نقد و بررسی
نقد تصویر دوریان گری (The Picture of Dorian Gray) | 1945
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینیِ وسوسهای جاودانه اقتباس آلبرت لوین از رمان اسکار وایلد، بیش از آنکه صرفاً بازگویی قصهای فراطبیعی باشد، مطالعهای دربارهٔ میل انسان به گریز از زمان و پیامدهای اخلاقی این میل است. دوریان گری جوانی است که در برابر جذابیتِ جوانی و زیبایی، هشدارهای پیرامونش را جدی نمیگیرد.
وقتی آرزو میکند گذر زمان بهجای چهرهٔ خودش بر پرترهاش اثر بگذارد، فیلم از همان ابتدا پرسشی تلخ پیش میکشد: اگر بتوانیم آثار انتخابهایمان را از خود دور کنیم، آیا واقعاً از مسئولیت آنها هم رها میشویم؟ فیلم بهخوبی درمییابد که نیروی اصلی این ایده در پیچیدگی مکانیزم جادویی آن نیست؛ در شکافی است که میان ظاهر و حقیقت ایجاد میکند.
چهرهٔ دوریان میتواند همچنان جوان و بینقص بماند، اما تصویرش به قلمرویی بدل میشود که پیامدهای پنهان زندگی او را ثبت میکند. همین تضاد، قصه را از حکایتی دربارهٔ جوانی ابدی فراتر میبرد و به تمثیلی دربارهٔ خودفریبی، وجدان و انکار بدل میکند. جوانی؛ موهبت یا دام دوریانِ فیلم نه قهرمانی پرشور است و نه شخصیتی که با یک دگرگونی ناگهانی به چهرهای بیگانه تبدیل شود.
بازی هرد هتفیلد سرد، آرام و تا اندازهای دستنیافتنی است؛ انتخابی که ممکن است در نگاه نخست فاصلهای عاطفی میان بازیگر و تماشاگر بسازد، اما با جهان شخصیت نیز تناسب دارد. دوریان بهتدریج به انسانی بدل میشود که میکوشد زندگیاش را از بیرون تماشا کند: زیباییاش را حفظ کند و نشانههای رنج، خطا و گذر زمان را به تصویری دیگر بسپارد.
« دوریان گری جوانی است که در برابر جذابیتِ جوانی و زیبایی، هشدارهای پیرامونش را جدی نمیگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این سردی، البته یکدست و بینقص از کار درنمیآید. گاهی دشوار است میان بیاعتناییِ آگاهانهٔ دوریان و محدودیت اجرایی بازی تمایز گذاشت. فیلم به ما امکان میدهد او را همچون چهرهای مرموز و شکننده ببینیم، اما در بعضی لحظات، همین فاصله مانع میشود انگیزههای درونیاش با تمام قدرت به سطح بیایند.
بااینحال، بیتحرکیِ ظاهری او در کنار آشفتگی فزایندهٔ نقاشی، تضادی مؤثر میسازد: هرچه چهرهٔ زنده آرامتر میماند، تصویر ناآرامتر میشود. نقاشی؛ آینهٔ پنهان وجدان پرتره در این اقتباس فقط شیئی شگفت یا وسیلهای برای پیشبرد داستان نیست؛ مهمترین استعارهٔ بصری فیلم است. دوریان میخواهد میان صورتِ قابلدیدن و حقیقتِ نادیدنی فاصله بیندازد، اما نقاشی پیوسته این فاصله را به رخ میکشد.
هر بار که تصویر را میبینیم، معنای جوانیِ بیتغییر هم دگرگون میشود: آنچه ابتدا به شکل نعمتی خارقالعاده جلوه میکند، کمکم به نشانهای نگرانکننده از فرار از پاسخگویی تبدیل میشود. لحظههای نمایش پرتره از بهیادماندنیترین بخشهای فیلماند، زیرا تماشاگر را برای مدتی از جریان گفتوگوها و روابط روزمره بیرون میکشند و با حقیقتی عریان روبهرو میکنند.
فیلم غالباً سیاهوسفید است و رنگ را برای جلوههای مربوط به نقاشی به کار میگیرد؛ این تفاوت، ترفندی تزئینی باقی نمیماند و به انتخابی دراماتیک تبدیل میشود. رنگ ناگهان حضور مادی و ناآرامِ تصویر را برجسته میکند و به آن کیفیتی غریب میبخشد؛ گویی چیزی که در جهان عادی پنهان مانده، برای چند لحظه از پشت پرده بیرون میآید.
« این سردی، البته یکدست و بینقص از کار درنمیآید. »
شخصیتها و اجرا
طراحی تصویر و فیلمبرداری هری استرادلینگ نیز به شکلگیری همین فضای هراسآلود کمک میکنند. فضای گوتیک و موسیقی فیلم در ساختن حالوهوایی تلخ، پیوسته و بهیادماندنی موفق است. فضای داستان، با خانههای اشرافی، اتاقهای بسته و رازهایی که پشت درها نگه داشته میشوند، بهتدریج حالوهوای گوتیک پیدا میکند.
هراس فیلم از آن نوعی نیست که بر حرکت سریع یا شوکهای پیدرپی تکیه کند؛ اضطرابش از دانستنِ چیزی میآید که شخصیتها ترجیح میدهند نبینند. تماشاگر میداند ظاهر آرام دوریان نمیتواند برای همیشه حقیقت را پنهان کند، اما زمان و شکل آشکارشدنِ آن حقیقت، همچنان تعلیق میآفریند. موسیقی هربرت استاتهارت نیز در این فضا نقشی فراتر از همراهی با تصویر دارد.
