نقد و بررسی
نقد سهشنبه (Tuesday) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای نامتعارف درباره فقدان «Tuesday» فیلمی است که از همان ابتدا به سراغ موقعیتی آشنا اما دشوار میرود: زورا میکوشد با بیماری درمانناپذیر دختر نوجوانش، تِیوزدی، کنار بیاید، بیآنکه واقعاً آمادگی پذیرفتن پایان را داشته باشد. اما فیلم برای روایت این مواجهه، راهی واقعگرا و سرراست انتخاب نمیکند؛ مرگ را در قالب پرندهای سخنگو و دگرگونشونده وارد داستان میکند و جهان روزمره را به قلمرویی غریب و گاه کابوسوار میکشاند.
حاصل، اثری است که هم بهدنبال تأملی جدی درباره سوگ است و هم از خیالپردازی سیاه و لحظات نامأنوس بهره میگیرد. این انتخاب جسورانه، هم سرچشمه جذابیت فیلم است و هم منشأ دشواریهای آن. پرنده صرفاً عنصری برای شگفتیآفرینی نیست؛ حضورش صورت ملموسی به چیزی میدهد که معمولاً انتزاعی و دور از دسترس تصور میشود.
بااینحال، هرچه این استعاره عینیتر و پررنگتر میشود، فیلم بیشتر در معرض آن قرار میگیرد که تماشاگر بهجای ارتباط با تجربه عاطفی شخصیتها، درگیر پرسش از منطق جهان خیالیاش شود. میان افسانه، کمدی سیاه و درام خانوادگی «Tuesday» بهسادگی در یک ژانر جا نمیگیرد. فیلم از یکسو درامی خانوادگی درباره مادری ناآماده برای فقدان است؛ از سوی دیگر، با حضور مرگی که در هیئت پرندهای سخنگو ظاهر میشود، به افسانهای سوررئال نزدیک میشود.
طنز تلخ نیز در بخشهایی به اثر راه پیدا میکند، اما همیشه روشن نیست که این طنز قرار است فاصلهای میان تماشاگر و اندوه ایجاد کند یا خود بخشی از مواجهه با آن باشد. همین چندپارگی گاهی به فیلم انرژی میدهد. موقعیتهای نامتعارف میتوانند امر هولناک را از حالت انتزاعی بیرون بیاورند و امکان نگاهکردن به آن را فراهم کنند.
« حاصل، اثری است که هم بهدنبال تأملی جدی درباره سوگ است و هم از خیالپردازی سیاه و لحظات نامأنوس بهره میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، تغییر لحن همیشه بهخوبی مهار نمیشود. برخی لحظات چنان بر غرابت و شوخی تکیه دارند که رشته عاطفی داستان برای مدتی سست میشود؛ لحظاتی دیگر ناگهان میخواهند مخاطب را به سوگواریای بیواسطه دعوت کنند. نتیجه، تجربهای نابرابر است: فیلم گاهی میان خنده و اندوه پلی مؤثر میسازد و گاهی این دو را کنار هم مینشاند، بیآنکه پیوندشان کاملاً شکل بگیرد.
رابطه مادر و دختر؛ هسته انسانی فیلم در مرکز این جهان شگفتانگیز، رابطه زورا و تِیوزدی قرار دارد؛ رابطهای که نه فقط با ترس از مرگ، بلکه با تفاوت دو نگاه به زندگی و پایان آن شکل میگیرد. زورا در برابر واقعیتی که نمیتواند تغییر دهد، به واکنش و انکار پناه میبرد. دخترش، با وجود جوانی و وضعیت شکنندهاش، در بسیاری از لحظات واقعبینانهتر به نظر میرسد.
این تفاوت، تنش اصلی فیلم را میسازد: مادری که میخواهد عزیزش را نگه دارد و دختری که بیش از آنکه به وعدههای تسکینبخش نیاز داشته باشد، خواهان صداقت و همراهی است. فیلم در بهترین لحظاتش این رابطه را با توضیحهای طولانی پیش نمیبرد. مکثها، نگاهها و دشواری گفتوگو میان مادر و دختر، بار عاطفی صحنهها را بر دوش میکشند.
پافشاری زورا بر ادامهدادن، از عشق او میآید، اما فیلم نشان میدهد که عشق همیشه به معنای دانستنِ بهترین راه نیست. گاهی میل به محافظت، از ترس خودِ مراقبتکننده نیرو میگیرد و ناخواسته امکان گفتوگویی را که عزیزش به آن نیاز دارد، محدود میکند. بازیها و ظرافتهای احساسی Julia Louis-Dreyfus در نقش زورا، یکی از تکیهگاههای اصلی فیلم است.
