نقد و بررسی
نقد فلوت جادویی (The Magic Flute) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی میان دو جهان «The Magic Flute» فیلمی فانتزی و موزیکال است که میکوشد اپرای مشهور و رازآلود موتسارت را از صحنهٔ تئاتر بیرون بیاورد و در قالب ماجرایی نوجوانانه بازآفرینی کند. نقطهٔ عزیمت داستان، تیم واکر، نوجوانی هفدهساله از لندن است که به مدرسهای شبانهروزی در کوهستانهای اتریش میرود؛ جایی که آموزش موسیقی، رقابتهای دانشآموزی و نخستین دلبستگیها با کشف گذرگاهی اسرارآمیز درهم میآمیزند.
این گذرگاه او را به جهان اپرای «نیلبک سحرآمیز» میبرد؛ جهانی که شخصیتها و ماجراهای آن از اثر موتسارت و امانوئل شیکاندر سرچشمه میگیرند. فیلم بهجای بازگویی صرف اپرا، آن را با روایت مدرسهای و دغدغههای نوجوانی پیوند میزند؛ انتخابی که هم ظرفیتهای سرگرمکننده دارد و هم گاه انسجام اثر را به خطر میاندازد.
مدرسه؛ آستانهای برای خیال مدرسه در فیلم صرفاً محل وقوع بخشی از ماجرا نیست؛ فضایی است که از همان ابتدا میان نظم روزمره و امکان امر ناممکن قرار میگیرد. معماری کهن، قواعد سختگیرانه، رقابت میان هنرجویان و تمرینهای موسیقی، بستری میسازند که در آن خیال میتواند از دل واقعیت سربرآورد.
تیم نیز در موقعیتی آسیبپذیر وارد این محیط میشود: او باید با سوگ و خاطرهٔ پدر، فشار سازگارشدن با زندگی تازه و تردیدهایش دربارهٔ توانایی آوازخواندن کنار بیاید. از این رو، گذر به جهان اپرا فقط جابهجایی مکانی نیست؛ صورتی بیرونی از ورود او به قلمرو ترسها، آرزوها و انتخابهای شخصیاش است.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ایدهٔ رفتوآمد میان مدرسه و سرزمین اپرا، در بهترین لحظههایش به فیلم تحرک و سرزندگی میبخشد. هر جهان میتواند معنای دیگری را روشن کند: دشواریهای روزمرهٔ تیم در مدرسه، با آزمونهای نمادین جهان افسانهای پژواک مییابد و ماجرای خیال نیز به تجربههای ملموس نوجوانی پیوند میخورد. اما این دو قلمرو همیشه به یک اندازه با هم گفتوگو نمیکنند.
گاهی داستان مدرسهای شبیه رشتهای جداگانه به نظر میرسد و گاهی ماجرای اپرایی چنان بر فیلم مسلط میشود که پیوندهای میان آنها بیشتر اعلام میشوند تا آنکه بهتدریج و طبیعی شکل بگیرند. اقتباس از اپرا؛ آزادی و مسئولیت اقتباس از اثری چون «نیلبک سحرآمیز» با دشواری ویژهای روبهرو است.
اپرای موتسارت، در کنار موسیقی پرآوازهاش، داستانی افسانهای و سرشار از نمادهای چندمعنا دارد؛ روایتی که حتی در صورت وفاداری کامل نیز بهآسانی به منطق واقعگرایانهٔ سینما تن نمیدهد. فیلم با آزادسازی و سادهسازی برخی عناصر، میکوشد اثر را برای مخاطبی آشنا کند که شاید پیشتر با اپرا یا زبان نمادین آن روبهرو نشده باشد.
انتقال بخشهایی از روایت به انگلیسی و نزدیککردن بعضی اجراها به موسیقی عامهپسندتر نیز در همین راستا قرار میگیرد. این رویکرد گاه نتیجه میدهد: مخاطب میتواند بدون نیاز به شناخت پیشین از اپرا، وارد ماجرای تیم شود و با چهرههای آشنایی چون پاپاگنو، ملکهٔ شب و ساراسترو مواجه گردد. بااینحال، سادهسازی همیشه به معنای روشنترشدن نیست.
