نقد و بررسی
نقد دروغهایی که دوست داشت (The Lies She Loved) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
داستانی درباره فاصله میان عشق و شناخت «The Lies She Loved» درام معمایی ژاپنیای است که از پرسشی ساده اما ناآرامکننده آغاز میشود: آیا ممکن است پنج سال با کسی زندگی کنیم و هنوز ندانیم او واقعاً کیست؟ یوکاری کاواهارا، زنی سختکوش که در شرکت تولید نوشیدنی به موفقیت حرفهای رسیده، زندگی مشترکی آرام با کیپّی کویده دارد؛ مردی که او را پزشک پژوهشگر میشناسد.
اما فروپاشی ناگهانی کیپّی بر اثر خونریزی مغزی، این اطمینان را در هم میشکند. یوکاری درمییابد که نام و شغل او ساختگی بوده و برای یافتن حقیقت، از کارآگاه خصوصی تاکومی کایبارا کمک میگیرد. فیلم با همین گسست میان تصور و واقعیت، تماشاگر را وارد روایتی میکند که همزمان درباره رازگشایی و بحران اعتماد است.
جذابیت اصلی ماجرا نه فقط در این است که کیپّی چه چیزی را پنهان کرده، بلکه در این پرسش نهفته است که دروغهای او چه معنایی برای رابطهاش با یوکاری دارند. فیلم از همان ابتدا وعده یک معمای هویتی را میدهد؛ معمایی که بهتدریج وجه عاطفی و انسانی آن پررنگتر میشود. تعلیق و ریتم روایت ساختار فیلم بر پیگیری سرنخها و بازسازی گذشته کیپّی استوار است.
« اما فروپاشی ناگهانی کیپّی بر اثر خونریزی مغزی، این اطمینان را در هم میشکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر نشانه، تصویر یوکاری از مردی را که دوست داشته اندکی دگرگون میکند و تماشاگر را به طرح فرضیههای تازه وامیدارد. این کنجکاوی نیروی پیشبرنده روایت است و باعث میشود راز مرکزی تا بخشهای پایانی همچنان کشش خود را حفظ کند، بیآنکه لازم باشد فیلم پاسخها را زودهنگام آشکار کند. بااینحال، همین مسیر جستوجو گاهی به بهای کند شدن ضرباهنگ تمام میشود.
آغاز فیلم، پیش از آنکه معما کاملاً شکل بگیرد، زمان زیادی صرف معرفی زندگی روزمره یوکاری و وضعیت رابطهاش میکند. این مکث به ساختن زمینه کمک میکند، اما در برخی لحظهها بیش از اندازه امتداد مییابد و ممکن است حوصله تماشاگر کمطاقت را سر ببرد. پس از شکلگیری پرسش اصلی، روایت منسجمتر و پرکششتر میشود؛ بااینحال، فیلم در تمام مسیر از همان شتاب و فشردگی برخوردار نیست.
یوکاری؛ زنی میان خشم و وفاداری یوکاری مرکز عاطفی فیلم است. او در آغاز، زنی موفق و عملگرا به نظر میرسد که میتواند در محیط کاری از پس دشواریها برآید؛ اما مواجهه با هویت دروغین شریک زندگیاش او را از قلمرو اطمینان بیرون میکشد. ماجرا برای او تنها کشف یک فریب نیست، بلکه روبهرو شدن با این احتمال است که خاطرات مشترکشان را نیز باید از نو معنا کند.
« بااینحال، همین مسیر جستوجو گاهی به بهای کند شدن ضرباهنگ تمام میشود. »
شخصیتها و اجرا
واکنش یوکاری به حقیقت، از نقاط قابل تأمل اثر است. او نه بهسادگی از عشقش دست میکشد و نه بیدرنگ هرآنچه را شنیده میپذیرد. این پافشاری میتواند نشانه وفاداری باشد، اما گاهی فیلم فرصت کافی نمیدهد تا پیچیدگی درونی او به تمام ظرفیت خود برسد. بخش عمده روایت به تحقیق درباره گذشته کیپّی اختصاص مییابد؛ در نتیجه، تماشاگر گاه بیشتر مشغول حل معماست تا دنبال کردن کشمکش روانی زنی که باید با فروریختن شناختش از محبوبش کنار بیاید.
با وجود این، همین تنش میان عشق و تردید، شخصیت یوکاری را از قهرمان صرفاً کنجکاو فراتر میبرد. بازیها و حضور شخصیتها بازی ماسامی ناگاساوا به فیلم نیرویی ملموس میبخشد. او تغییرات یوکاری را نه با واکنشهای اغراقآمیز، بلکه با ظرافت در مکثها، نگاهها و تصمیمهایش منتقل میکند. شخصیتش همزمان آسیبپذیر و مصمم است؛ زنی که از شوک حقیقت ضربه خورده، اما نمیخواهد بدون فهمیدن ماجرا از رابطهای که برایش اهمیت داشته دست بکشد.
همین بازی باورپذیر، بخشهایی را که روایت از نظر ریتم کند میشود، زنده نگه میدارد. ایسه تاکاهاشی نیز در نقش کیپّی حضوری مؤثر دارد، هرچند فیلم بخشی از شخصیت او را عمداً در پرده ابهام نگاه میدارد. این محدودیت به خود معما خدمت میکند، اما همزمان باعث میشود تماشاگر بیشتر با تصویری که یوکاری از او به یاد میآورد روبهرو باشد تا با خود او.
