نقد و بررسی
نقد گوشهایتان را تیز کنید (Prick Up Your Ears) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ عشق، همزیستی و شکاف «پریک آپ یور ایِرز» بیش از آنکه زندگینامهای خطی دربارهٔ یک نمایشنامهنویس باشد، کاوشی در رابطهای نامتوازن است؛ رابطهای که در آن عشق، وابستگی، همکاری و رقابت از یکدیگر جدا نمیشوند. جو اورتن و کنت هالیول در مدرسهٔ بازیگری با آرزویی مشترک به هم نزدیک میشوند: نوشتن و ساختن جهانی تازه برای خود.
اما با گذر زمان، راهی که نخست با همراهی آغاز شده، به تجربهای نابرابر بدل میشود. یکی به سوی شهرت و استقلال حرکت میکند و دیگری، با احساس عقبماندن و نادیدهگرفتهشدن، بیشازپیش در انزوای خود فرو میرود. فیلم برای روایت این دگرگونی، از همان ابتدا سایهٔ یک فاجعه را بر داستان میاندازد؛ بااینحال، بهتر است آن را نه معمایی برای کشف نتیجه، بلکه تلاشی برای فهم مسیر عاطفی دو شخصیت دید.
پرسش اصلی این نیست که چه اتفاقی خواهد افتاد، بلکه این است که چگونه صمیمیتی طولانی میتواند هم مایهٔ الهام باشد و هم سرچشمهٔ رنج. فیلم بهجای آنکه رابطه را به تقابل سادهٔ قربانی و مقصر تقلیل دهد، تماشاگر را با مجموعهای از خواستههای ناسازگار روبهرو میکند: نیاز به تأیید، میل به آزادی، حس مالکیت و آرزوی آنکه سهم آدمی از یک زندگی مشترک دیده شود.
بازیگری؛ دو شخصیت در دو مدار متفاوت قدرت اصلی فیلم را باید در رویارویی گری اولدمن و آلفرد مولینا جستوجو کرد. اولدمن، اورتن را با ترکیبی از شوخطبعی، جسارت و خودآگاهی میسازد؛ مردی که از نگاه دیگران نمیترسد و میتواند با کلام، موقعیتهای ناخوشایند را به بازی بدل کند. اما در پس این سرزندگی، نوعی بیقراری نیز وجود دارد.
« اما با گذر زمان، راهی که نخست با همراهی آغاز شده، به تجربهای نابرابر بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت اورتن فقط ویژگی شخصیتی نیست؛ نیرویی است که آدمها را به سوی او میکشاند و همزمان فاصلهٔ میان او و کسانی را که در کنارش میمانند، بیشتر میکند. مولینا در نقش هالیول، تصویری پیچیدهتر و آرامتر ارائه میدهد. او شخصیت را به هیولایی ازپیشساخته تبدیل نمیکند؛ بلکه تنهایی، غرور آسیبپذیر و نیاز عمیقش به بهرسمیتشناختهشدن را بهتدریج آشکار میسازد.
سکوتها و مکثهای او به اندازهٔ لحظههای خشمگینش معنا دارند. تفاوت دو بازیگر نیز بهخوبی در خدمت روایت است: اولدمن گویی با حرکت، صدا و حضور اجتماعی فضا را تصرف میکند، درحالیکه مولینا بیشتر وزن صحنه را در نگاه و انقباض درونی شخصیتش جمع میکند. حاصل، دو اجرای قدرتمند است که به رابطه عمق میبخشد، بیآنکه پیچیدگی آن را به توضیحهای مستقیم فروبکاهد.
رابطهٔ عاشقانه و همکاری خلاقانه فیلم بهدرستی رابطهٔ این دو مرد را صرفاً با زبان عشق یا حسادت توضیح نمیدهد. پیوندشان همچنین شراکتی فکری و هنری است؛ گذشتهای مشترک که در آن هرکدام چیزی به دیگری آموخته و بخشی از هویت خود را در همراهی با دیگری ساخته است. همین موضوع مرز میان حمایت و مالکیت را لغزنده میکند.
