نقد و بررسی
نقد مرگ مغزی (Braindead) | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان وحشت و هزل «Braindead» یا «Dead Alive» فیلمی است که از همان آغاز، قواعد معمول فیلم زامبی را نه جدی میگیرد و نه بهکلی کنار میگذارد؛ آنها را میگیرد، تا مرز هذیان میکشاند و از برخوردشان با کمدی سیاه، هجویهای خونآلود میسازد. فیلم Peter Jackson که در نیوزیلندِ سال ۱۹۹۲ ساخته شد، از ماجرای گازگرفتهشدن مادر لیونل بهدست موجودی موسوم به میمونموشِ سوماترایی آغاز میکند؛ اما این طرح ساده خیلی زود به بهانهای برای زنجیرهای از موقعیتهای فزاینده و نامتعارف بدل میشود.
اثر نه میخواهد تعلیقی واقعگرایانه بسازد و نه قصد دارد جهان زامبیها را با منطق پزشکی یا اجتماعی توضیح دهد. منطق حاکم بر آن، منطق اغراق و تصاعد است: هرچه بحران بزرگتر میشود، فیلم نیز بیپرواتر و پرهیاهوتر پیش میرود. همین رویکرد ممکن است برای گروهی از تماشاگران آزادیبخش و خندهآور باشد و برای گروهی دیگر، نشانهی بیقاعدگی و زیادهروی.
لیونل و گرفتاری خانوادگی هستهی عاطفی فیلم، رابطهی لیونل با مادر سلطهگرش، ورا، است. لیونل جوانی کمرو و گرفتار ترسهایی قدیمی است؛ کسی که بهجای رویارویی با مسئله، مدام میکوشد آن را پنهان کند و اوضاع را به حالت پیشین بازگرداند. این خصلت، موتور بخش مهمی از کنش داستان است: هر تصمیمی که برای کنترل بحران میگیرد، عملاً راه را برای دردسرهای تازه باز میکند.
طنز فیلم از همین فاصلهی میان نیت و نتیجه نیرو میگیرد. لیونل خود را در جایگاه پسری مسئول میبیند که باید از مادرش مراقبت کند، اما هرچه بیشتر به این وظیفه میچسبد، وضعیت از کنترلش دورتر میشود. در پس شوخیهای جسمانی و موقعیتهای ناهنجار، میتوان قصهای دربارهی وابستگی، اطاعت و دشواریِ بریدن از سلطهی خانوادگی دید.
« اثر نه میخواهد تعلیقی واقعگرایانه بسازد و نه قصد دارد جهان زامبیها را با منطق پزشکی یا اجتماعی توضیح دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این مضمون را با ظرافتی واقعگرا نمیکاود، اما آن را به شکلی گزنده در رفتار لیونل جای میدهد. تصاعدی که به جنون میرسد یکی از سرگرمکنندهترین تدبیرهای فیلم، شیوهی گسترش فاجعه است. ماجرا با حادثهای نسبتاً محدود شروع میشود، اما تلاشهای لیونل برای مهار آن، بحران را به خانه و سپس به جمعی گستردهتر میکشاند.
این افزایش دامنه، فقط وسیلهای برای افزودن زامبیها نیست؛ سازوکار اصلی کمدی فیلم نیز به شمار میرود. هر بار که لیونل تصور میکند اوضاع را دوباره مرتب کرده، حادثهای تازه همهچیز را آشفتهتر میکند. در این مسیر، فیلم بهتدریج از قصهی ترسناک متعارف فاصله میگیرد و به نمایشگاهی از ایدههای عجیب بدل میشود.
برخی لحظهها چنان بیپروا و نامنتظرند که بهجای برانگیختن ترس، تماشاگر را وادار به خنده یا ناباوری میکنند. این شتاب خلاقانه از نقاط قوت اثر است، اما هزینهای هم دارد: با پیشروی داستان، باورپذیری و انسجام معمول جای خود را به منطق کارتونوار میدهند. اگر تماشاگر همراه این قاعدهی اغراق نشود، ممکن است بخشهایی از فیلم را بیش از اندازه بیمنطق بیابد.
