نقد و بررسی
نقد هزارپای انسانی ۳ (دنباله نهایی) (The Human Centipede 3 (Final Sequence)) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از خود فیلم بزرگتر است «هزارپای انسانی ۳: توالی پایانی» ساختهٔ تام سیکس، سومین و آخرین بخش مجموعهای است که از آغاز بر مرز میان وحشت بدنی، شوکآفرینی و جنجال حرکت کرده است. اینبار داستان به زندانی پرآشوب میرود؛ جایی که رئیس زندان، بیل باس، در برابر نافرمانی و بینظمی، راهحلی افراطی و هولناک در سر میپروراند: تبدیل ایدهٔ فیلمهای «هزارپای انسانی» به طرحی برای مهار زندانیان.
از همین نقطه، فیلم وعدهٔ رویارویی با دو نوع وحشت را میدهد: وحشت جسمانیِ آشکار و وحشت نهادی که انسان را به عدد، ابزار و مسئلهای برای مدیریت تقلیل میدهد. این ظرفیت، بالقوه، میتوانست بستری برای نقد قدرت و سازوکارهای تنبیهی باشد. زندان در این روایت نه فقط مکانی برای حبس، بلکه صحنهای از فرمانبرداری، تحقیر و اعمال قدرت است.
بااینحال، فیلم بیش از آنکه این ایده را بپرورد، آن را به سکویی برای نمایش افراط و جنون بدل میکند. حاصل، اثری است که ایدهاش از پرداخت سینماییاش جذابتر به نظر میرسد؛ فیلمی که میداند چگونه مخاطب را پس بزند، اما کمتر میداند پس از آن چه حرفی برای گفتن دارد. طنز سیاه و مرز باریک میان هجو و ابتذال فیلم میکوشد وحشت را با طنزی سیاه و اغراقآمیز درهم بیامیزد.
شخصیتها، موقعیتها و واکنشها چنان از واقعگرایی فاصله میگیرند که گاه فضای اثر به نمایش گروتسک نزدیک میشود؛ فضایی که در آن امر هولناک ممکن است بهطرزی ناخواسته خندهدار جلوه کند. این کیفیت برای بخشی از مخاطبان میتواند سرچشمهٔ جذابیت باشد: فیلم آنقدر بیپرده و بیاعتنا به ظرافتهای متعارف پیش میرود که گاهی تماشاگر را نه با ترس، بلکه با ناباوری و خندهای تلخ روبهرو میکند.
« این ظرفیت، بالقوه، میتوانست بستری برای نقد قدرت و سازوکارهای تنبیهی باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما طنز سیاه زمانی مؤثر است که اغراق، معنایی فراتر از خودِ اغراق بسازد. در اینجا مرز میان هجو و شلوغکاری بارها از دست میرود. فیلم بهجای آنکه از افراط برای روشنکردن منطق قدرت یا نقد خشونت نهادی بهره ببرد، اغلب به نمایش رفتارهای پرهیاهو و موقعیتهای شوکآور بسنده میکند. بنابراین، لحظاتی که قرار است نیشدار یا هجوآمیز باشند، همیشه به نتیجهای روشن نمیرسند؛ برخی صرفاً پرسروصدا هستند و برخی دیگر بیشتر از آنکه چیزی را افشا کنند، بر آشفتگی اثر میافزایند.
بازی دیتر لیزر؛ نیروی محرک و سرچشمهٔ خستگی حضور دیتر لیزر در نقش بیل باس، مهمترین نیروی اجرایی فیلم است. او شخصیتی را میسازد که با خشم، خودبزرگبینی و رفتارهای انفجاری تعریف میشود؛ حضوری که بهندرت از مرکز قاب و توجه دور میماند. انرژی بازی لیزر بیتردید تماشایی است و به فیلم نوعی شدت نمایشی میبخشد.
حتی وقتی روایت از حرکت بازمیماند، او با بدن و صدای خود صحنه را به تلاطم میاندازد. ولی همین ویژگی، بهتدریج به نقطهضعف بدل میشود. بازی لیزر بر فریاد، غلو و فورانهای مکرر تکیه دارد؛ ابزارهایی که در آغاز میتوانند شخصیت را هراسآور یا مضحک جلوه دهند، اما با تکرار، اثر خود را از دست میدهند.