وقتی یکی از آنها موفق میشود، این کامیابی فقط دستاوردی فردی نیست: در نگاه دیگری، میتواند یادآور آرزویی مشترک باشد که اکنون تنها یکی از آن دو به آن نزدیک شده است. فیلمنامهٔ آلن بنت، برآمده از زندگینامهٔ جان لاهر، میکوشد این تناقض را در جزئیات زندگی مشترک نشان دهد. گاه یک شوخی یا گفتوگویی ظاهراً سبک، خبر از رنجی میدهد که شخصیتها توان بیان مستقیمش را ندارند.
« مولینا در نقش هالیول، تصویری پیچیدهتر و آرامتر ارائه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
این تضاد میان لحن بذلهگو و وضعیت عاطفی تلخ، یادآور آن است که شوخطبعی در جهان اورتن تنها وسیلهٔ خنداندن نیست؛ میتواند سپری برای مواجهه با فشار و بیعدالتی نیز باشد. طنز سیاه و دیالوگهای هوشمندانه طنز فیلم از جنس آسودگی نیست. شوخیها اغلب در فضایی ظاهر میشوند که روابط در آن ناپایدار است و آدمها در عین صمیمیت، به یکدیگر زخم میزنند.
این طنز سیاه، فیلم را از تبدیلشدن به ملودرامی یکدست بازمیدارد و به شخصیتها اجازه میدهد پیچیدهتر از رنجهایشان باشند. آنها فقط آدمهایی درمانده نیستند؛ زبان دارند، میخندند، طعنه میزنند و در لحظاتی، از همان تیزهوشیای بهره میبرند که جهان بیرون را برایشان تحملپذیر میکند.
دیالوگها از امتیازهای مهم فیلماند، اما ارزششان تنها در خوشساختی جملهها نیست. کلمات اغلب جایگزینِ گفتوگویی میشوند که امکان وقوعش وجود ندارد. شخصیتها میتوانند دربارهٔ موضوعات فرعی بذلهگویی کنند، درحالیکه مسئلهٔ اصلی ــ نیاز به توجه و ترس از بیاهمیتشدن ــ ناگفته میماند.
از این منظر، زبان هم وسیلهٔ نزدیکی است و هم راهی برای پنهانکردن آسیبپذیری. فیلم در بهترین لحظههایش میفهمد که یک شوخی میتواند همزمان نشانهٔ هوش و پوششی برای درد باشد. کارگردانی و ساختار روایت استیون فریرز لحن فیلم را میان زندگینامهٔ هنری، درام رابطه و تراژدی نگه میدارد. ساختار رواییِ قابگرفتهشده بهوسیلهٔ پژوهش و خاطره، به فیلم امکان میدهد گذشتهٔ خصوصی شخصیتها را از دریچهٔ بازسازی و روایت دوباره بنگرد.
« طنز سیاه و دیالوگهای هوشمندانه طنز فیلم از جنس آسودگی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب با موضوع اثر تناسب دارد: زندگی خصوصی نه همچون حقیقتی کاملاً در دسترس، بلکه به شکل مجموعهای از خاطرات، برداشتها و نشانهها پیش روی ما قرار میگیرد. حضور پگی رمزی با بازی ونسا ردگریو نیز به این قاب روایی رنگوبویی متمایز میبخشد؛ حضوری مقتدر و سنجیده که فضای فیلم را از دوگانهٔ بستهٔ زوج اصلی اندکی بیرون میآورد.
بااینحال، همین ساختار همیشه به انسجام کامل نمیرسد. فیلم در برخی بخشها از دورهای به دورهٔ دیگر میپرد و بعضی جنبههای زندگی شخصیتها را گذرا پشت سر میگذارد. نتیجه آن است که گاه بهجای احساس رشد پیوستهٔ رابطه، مجموعهای از لحظههای مهم را میبینیم که پیوند میانشان بهاندازهٔ کافی پرورش نیافته است.
این شتاب روایی، بهویژه در بخشهایی که باید فرسایش رابطه را محسوستر کند، مانع از آن میشود که هر تغییر عاطفی با نیروی کاملش بر تماشاگر بنشیند. جهان هنر و محدودیتهای تصویر یکی از پرسشهای مهم دربارهٔ فیلم این است که تا چه حد میتواند دنیای هنری اورتن و هالیول را از دل زندگی روزمرهشان بیرون بکشد.