خونریزی بهمثابه زبان بصری در «Braindead»، خون و زخم فقط عناصر تزئینی ژانر نیستند؛ به زبان اصلی فیلم تبدیل میشوند. جلوههای عملی و آرایشهای ویژه، بدن را به میدان نمایش و بازیگوشی بدل میکنند: آسیب، دگرگونی و تکهتکهشدن نه با پنهانکاری، بلکه با اغراقی آشکار و نمایشی عرضه میشود.
« فیلم این مضمون را با ظرافتی واقعگرا نمیکاود، اما آن را به شکلی گزنده در رفتار لیونل جای میدهد. »
شخصیتها و اجرا
طراحی جلوههای ویژه را Bob McCarron و Richard Taylor بر عهده داشتند و فیلم با قالب سوپر ۱۶ میلیمتری ساخته شد؛ انتخابی که با فضای مستقل و پرتحرک آن سازگار است. این رویکرد، مرز میان چندش و خنده را عمداً ناپایدار میکند. ممکن است تماشاگر در یک لحظه از شدت خونریزی روی برگرداند و لحظهای بعد، از بیپروایی همان تصویر بخندد.
اما این شوخی برای همه یکسان عمل نمیکند: حجم زیاد خون مصنوعی، اندامهای آسیبدیده و موقعیتهای جسمانیِ زننده میتواند تجربهی تماشا را بهآسانی فرساینده سازد. فیلم برای سلیقهی محتاط یا علاقهمند به وحشتی کمخون مناسب نیست و آگاهی از همین ویژگی، بخشی از آمادگی لازم برای تماشای آن است.
کمدی سیاه و بازی با لحن هنر دشوار فیلم، تنها در زیادهروی تصویری خلاصه نمیشود؛ «Braindead» باید لحن خود را هم در میان چند قلمرو متضاد نگه دارد: وحشت، هجو، ملودرام خانوادگی و کمدیِ مبتنی بر بدن. بخش بزرگی از شوخیها از برخورد امر هولناک با واکنشهای روزمره شکل میگیرد. شخصیتها همچنان درگیر نگرانیهای معمولاند، حال آنکه پیرامونشان جهانی نامعقول در حال فروپاشی است.
همین ناسازگاری، سرچشمهی بسیاری از لحظههای کمیک فیلم است. البته این لحن همیشه یکدست نیست. برخی صحنهها آنقدر بر شوخی و ادا تکیه میکنند که ممکن است برای تماشاگرانی که به طنز ظریفتر علاقه دارند، لوس یا بیشازحد نمایشی به نظر برسند. فیلم قصد ندارد هر بار با دقتی یکسان میان وحشت و خنده تعادل برقرار کند؛ بیشتر میخواهد از برخورد این دو انرژی بگیرد.
« این رویکرد، مرز میان چندش و خنده را عمداً ناپایدار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه اثری است که در آن، مرعوبشدن و خندیدن گاه همزمان اتفاق میافتند، هرچند بعضی شوخیها از قدرت بقیه برخوردار نیستند. فضاسازی، ریتم و موسیقی فضای نیوزیلندی فیلم فقط پسزمینهای برای رخدادها نیست؛ در جزئیات محیط، خانه و زندگی روزمره حضوری ملموس دارد. این جزئیاتِ آشنا، در کنار فاجعهی ناممکن، تضادی خوشایند میسازند: هولناکترین اتفاقها در جهانی رخ میدهند که بهظاهر عادی و خانگی است.