« واکنش یوکاری به حقیقت، از نقاط قابل تأمل اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کوجیرو یوشیدا در نقش کایبارا نیز به روایت توازن میدهد. حضور کارآگاه فقط برای پیش بردن تحقیقات نیست؛ تجربهها و مناسبات شخصی او، خطی فرعی میسازند که مضمون اعتماد و بدگمانی را از زاویهای دیگر بازتاب میدهد. مضمون دروغ، اعتماد و گذشته عنوان فیلم بهروشنی مسئله محوری آن را پیش میکشد: دروغ در یک رابطه چه جایگاهی دارد؟
آیا هر پنهانکاری لزوماً نشانه بیاعتنایی به دیگری است، یا ممکن است از ترس، اندوه و میل به گریز از گذشته سرچشمه بگیرد؟ فیلم پاسخ سادهای به این پرسشها نمیدهد و همین امتناع از داوری فوری، به داستان عمق میبخشد. تماشاگر ناچار میشود میان آنچه کیپّی گفته و آنچه یوکاری در او دیده، فاصله بگذارد و هر دو را با هم بسنجد.
در عین حال، اثر یادآور میشود که شناخت یک انسان فقط از اطلاعات زندگینامهای او ساخته نمیشود. ممکن است نام، حرفه و گذشته کسی را اشتباه بدانیم، اما تجربهای که در کنار او داشتهایم واقعی باشد. این ایده نه دروغ را بیاهمیت میکند و نه اعتماد را خودبهخود احیاشده میپندارد؛ بلکه نشان میدهد عشق و حقیقت همیشه در رابطهای ساده و مستقیم قرار ندارند.
« کوجیرو یوشیدا در نقش کایبارا نیز به روایت توازن میدهد. »
قوتها و کاستیها
خط فرعی کایبارا نیز این پرسش را گسترش میدهد و نشان میدهد بدگمانی چگونه میتواند در روابط دیگر شکل بگیرد و به داوریهای شتابزده دامن بزند. ضعفهای اقناعی و کاستیهای دراماتیک در کنار نقاط قوت، برخی جزئیات روایی نیازمند پذیرش بیشتری از سوی تماشاگرند. یکی از پرسشهای دشوار این است که چگونه خانواده یوکاری در طول پنج سال رابطه، کیپّی را ندیدهاند.
چنین وضعیتی ممکن است در یک موقعیت استثنایی رخ دهد، اما فیلم زمینهای نیرومند و قانعکننده برای آن نمیسازد؛ بنابراین، بخشی از سازوکار داستان بهجای آنکه طبیعی جلوه کند، وسیلهای برای حفظ راز به نظر میرسد. همچنین تمرکز بر تحقیق گاه اجازه نمیدهد پیامد عاطفی کشف حقیقت بهاندازه کافی بسط یابد.
فیلم ایدهای غنی درباره اعتماد و بخشایش در اختیار دارد، اما گاهی بیش از آنکه در واکنشهای شخصیتها درنگ کند، به دنبال سرنخ بعدی میرود. این انتخاب تعلیق را حفظ میکند، ولی از عمق روانشناختی برخی لحظات میکاهد. بااینهمه، کاستیها بهکلی از کارکرد عاطفی اثر نمیکاهند؛ بهویژه آنکه گذشته پنهان کیپّی، نگاه تماشاگر را به او دگرگون میکند، بیآنکه لازم باشد رازهای اصلی فاش شوند.
« ضعفهای اقناعی و کاستیهای دراماتیک در کنار نقاط قوت، برخی جزئیات روایی نیازمند پذیرش بیشتری از سوی تماشاگرند. »
جمعبندی
جمعبندی «The Lies She Loved» فیلمی درباره جستوجوی یک هویت پنهان است، اما پرسش مهمترش به خود جستوجو مربوط میشود: وقتی بنیان شناخت ما از عزیزترین فرد زندگیمان فرو میریزد، با خاطرات و احساساتمان چه میکنیم؟ فیلم در آغاز کمی کند پیش میرود و برخی موقعیتهایش از نظر باورپذیری سستاند، اما معمای مرکزی را با مهارت زنده نگه میدارد و بازیهای سنجیده، بهویژه اجرای ماسامی ناگاساوا، به آن جان میبخشند.
این اثر در بهترین لحظاتش نه صرفاً داستانی درباره فریب، بلکه تأملی درباره شکنندگی اعتماد و امکان شناخت دوباره آدمهاست. هرچند میتوانست بیشتر در واکنشهای درونی یوکاری و انگیزههای شخصیتها درنگ کند، پایانبندی عاطفی و بازنگریای که درباره گذشته کیپّی برمیانگیزد، تجربهای رضایتبخش و بهیادماندنی میسازد؛ تجربهای که رازگشایی را به پرسشی انسانیتر پیوند میزند: آیا شناختن کسی یعنی دانستن همه جزئیات زندگیاش، یا فهمیدن معنای حضوری که در زندگی ما داشته است؟
ثبت دیدگاه