ملودیها به فیلم حالتی وهمآلود میدهند و در لحظههای حساس، حس میکنیم زیر سطح آراسته و مؤدبانهٔ جهان داستان نیرویی تاریک در جریان است. ترکیب موسیقی با قاببندیهای سنجیده و سکوتهای معنادار، هراس را از بیرون به درون میبرد: تهدید اصلی نه موجودی ناشناخته، بلکه امکانِ فاسدشدنِ شخصیت و بیاعتنایی او به پیامدهای رفتارش است.
هنری و وسوسهٔ لذت لرد هنری ووتن، با بازی جورج سندرز، یکی از مهمترین سرچشمههای فکری فیلم است. او با هوش، بذلهگویی و داوریهای گزندهاش، جذابیتی دارد که بهسادگی از قدرت نفوذش جدا نمیشود. سخنانش دربارهٔ زیبایی، جوانی و لذت، برای دوریان راهی فراهم میکند تا خواستههایی را که شاید پیشتر فقط به شکل وسوسههایی مبهم وجود داشتند، به صورتِ فلسفهای برای زندگی بپذیرد.
« طراحی تصویر و فیلمبرداری هری استرادلینگ نیز به شکلگیری همین فضای هراسآلود کمک میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خطر هنری تنها در توصیههایش نیست؛ در آن است که گاهی حرفهای فریبنده را چنان خوشساخت بیان میکند که مخاطب میتواند برای لحظهای مجذوبشان شود. فیلم در بازنمایی این رابطه، به کشمکش میان تأثیرپذیری و اختیار توجه دارد. هنری دوریان را شکل میدهد، اما مسئولیت انتخابهای دوریان را نمیتوان بهسادگی به او واگذار کرد.
همین نکته، از مهمترین لایههای اخلاقی داستان است: اندیشهای زیبا یا سخنی درخشان، زمانی که به توجیه آسیبزدن به دیگران بدل شود، دیگر صرفاً بازی ذهنی نیست. در برابر هنری، باسیل هالوارد حضوری متفاوت دارد؛ او بیش از آنکه واعظ باشد، پیوندی با هنر و عاطفه دارد. بااینحال، تقابل این دو مرد گاه میتوانست پروردهتر باشد تا اثرگذاریشان بر دوریان از پیچیدگی بیشتری برخوردار شود.
روابطی که مجال کافی نمییابند یکی از کاستیهای فیلم در پرداخت روابط انسانی آشکار میشود. داستان در چند مقطع از مرحلهای به مرحلهٔ دیگر میرود، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای ماندن در پیامدهای عاطفی رخدادها فراهم کند. این جابهجاییهای نسبتاً ناگهانی ممکن است مسیر تغییر دوریان را شتابزده جلوه دهد و سبب شود بعضی دلبستگیها یا گسستها عمق مورد انتظار را پیدا نکنند.
ازاینرو، تماشاگر گاهی بیش از آنکه تغییر شخصیت را در جزئیات روابطش تجربه کند، نتیجهٔ آن را در تصویر و حالوهوای داستان میبیند. آنچه فیلم بهویژه از دست میدهد، بخشی از ظرافت و چندلایگی رمان وایلد است. طنز، بازیهای زبانی و کشمکشهای فکریِ اثر ادبی، بهراحتی به زبان تصویر منتقل نمیشوند؛ اقتباس گاهی به جای مکث بر ابهامهای اخلاقی، آنها را در قالب موقعیتهایی روشنتر و مستقیمتر عرضه میکند.
« فیلم در بازنمایی این رابطه، به کشمکش میان تأثیرپذیری و اختیار توجه دارد. »
قوتها و کاستیها
این تفاوت لزوماً فیلم را ناموفق نمیکند، اما باعث میشود تجربهٔ آن با خواندن رمان یکسان نباشد. فیلم در آفرینش تصویرهای بهیادماندنی و فضای وهمآلود نیرومندتر است؛ رمان، در کاوش فکری و بازی پیچیدهتر با تناقضهای شخصیتها دست بازتری دارد. جمعبندی «تصویر دوریان گری» ساختهٔ ۱۹۴۵ اثری است که قوت اصلیاش را از پیوندِ تمثیل و تصویر میگیرد.
تقابل جوانیِ ظاهری دوریان با دگرگونی تدریجی پرتره، قصه را به مراقبهای دربارهٔ وجدان و مسئولیت بدل میکند؛ موسیقی و فضای گوتیک نیز این ایده را در ذهن تماشاگر ماندگارتر میسازند. بازی سرد هرد هتفیلد ممکن است برای همه قانعکننده نباشد، و پرشهای روایی و پرداخت نابرابر روابط، از انسجام عاطفی فیلم میکاهند.
بااینهمه، تصویر مرکزی آن همچنان نیرویی هولناک دارد: زیبایی میتواند ظاهر را حفظ کند، اما نمیتواند حقیقت را برای همیشه از دید پنهان سازد.
« این تفاوت لزوماً فیلم را ناموفق نمیکند، اما باعث میشود تجربهٔ آن با خواندن رمان یکسان نباشد. »
ثبت دیدگاه