فیلمبرداری در اطراف ولینگتون انجام شده و همین پیوند با مکان واقعی، به جهان اثر رنگوبویی مشخص میدهد. موسیقی Peter Dasent نیز با انرژی پرجنبوجوش فیلم همراه است و به حرکت مداوم آن کمک میکند. بااینحال، ریتم اثر کاملاً بینقص نیست. در نیمهی میانی، تکرار برخی الگوها و تلاشهای پیدرپی لیونل برای پنهانکردن فاجعه میتواند از شتاب فیلم بکاهد.
در آن بخش، بعضی موقعیتها بیش از آنکه داستان را با نیرویی تازه پیش ببرند، همان آشفتگی قبلی را بازتولید میکنند. اما شور بصری و افزایش تدریجی دامنهی ماجرا، مانع از آن میشود که این کندی برای تمام مدت بر فیلم سایه بیندازد. اجرایی ناهنجار، اما هدفمند بازی Timothy Balme در نقش لیونل، بر دستپاچگی و انفعال او بنا شده است.
او قهرمان مقتدر و خونسردی نیست که برای نجات دیگران نقشههایی حسابشده بکشد؛ جذابیتش از همین ناتوانی و درماندگی میآید. Balme واکنشهای جسمانی و هراسهای شخصیت را به شکلی اجرا میکند که در جهان اغراقآمیز فیلم جا میافتد. Elizabeth Moody نیز با ساختن مادری سختگیر و سلطهجو، حضوری پررنگ ایجاد میکند؛ حضوری که حتی پس از تغییر وضعیت شخصیت، همچنان در نسبت داستان با لیونل اهمیت دارد.
« فیلمبرداری در اطراف ولینگتون انجام شده و همین پیوند با مکان واقعی، به جهان اثر رنگوبویی مشخص میدهد. »
قوتها و کاستیها
Diana Peñalver هم در نقش پاکیتا، نقطهی مقابل انفعال لیونل است و نیرویی تازه به رابطهی عاشقانهی فیلم میبخشد. اجرای بازیگران گاهی، مانند خود فیلم، از واقعگرایی فاصله میگیرد. این ویژگی را نمیتوان صرفاً عیب دانست؛ بازیها با فضای نمایشی و غلوآمیز اثر هماهنگاند، اما ممکن است برای تماشاگرانی که به شخصیتپردازی روانشناختیِ ظریف چشم دوختهاند، سطحی به نظر برسند.
«Braindead» بیش از آنکه به دروننگری طولانی شخصیتها علاقهمند باشد، از واکنشهای بیرونی، موقعیتهای مضحک و تضادهای رفتاری نیرو میگیرد. جمعبندی «Braindead» تجربهای عامهپسند به معنای معمول نیست، اما با تمام افراطها و ناهنجاریهایش، در هدفی که برای خود برمیگزیند جسور و بهیادماندنی است.
این فیلم کمدی سیاه و وحشت زامبی را در قالبی پرتحرک به هم میآمیزد و از فروپاشی زندگی روزمره، نمایشی پر از شگفتیهای زننده میسازد. خلاقیت در طراحی موقعیتها، موسیقی پرانرژی و بازی بیپروا با جلوههای عملی از امتیازهای اصلی آناند؛ در مقابل، افتوخیز ریتم، شوخیهای گاه اغراقشده و حجم طاقتفرسای خونریزی میتوانند مخاطب را خسته یا پس بزنند.
تماشای فیلم برای کسی که به وحشت خشن، کمدیِ نامتعارف و اغراقِ آگاهانه علاقه دارد، فرصتی برای دیدن اثری متفاوت است؛ اما برای کسی که از تصاویر چندشآور گریزان است یا انسجام رواییِ واقعگرا میخواهد، احتمالاً تجربهای دشوار خواهد بود. «Braindead» بیش از آنکه بکوشد همه را راضی کند، با تمام توان بر لحن دیوانهوار خودش پافشاری میکند؛ و همین پافشاری است که آن را به فیلمی متمایز بدل میسازد.
« اجرای بازیگران گاهی، مانند خود فیلم، از واقعگرایی فاصله میگیرد. »
ثبت دیدگاه