« ایدهٔ رفتوآمد میان مدرسه و سرزمین اپرا، در بهترین لحظههایش به فیلم تحرک و سرزندگی میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم گاهی میان وفاداری به شکوه اپرا و ساختن ماجراجویی نوجوانانه مردد میماند؛ در نتیجه، برخی دگرگونیها نه به اندازهای جسورانهاند که منطق تازهای بسازند و نه آنقدر محافظهکارانه که ساختار اصلی را یکپارچه نگه دارند. حاصل، اقتباسی است که بیش از آنکه جهان موتسارت را از نو تفسیر کند، در پی استفاده از نیروی جادویی و موسیقایی آن برای پیشبردن داستانی معاصر است.
بازیها و شخصیتها جک وولف در نقش تیم، حضوری دلنشین و پذیرفتنی دارد. بازی او به شخصیت نوعی آسیبپذیری میبخشد که برای قهرمانی نوجوان در آستانهٔ کشف و تغییر ضروری است. تیم قرار نیست از ابتدا قهرمانی بینقص باشد؛ تردیدهایش دربارهٔ صدا و تواناییهایش، و دشواری ورودش به جمعی تازه، او را از قالب قهرمانان افسانهای دور میکند و به تجربهای ملموستر نزدیک میسازد.
وولف در لحظههایی که فیلم از او میخواهد میان شگفتی و اندوه نوسان کند، بیش از صحنههای پرتحرک موفق است. در میان بازیگران جهان اپرا، ایوان ریون بهعنوان پاپاگنو از برجستهترین حضورهاست. شوخطبعی و انرژی او به فیلم نیرویی سبکبال میدهد و شخصیتش، که میتوانست در میان جلوههای بصری و قطعات موسیقی کمرنگ شود، بهیادماندنی باقی میماند.
سباین دویهیلیه در نقش ملکهٔ شب نیز با صدایی قدرتمند، پیوندی مستقیم با شکوه اپرا برقرار میکند؛ و موریس رابینسون در نقش ساراسترو، با صدای بم و پرطنین خود، به بخشهای آوازی وزن و وقار میبخشد. این حضورهای حرفهای نشان میدهند که فیلم هرگاه به نیروی موسیقی و شخصیتهای اپرا اعتماد میکند، بیش از زمانی که به پیرنگ مدرسهای متکی است، هویت پیدا میکند.
« بازیها و شخصیتها جک وولف در نقش تیم، حضوری دلنشین و پذیرفتنی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی و تصویر؛ سرچشمهٔ جادوی فیلم موسیقی موتسارت بزرگترین سرمایهٔ عاطفی فیلم است. ملودیهای آشنا، حتی هنگامی که در قالبی تازه یا با آرایشی متفاوت عرضه میشوند، به صحنهها نیرویی میبخشند که روایت بهتنهایی همیشه قادر به ایجاد آن نیست. آوازهای قدرتمند، بهویژه در لحظههای مرتبط با ملکهٔ شب، یادآور میشوند که جادوی اثر اصلی صرفاً در ماجرای افسانهای آن نیست؛ بخش مهمی از آن در توانایی موسیقی برای تبدیل احساس به کنشی نمایشی نهفته است.
فیلم در بهترین حالت، موسیقی را تزئینی بر تصاویر نمیکند، بلکه آن را راهی برای تشدید عاطفه و ساختن فضا قرار میدهد. طراحی صحنه و لباس نیز سهم مهمی در ایجاد این جهان دوگانه دارد. فضای مدرسه با جزئیات معماری و بافتی کهن، حس مکانی رازآمیز را تقویت میکند و لباسها و دکورهای جهان اپرا بر جنبهٔ نمایشی و افسانهای آن میافزایند.