هنگامی که تقریباً هر موقعیت با شدت حداکثری اجرا میشود، تفاوت میان لحظهٔ مهم و لحظهٔ گذرا کمرنگ میشود. در نتیجه، بازیای که قرار بود فیلم را از یکنواختی نجات دهد، گاهی به همان یکنواختیِ پرهیاهو دامن میزند. لیزر حضوری پررنگ و بهیادماندنی دارد، اما فیلم برای مهار این انرژی و تبدیل آن به طنزی دقیق، ابزار کافی در اختیارش نمیگذارد.
« اما طنز سیاه زمانی مؤثر است که اغراق، معنایی فراتر از خودِ اغراق بسازد. »
شخصیتها و اجرا
روایت پراکنده و ضرباهنگ فرساینده ساختار داستان بر یک ایدهٔ مرکزی بنا شده، اما فیلم برای رسیدن به آن، بخش زیادی از زمان خود را صرف تکرار تنشها و رفتارهای مشابه میکند. درام بهجای آنکه پلهپله پیش برود و هر مرحله شناخت تازهای از شخصیتها یا مناسبات زندان به دست دهد، بارها به یک الگوی آشنا بازمیگردد: خشم، تهدید، فریاد و نمایش خشونت.
این چرخه ممکن است در ابتدا با قصد ساختن جهانی بیرحم و ازهمگسیخته شکل گرفته باشد، اما در ادامه به کشآمدن روایت منجر میشود. مشکل اصلی صرفاً کندی نیست؛ مسئله این است که تکرارها بهندرت لایهٔ تازهای به داستان اضافه میکنند. طرح بزرگ فیلم، که میتوانست محور کشمکش و تحول باشد، در بخشهایی زیر انبوهی از رفتارهای پرسروصدا و صحنههای افراطی پنهان میماند.
حتی هنگامی که فیلم به ایدهٔ اصلی خود نزدیک میشود، احساس نمیشود که همهٔ مقدمات روایی با دقت لازم چیده شدهاند. به همین دلیل، نتیجه بیشتر شبیه انباشتهشدن لحظات جنجالی است تا حرکتی منسجم به سوی یک نقطهٔ اوج. خشونت بدنی و فرسودگی تماشاگر وحشت بدنی ستون اصلی هویت این مجموعه است و قسمت سوم نیز از این قاعده فاصله نمیگیرد؛ بلکه با تکیه بر افراط، میکوشد تجربهای هرچه زنندهتر و مرزشکنانهتر بسازد.
چنین انتخابی بهخودیخود ناموجه نیست: سینمای وحشت گاهی از انزجار برای ایجاد واکنش، آزمودن مرزهای تماشاگر یا بیان معنایی اخلاقی استفاده میکند. اما در این فیلم، شدت صحنهها غالباً از ظرافتِ کارکردشان پیشی میگیرد. وقتی خشونت پیدرپی عرضه شود، حساسیت تماشاگر نه لزوماً بیشتر، بلکه ممکن است کمتر شود.
« مشکل اصلی صرفاً کندی نیست؛ مسئله این است که تکرارها بهندرت لایهٔ تازهای به داستان اضافه میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شوکِ نخستین جای خود را به انتظار برای شوک بعدی میدهد و بدنِ مخاطب بهتدریج در برابر اغراق فیلم بیحس میشود. این فرسودگی بهویژه هنگامی تشدید میشود که روایت فرصت کافی برای مکث، پیامد یا تأمل فراهم نمیکند. فیلم میخواهد مخاطب را آزار دهد، اما همیشه روشن نیست این آزار قرار است به چه فهمی منتهی شود.
در نتیجه، برای بسیاری از تماشاگران، تجربه بیش از آنکه هولناک یا معنادار باشد، ناخوشایند و طاقتفرسا خواهد بود. زندان؛ زمینهای برای نقد که نیمهکاره میماند یکی از جذابترین جنبههای بالقوهٔ اثر، انتخاب زندان بهعنوان محل وقوع داستان است. زندان نهادی است که در آن قدرت، مجازات و کنترل به شکلی عریان دیده میشوند؛ بنابراین، ایدهٔ تبدیل زندانیان به بخشی از یک سازوکار واحد میتواند استعارهای از حذف فردیت و نگاه ابزاری به انسان باشد.