« بااینهمه، تغییر لحن همیشه بهخوبی مهار نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
بازی او میان مقاومت، خشم، آشفتگی و درماندگی حرکت میکند و اجازه نمیدهد زورا به تصویری ساده از «مادر فداکار» تقلیل یابد. شخصیتش گاه خودخواه، گاه بیپناه و گاه بهطرزی دردناک ناتوان از شنیدن است؛ همین تناقضها او را باورپذیر میکنند. بازیگر، بهویژه در لحظاتی که زورا نمیتواند احساس خود را به کلام بدل کند، نشان میدهد که چگونه ترس ممکن است در قالب رفتارهای تند یا تصمیمهای نامعقول بروز کند.
Lola Petticrew نیز به تِیوزدی آرامش و سرسختی خاصی میبخشد. حضور او به شخصیت اجازه میدهد هم آسیبپذیر باشد و هم صاحب اراده؛ نه صرفاً موضوع ترحم دیگران، بلکه انسانی با خواستهها و نگاه خودش. تفاوت انرژی این دو بازیگر به رابطهشان عمق میدهد و در بخشهایی که فیلم از عناصر خیالانگیز فاصله میگیرد، نیروی عاطفی داستان را حفظ میکند.
صدای Arinzé Kene در نقش مرگ نیز به این موجود غریب لحنی متمایز میدهد، هرچند خودِ طراحی پرنده ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از آنکه رازآمیز باشد، حواسپرتکن به نظر برسد. پرنده؛ استعارهای مؤثر یا حضوری مزاحم؟ مهمترین انتخاب تصویری و روایی فیلم، تجسم مرگ در قالب پرندهای سخنگو است.
این انتخاب جسارت دارد، زیرا مرگ را از پشت پرده بیرون میآورد و آن را وارد تعامل مستقیم با شخصیتها میکند. پرنده نه هیبتی کاملاً هولناک دارد و نه حضوری بیخطر؛ موجودی است هم مضحک و هم تهدیدآمیز، و همین دوگانگی با تلاش فیلم برای آمیختن کمدی و درام تناسب دارد. اما استعارهای که بیش از اندازه جلب توجه کند، ممکن است معنای خود را تحتالشعاع قرار دهد.
« Lola Petticrew نیز به تِیوزدی آرامش و سرسختی خاصی میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هر بار که پرنده وارد قاب میشود، تماشاگر باید از نو نسبتش را با جهان فیلم تنظیم کند؛ برای بعضیها این گسست بخشی از لذتِ تجربه است، اما برای برخی دیگر مانعی در برابر همدلی با زورا و تِیوزدی. فیلم بهجای آنکه همیشه از غرابت این ایده برای روشنترکردن احساسات بهره بگیرد، گاه خودِ غرابت را به مرکز صحنه میآورد.
بنابراین پرنده در همان حال که نمادی بهیادماندنی است، یکی از قطبهای اختلافبرانگیز اثر نیز باقی میماند. ریتم و ساختار روایی نیمه نخست فیلم با حوصلهای کند پیش میرود و برای برخی مخاطبان ممکن است بیش از اندازه طولانی به نظر برسد. اثر زمان زیادی صرف تثبیت موقعیت، معرفی لحن نامعمول و شکلدادن به رابطه مادر و دختر میکند؛ اما در این بخش، کشش دراماتیک همیشه بهاندازهای نیست که این مکثها را جبران کند.
بهویژه وقتی فیلم هنوز میان شوخی تلخ و اندوه جدی در رفتوآمد است، تأخیر در رسیدن به گرههای عاطفی میتواند احساس انتظار بیثمر ایجاد کند. با پیشروی داستان، جایگاه زورا در ماجرا پررنگتر میشود و فیلم بهتدریج ماده عاطفی غنیتری برای پرداختن پیدا میکند. همین تحول باعث میشود بخشهای پایانی برای بسیاری از تماشاگران اثرگذارتر از آغاز باشند.
بااینحال، قدرت لحظات پایانی نمیتواند بهطور کامل کندی و ناپایداری پیشین را محو کند. فیلم به مقصدی احساسی میرسد، اما مسیر رسیدن به آن برای همه به یک اندازه گیرا نیست؛ گویی باید مدتی در جهان نامأنوس اثر ماند تا رگه انسانی آن آشکارتر شود. زیباییشناسی و جهان فیلم جهان «Tuesday» بر پایه تضاد میان امر خانگی و امر ناممکن شکل میگیرد.