اثر بهروشنی نشان میدهد که نوشتن و ساختن هنر برای آنها فعالیتی جدا از رابطه نیست؛ دستاورد یکی، بر حس ارزشمندی دیگری اثر میگذارد و اختلافهای شخصی به قلمرو خلاقیت نیز راه پیدا میکنند. اما خود آثار هنریشان غالباً بیشتر بهعنوان نشانهای از موفقیت یا ناکامی حضور دارند تا جهانی مستقل که تماشاگر بتواند در آن مکث کند.
« بااینحال، همین ساختار همیشه به انسجام کامل نمیرسد. »
قوتها و کاستیها
این کمپرداختی، بخشی از کشمکش اصلی را کمرنگ میکند. اگر کار هنری فقط وسیلهای برای سنجش جایگاه دو شخصیت باشد، دشوارتر میتوان دریافت که هرکدام دقیقاً چه چیزی را در هنر میجستند و چه پیوندی میان خلاقیت و شخصیتشان وجود داشت. فیلم در عوض، توجه بیشتری به تلخی و فشار رابطه نشان میدهد.
این انتخاب از نظر دراماتیک قابلفهم است، اما بهایی دارد: زندگی روزمره و جهان مستقل هنری آنها گاهی در حاشیه میماند. زمینهٔ تاریخی و نگاه فیلم به رابطهٔ همجنسگرایانه اهمیت فیلم تنها در روایت یک رابطهٔ خاص خلاصه نمیشود. داستان در دورهای میگذرد که همجنسگرایی در انگلستان با محدودیتها و خطرهای اجتماعی و قانونی همراه بود.
بااینحال، فیلم رابطهٔ دو شخصیت را صرفاً به مسئلهای اجتماعی تقلیل نمیدهد و میل و صمیمیت آنان را بخشی از زندگی عادیشان میداند. در کنار این رویکرد، اثر از نمایش دشواریهای زیستن در فضایی بسته نیز غافل نمیشود؛ فشار بیرونی و بحران درونی در کنار هم حضور دارند، هرچند تمرکز اصلی فیلم بر کشمکش میان دو فرد باقی میماند.
این نگاه برای فیلمی از سال ۱۹۸۷ جسورانه و اثرگذار است، اما امروز نیز ارزش آن در پرهیز از یکدستکردن شخصیتهاست. رابطه نه تصویری آرمانی از عشق است و نه نمونهای برای داوری اخلاقی ساده. فیلم هم گرما و دلبستگی آن را میبیند و هم نابرابریها و آسیبهایش را. البته تمرکز سنگین بر تنش، گاهی این احساس را پدید میآورد که زندگی شخصیتها بیش از اندازه در تاریکی خلاصه شده است؛ نکتهای که از جذابیت اثر نمیکاهد، اما دامنهٔ تصویری را که از آنها ارائه میشود محدود میکند.
« این کمپرداختی، بخشی از کشمکش اصلی را کمرنگ میکند. »
جمعبندی
جمعبندی «پریک آپ یور ایِرز» اثری تلخ و بازیمحور است که دستاورد اصلیاش را در جاندادن به رابطهای پیچیده مییابد. گری اولدمن و آلفرد مولینا با اجراهایی دقیق و پرجزئیات، دو شخصیتی میسازند که همدیگر را شکل دادهاند، اما در خواستهها و برداشتشان از شراکت بهشدت از یکدیگر فاصله دارند.
دیالوگهای هوشمندانه و طنز سیاه، تلخی روایت را چندلایه میکنند؛ کارگردانی فریرز نیز با قابگرفتن داستان در دل خاطره و بازسازی، به آن حالوهوایی اندیشمندانه میدهد. ضعف فیلم در پراکندگی مقطعی روایت، شتاب ناکافیِ برخی گذارهای عاطفی و پرداخت محدود به جهان هنری شخصیتهاست. بااینهمه، اثر در مهمترین هدفش موفق میشود: نشاندادن اینکه صمیمیت میتواند هم پناه باشد و هم میدان رقابت، و آنچه در یک رابطه «مشترک» به نظر میرسد، ممکن است برای هر طرف معنایی متفاوت داشته باشد.
نتیجه، درامی ماندگار است که بیش از آنکه بخواهد حکم صادر کند، تماشاگر را به دیدن فاصلهٔ میان عشق، وابستگی و نیاز به دیدهشدن وامیدارد.
« ضعف فیلم در پراکندگی مقطعی روایت، شتاب ناکافیِ برخی گذارهای عاطفی و پرداخت محدود به جهان هنری شخصیتهاست. »
ثبت دیدگاه