برخی مناظر و فضاهای جادویی چشمگیرند و به فیلم وسعت بصری میدهند؛ اما جلوهگری همواره در خدمت یک تصور واحد قرار نمیگیرد. پسزمینههای بیابانی گاه از نظر رنگ و بافت با فضای رؤیایی فیلم هماهنگی کامل ندارند و بیشتر یادآور لوکیشنی جداگانهاند تا بخشی ارگانیک از جهانی که داستان بنا میکند.
فیلم در اینجا میان شکوه بصری و انسجام زیباییشناختی فاصلهای احساسپذیر باقی میگذارد. ریتم و انسجام روایی دو خط روایی فیلم فرصت زیادی برای ایجاد تقارن و معنا دارند، اما رفتوآمدهای مکرر میان آنها گاهی ریتم را ناپایدار میکند. صحنههای مدرسه با روابط، رقابتها و دشواریهای اجتماعی پیش میروند؛ جهان اپرا در مقابل، بر تصویرهای نمادین، آزمونها و نیروی آواز تکیه دارد.
« موسیقی و تصویر؛ سرچشمهٔ جادوی فیلم موسیقی موتسارت بزرگترین سرمایهٔ عاطفی فیلم است. »
قوتها و کاستیها
تفاوت این دو زبان میتوانست به غنای فیلم بیفزاید، اما برای رسیدن به چنین نتیجهای لازم بود گذار میان آنها از نظر دراماتیک دقیقتر طراحی شود. در بخشهایی، هر دو جهان بهجای آنکه یکدیگر را عمیقتر کنند، برای جلب توجه مخاطب با هم رقابت میکنند. از همین رو، بعضی تحولهای شخصیتی و عاطفی شتابزده به نظر میرسند.
فیلم موضوعاتی چون صداقت، عشق، هنر و اعتمادبهنفس را مطرح میکند، اما فرصت پرداخت یکسانی به همهٔ آنها نمیدهد. تماشاگر میتواند جهت کلی دگرگونی تیم را دریابد، ولی پیوند میان برخی رویدادها و پیامدهایشان همیشه به اندازهٔ کافی آرام و تدریجی شکل نمیگیرد. پایانبندی نیز ممکن است برای شماری از مخاطبان ناگهانی یا تاحدی فریبنده جلوه کند؛ بااینحال، اشاره به این نکته نباید به معنای آشکارکردن جزئیات داستان باشد.
مهم آن است که فیلم در لحظات پایانی همچنان بیش از آنکه بر قطعیت روایی تکیه کند، از حالوهوای افسانهای خود نیرو میگیرد. جمعبندی «The Magic Flute» فیلمی است که بیش از هر چیز با موسیقی، طراحی بصری و ایدهٔ پیوند مدرسهای شبانهروزی با جهان اپرا به یاد میماند. جک وولف در نقش محوری حضوری صمیمی دارد و ایوان ریون با بازی شوخ و پرتحرک خود از نقاط قوت آشکار فیلم است.
آوازهای برجسته و صحنهآرایی پرزرقوبرق نیز تجربهای دلپذیر میسازند؛ تجربهای که برای مخاطب جوان یا تماشاگر علاقهمند به فانتزیهای موزیکال جذابتر خواهد بود. در مقابل، فیلم در یکپارچهکردن دو جهان داستانی، تثبیت لحن و حفظ انسجام بصری همیشه کامیاب نیست. گاه به نظر میرسد موسیقی و جلوهها از خود روایت پیشی میگیرند و برخی گذارها بیش از حد شتاب دارند.
« در بخشهایی، هر دو جهان بهجای آنکه یکدیگر را عمیقتر کنند، برای جلب توجه مخاطب با هم رقابت میکنند. »
جمعبندی
بااینهمه، اثر در مقام دعوتی سینمایی به دنیای موتسارت ارزش تماشا دارد: نه بهعنوان بازآفرینی نهایی و بینقص اپرا، بلکه بهمثابه ماجرایی خیالانگیز که میکوشد جادوی موسیقی کلاسیک را به تجربهای تازه و قابلدسترس بدل کند.
ثبت دیدگاه