از این منظر، طرح فیلم امکان مییابد که فراتر از شوک حرکت کند و پرسشهایی دربارهٔ خشونت دولتی، تنبیه و مسئولیت صاحبان قدرت مطرح سازد. بااینحال، این لایهٔ انتقادی بیشتر بهصورت امکان باقی میماند تا دستاوردی کامل. فیلم نشانههایی از هجو نظام تنبیهی و صاحبان اقتدار ارائه میکند، اما بهجای بسط منظم آنها، بارها به افراطهای نمایشی پناه میبرد.
زندانیان نیز کمتر فرصت مییابند به شخصیتهایی با تجربه و فردیت مستقل تبدیل شوند؛ آنان اغلب در جایگاه تودهای قرار میگیرند که طرح اصلی بر آن اعمال میشود. ازاینرو، فیلم در نقد بیرحمی زندان موفقیتهایی پراکنده دارد، اما نمیتواند آنها را به استدلالی پیوسته و قانعکننده تبدیل کند.
« شوکِ نخستین جای خود را به انتظار برای شوک بعدی میدهد و بدنِ مخاطب بهتدریج در برابر اغراق فیلم بیحس میشود. »
قوتها و کاستیها
جایگاه فیلم در مجموعه قسمت سوم با آگاهی از پیشینهٔ مجموعه ساخته شده و نسبت آن با دو فیلم پیشین فقط در ادامهدادن یک ایده خلاصه نمیشود. حضور بازیگرانی که از بخشهای قبلی برای مخاطب آشنا هستند و پرداخت فراواقعگرایانهتر، به فیلم حالتی خودآگاه میدهد؛ گویی اثر میخواهد همزمان از افسانهٔ «هزارپای انسانی» بهره ببرد و آن را به نمایشی بزرگتر و افراطیتر تبدیل کند.
این خودآگاهی میتوانست راهی برای بازاندیشی در مرز میان فیلم، خشونت و تماشاگر باشد. اما خودآگاهی بهتنهایی عمق نمیآفریند. فیلم گاه چنان بر عجیببودن خود تأکید میکند که عجیببودن به هدف نهایی بدل میشود. در مقایسه با ایدهٔ موجز و تکاندهندهٔ بخش نخست، این قسمت گستردهتر و پرهیاهوتر است، اما گسترش مقیاس با گسترش معنا همراه نمیشود.
نتیجه، پایانی برای مجموعه است که بیشتر بر شدت و شگفتی تکیه دارد تا بر جمعبندی سنجیدهٔ مضمونهای پیشین. جمعبندی «هزارپای انسانی ۳: توالی پایانی» تجربهای افراطی، نابرابر و آگاهانه آزاردهنده است. دیتر لیزر با بازی پرانرژی خود به فیلم حضوری متمایز میبخشد و فضای جنونآمیز اثر گاه لحظاتی از طنز سیاه و ناباوری میآفریند.
همچنین ایدهٔ پیوند میان زندان، کنترل و حذف فردیت، ظرفیت تحلیلی قابلتوجهی دارد. بااینهمه، فریادهای مداوم، خشونتِ انباشته، روایت کشدار و پرداخت ناکافیِ مضمونها، این ظرفیت را محدود میکنند. این فیلم برای مخاطبی که سینمای شوکآور و گروتسک را بهخاطر افراط و بیپرواییاش دنبال میکند، ممکن است تجربهای عجیب و حتی گاه خندهدار باشد؛ اما برای تماشاگرانی که انتظار انسجام روایی، شخصیتپردازی یا نقد اجتماعیِ پرورده دارند، احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود.
« این خودآگاهی میتوانست راهی برای بازاندیشی در مرز میان فیلم، خشونت و تماشاگر باشد. »
جمعبندی
اثر میخواهد مرزها را جابهجا کند، ولی در بسیاری از لحظات، از حد فراتر رفتن را با پیشرفت هنری اشتباه میگیرد.
« اثر میخواهد مرزها را جابهجا کند، ولی در بسیاری از لحظات، از حد فراتر رفتن را با پیشرفت هنری اشتباه میگیرد. »
ثبت دیدگاه