« بنابراین پرنده در همان حال که نمادی بهیادماندنی است، یکی از قطبهای اختلافبرانگیز اثر نیز باقی میماند. »
قوتها و کاستیها
بیماری و مراقبت، در محیطی روزمره جریان دارند، اما حضور مرگِ پرندهگون این واقعیت را از چارچوب معمول بیرون میبرد. این برخورد، به فیلم امکان میدهد تجربهای درونی را به تصویری بیرونی بدل کند: اضطراب و انکار دیگر فقط در رفتار زورا نیستند، بلکه در خودِ قواعد ناپایدار جهان فیلم نیز بازتاب مییابند.
بااینحال، زیباییشناسی خیالپردازانه همیشه با عاطفه در توازن نمیماند. در برخی صحنهها، ایدههای بصری بهجای آنکه در خدمت رابطه مادر و دختر باشند، خودنمایی میکنند و توجه را از آن رابطه میگیرند. فیلم زمانی موفقتر است که تصویر نامتعارف را به حس ملموسی پیوند میزند؛ زمانی که تماشاگر میتواند پشت ظاهر عجیب رویداد، ترس از دستدادن و دشواری پذیرش را ببیند.
در لحظاتی که این پیوند کمرنگ میشود، جهان فیلم بیشتر شبیه معمایی فرمی جلوه میکند تا فضایی برای تجربه عاطفی. اندوه، پذیرش و معنای ادامهدادن فیلم درباره مرگ است، اما در نهایت بیش از آنکه بخواهد پاسخی فلسفی و قطعی عرضه کند، به مسئله زندگی پس از فقدان توجه دارد: چگونه میتوان با جای خالی کسی که دوستش داشتهای زندگی کرد؟
پاسخ اثر، بر حفظ خاطره و ادامهدادن متمرکز است؛ نه بهمعنای پشتسرگذاشتن ساده اندوه، بلکه بهمعنای یافتن راهی برای حمل آن در زندگی روزمره. این نگاه در بخشهای عاطفی فیلم صادقانه و ماندگار میشود، زیرا پذیرش را فرایندی فوری یا آرام نشان نمیدهد. زورا باید از تصور نجاتدادن به سمت شنیدن و همراهیکردن حرکت کند، و این تغییر نه با یک سخنرانی، بلکه از دل مواجههای دشوار با محدودیتهای خودش شکل میگیرد.
« بااینحال، زیباییشناسی خیالپردازانه همیشه با عاطفه در توازن نمیماند. »
جمعبندی
فیلم در اینجا به نکتهای انسانی میرسد: گاهی دوستداشتن یعنی دستبرداشتن از توهم کنترل، و گاهی ادامه زندگی نه نشانه فراموشی، بلکه شکلی از وفاداری به کسی است که از دست رفته است. جمعبندی «Tuesday» اثری نامعمول و نابرابر است؛ فیلمی که ایده مرکزیاش کنجکاویبرانگیز است، اما همیشه نمیتواند میان خیالپردازی، طنز و درام پیوندی یکدست برقرار کند.
کندی بخش آغازین و حضور برجسته پرنده ممکن است تماشاگر را از داستان دور کند، بهخصوص اگر انتظار روایتی واقعگرا و متمرکز داشته باشد. در مقابل، بازیهای اصلی و لحظات احساسی اثر به آن نیرویی میبخشند که فراتر از غرابت ایدهاش دوام میآورد. ارزش فیلم بیش از آنکه در انسجام کامل ساختارش باشد، در تلاش جسورانهاش برای نزدیکشدن به تجربهای دشوار نهفته است.
«Tuesday» گاهی حواسپرتکن و گاهی تأثیرگذار است؛ گاهی نمیداند چگونه دو لحن متفاوتش را آشتی دهد، اما در نهایت به لحظاتی میرسد که میتوانند تماشاگر را به فکر درباره مرگ، عشق و مسئولیتِ ادامهدادن وادارند. این فیلم برای همه یکسان عمل نخواهد کرد، اما اگر مخاطب از مسیر ناهموارش عبور کند، ممکن است در پایان با اندوهی آرام و پرسشی ماندگار تنها بماند.
« در مقابل، بازیهای اصلی و لحظات احساسی اثر به آن نیرویی میبخشند که فراتر از غرابت ایدهاش دوام میآورد. »



ثبت دیدگاه