر قادر نیست رفتار او را با منطق آشنا توضیح دهد؛ اما از سوی دیگر، فیلم پرسشهایی را دربارهٔ بیماری روانی، اراده و مسئولیت مطرح میکند، بیآنکه همیشه برای پرداختن به آنها ابزار روایی کافی فراهم کند.
نتیجه، شخصیتی ماندگار اما تا حدی دور از دسترس است: حضوری نگرانکننده که بیش از آنکه شناخته شود، تحمل و قضاوت میشود. بازیها و مناسبات دادگاهی بازی Michael Biehn به فیلم مرکز ثقل میدهد. او فشار درونی Fraser را عمدتاً با مهار و سکوت منتقل میکند و از تبدیل دادستان به خطیبی یکبعدی پرهیز دارد؛ هرچند متن فیلم گاهی او را به سمت بیان صریح موضع خود سوق میدهد.
« در نتیجه، کشمکش اخلاقی جذاب باقی میماند، اما پیچیدگی آن همیشه به همان اندازهای نیست که موضوع اقتضا میکند. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، McArthur با حضوری نامتعارف و کمتوضیح، حس بیثباتی را حفظ میکند. Nicholas Campbell نیز در مقام مدافع، به تقابل حقوقی جان میبخشد: دادگاه صحنهٔ مواجههٔ دو شخصیت نیست فقط، بلکه میدان رقابت دو شیوهٔ تعریف عدالت است. با این حال، فیلم از ظرفیت درام دادگاهی خود بهطور کامل استفاده نمیکند.
جلسات و استدلالها گاه برای پیشبرد موضع فیلم طراحیشدهتر از آن به نظر میرسند که از برخورد طبیعی دیدگاههای رقیب برآیند. پیچیدگیهای حقوقی و پزشکی مطرح میشوند، اما همیشه به گفتوگویی چندوجهی بدل نمیگردند. در بخشهایی، جدل بر سر سلامت روان و کیفر بیشتر به ابزاری برای تشدید بحران Fraser تبدیل میشود تا کاوشی متوازن در دیدگاههای طرفین.
فضا، تصویر و موسیقی Friedkin فضای فیلم را سرد و ناآرام میسازد. خشونت، هرچند در مرکز رویدادهاست، به نمایش سرگرمکنندهٔ مهارت قاتل تبدیل نمیشود؛ بیشتر بر اثرات هولناک خود و بر سکوتی که پس از آن بر شخصیتها مینشیند تأکید دارد. همین رویکرد به فیلم سنگینی میبخشد و تماشاگر را از فاصلهٔ امنِ یک معمای جنایی بیرون میآورد.
لحن اثر نه به وحشت فراطبیعی نزدیک میشود و نه کاملاً در قالب تریلر تعقیبوگریز میماند؛ ناآرامی آن از پیوند خشونت با سازوکارهای عادی قانون و جامعه میآید. موسیقی Ennio Morricone نیز در شکلدادن به این فضا نقش مهمی دارد. بافت وهمآلود موسیقی، حس تهدید را استمرار میبخشد و به صحنهها حالتی میدهد که در آن خطر حتی در مکثها هم حاضر است.
« در مقابل، McArthur با حضوری نامتعارف و کمتوضیح، حس بیثباتی را حفظ میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، همین تأکید پیوسته بر تیرگی ممکن است برای برخی تماشاگران یکنواخت شود. فیلم بیش از آنکه با تغییرات ریتمیکِ فراوان تنش بسازد، بر فشار روانی و ماندگاری فضای سنگین تکیه میکند. گسست میان تریلر و درام دادگاهی یکی از دشواریهای اصلی «Rampage» در سازماندهی ریتم آن است. بخش جنایی فیلم وعدهٔ حرکتی تند و پرتنش میدهد، اما روایت بهتدریج به دادگاه و بحث دربارهٔ مسئولیت کیفری روی میآورد.
این تغییر در ذات خود ضعف نیست؛ اتفاقاً میتواند راهی برای عبور از هیجان سطحی به تأمل اخلاقی باشد. مسئله آن است که پیوند میان این دو وجه همیشه روان و هموزن نیست. گاهی فیلم چنان به پیامدهای جنایت میپردازد که نیروی تعقیب و خطر اولیه کاهش مییابد، و گاهی خشونت ناگهان دوباره به پیشزمینه میآید و انسجام درام را برهم میزند.
این ناهماهنگی باعث میشود فیلم در میانهٔ راه گویی میان دو هویت مردد بماند: تریلری جنایی دربارهٔ قاتلی خطرناک، و درامی حقوقی دربارهٔ גבולות האחריות והענישה. بخش دوم از نظر فکری غنیتر است، اما بخش نخست همچنان حضوری پرقدرت دارد و توجه را به سوی خود میکشد. در نتیجه، برخی گذارها بهجای آنکه لایههای روایت را به هم پیوند دهند، احساس گسست ایجاد میکنند.
مجازات اعدام و محدودیتهای استدلال فیلم پرسش دربارهٔ مجازات اعدام، هستهٔ اخلاقی فیلم را تشکیل میدهد؛ اما اثر همیشه از دام یکطرفهگویی فاصله نمیگیرد. رنج خانوادههای قربانیان و خشونت متهم بهروشنی برجسته میشود، درحالیکه مخالفت اصولی با اعدام گاه کمتر از همان شدت عاطفی و استدلالی فرصت بروز مییابد.
« بااینحال، همین تأکید پیوسته بر تیرگی ممکن است برای برخی تماشاگران یکنواخت شود. »
قوتها و کاستیها
چنین نامتوازنی میتواند واکنشی پرقدرت در تماشاگر ایجاد کند، اما خطر آن را هم دارد که بحث را به انتخابی ساده میان همدردی با قربانیان و دفاع از متهم تقلیل دهد. با این وجود، فیلم ارزش پرسشهایش را از دست نمیدهد. آیا بیماری روانی میتواند مسئولیت را تغییر دهد؟ آیا مجازات سختتر لزوماً عدالت را محقق میکند؟
و جامعه چگونه باید خطر آینده را در کنار حقوق فرد و رنج بازماندگان بسنجد؟ فیلم پاسخهایی قطعی و آرامشبخش عرضه نمیکند؛ گاه حتی به نظر میرسد با فشار عاطفی میخواهد پاسخ را از تماشاگر بیرون بکشد. همین ویژگی هم نقطهٔ قوت آن است، چون موضوع را بیخطر نمیکند، و هم محدودیتش، زیرا گاهی پیچیدگی مسئله زیر سایهٔ موضعگیری پررنگ فیلم قرار میگیرد.
جمعبندی «Rampage» اثری ناآرام و از نظر اخلاقی چالشبرانگیز است که جنایت را بهانهای برای کاوش در وجدان دادستان، مفهوم مسئولیت و حدود عدالت میکند. بازیهای Michael Biehn و Alex McArthur، فضای سرد و موسیقی وهمانگیز، به فیلم نیرویی ماندگار میبخشند. در برابر، تغییر لحن میان تریلر و درام دادگاهی، ابهام در شخصیت قاتل و نابرابری در پرداخت دیدگاههای مجازات اعدام، از انسجام و ظرافت آن میکاهد.
« با این وجود، فیلم ارزش پرسشهایش را از دست نمیدهد. »



ثبت دیدگاه