نقد و بررسی
نقد زندگان و مردگان (The Living and the Dead) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای که گذشته را در خود نگه میدارد «The Living and the Dead» از همان آغاز، بازگشت را نه فرصتی ساده برای شروعی تازه، بلکه گشودن دری به سوی گذشته تصویر میکند. ناتان اپلبی و شارلوت، زوجی جوان با امید ساختن زندگی در ملک خانوادگی شپزوی، وارد چشماندازی میشوند که آرامش روستاییاش از همان ابتدا اندکی ناآرام و مشکوک به نظر میرسد.
سامرست در این سریال نه پسزمینهای زیبا، بلکه نیرویی مؤثر در روایت است: زمینی که خاطره، ترس و رازهای خانوادگی را در خود انباشته و هر گوشهاش میتواند نشانی از چیزی ناگفته باشد. داستان در سال ۱۸۹۴ میگذرد؛ دورانی که فاصله میان باورهای کهن و دانش نو بهتدریج تغییر میکند، بیآنکه یکی بهسادگی جای دیگری را بگیرد.
ناتان، روانشناسی پیشگام و شیفته تبیین عقلانی، در برابر رخدادهایی قرار میگیرد که با نظم فکری او سازگار نیستند. این موقعیت، سریال را از یک قصه معمول درباره خانهای تسخیرشده فراتر میبرد و به معمایی درباره حدود شناخت انسان بدل میکند: آیا هر امر نامفهومی سرانجام توضیحی منطقی خواهد یافت، یا بعضی تجربهها مقاومت میکنند تا در قلمرو ناشناخته باقی بمانند؟
علم، ایمان و شکنندگی یقین مهمترین کشمکش فکری اثر در تقابل میان ذهن علمی ناتان و پدیدههای فراطبیعی شکل میگیرد. جذابیت این تقابل در آن است که سریال ناتان را نه دانشمندی سرد و مطمئن، بلکه انسانی گرفتار شک نشان میدهد. او میخواهد مشاهده کند، تحلیل کند و برای هر رخداد علتی بیابد؛ اما هرچه بیشتر درگیر حوادث اطرافش میشود، فاصله میان آنچه میداند و آنچه تجربه میکند تنگتر میشود.
« جذابیت این تقابل در آن است که سریال ناتان را نه دانشمندی سرد و مطمئن، بلکه انسانی گرفتار شک نشان میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تردیدش از سر ناآگاهی نیست؛ از آنجا برمیخیزد که شواهد ظاهری، پاسخهایی قطعی و آسودهبخش نمیدهند. این کشمکش، همچنین به زمینه تاریخی داستان معنا میبخشد. روانشناسی در آن زمان هنوز در حال شکلگیری بود و باورهای مذهبی و عامیانه همچنان در زندگی روزمره حضور داشتند. سریال از این همجواری برای ساختن فضایی فکری بهره میگیرد: علم نه پیروزی بیچونوچرای خرد، بلکه کوششی تازه برای فهم جهانی است که هنوز بسیاری از رازهایش در دسترس نیست.
بااینحال، گاه پرسشها چنان دیر پاسخ میگیرند که تعلیق از کنجکاوی به سرگشتگی نزدیک میشود. رمزآلودگی هنگامی اثرگذار است که نشانهها را در کنار هم بچیند؛ در بعضی لحظهها، اثر به جای افزودن نشانهای تازه، صرفاً پرده را پایین نگه میدارد. سامرست و معماری وهم یکی از کامیابیهای برجسته سریال، ساختن فضایی است که در آن طبیعت و خانه هر دو کیفیتی دوگانه دارند.
دشتهای مهگرفته، درختان خاموش، مسیرهای روستایی و عمارت قدیمی شپزوی، در ظاهر تصویری دلپذیر از زندگی دور از شهر میسازند؛ اما همین زیبایی بهتدریج وجه تهدیدآمیز خود را آشکار میکند. انزوا در اینجا فقط فاصله جغرافیایی نیست؛ وضعیتی روانی است که شخصیتها را از امنیت معمول جدا میسازد و آنان را وادار میکند به صداها، خاطرات و برداشتهای خود بیش از پیش اعتماد یا بدگمان شوند.
طراحی بصری، خانه را به ظرفی برای گذشته بدل میکند. اتاقها و راهروها با آنکه ساکتاند، خالی به نظر نمیرسند؛ گویی هر فضای بسته چیزی را پنهان میکند یا چیزی را به یاد میآورد. نورپردازی و قاببندی نیز بیشتر به ایجاد انتظار میپردازند تا نمایش آشکار هراس. همین خویشتنداری تصویری با حالوهوای گوتیک اثر سازگار است: ترس از دیدن کامل آنچه در تاریکی قرار دارد، نه از مواجهه مستقیم با هیولا.
« تردیدش از سر ناآگاهی نیست؛ از آنجا برمیخیزد که شواهد ظاهری، پاسخهایی قطعی و آسودهبخش نمیدهند. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی و سکوت نیز در شکلگیری این حس سهم دارند؛ صداها گاه مانند هشدارهایی مبهم عمل میکنند و سکوت، به جای آرامکردن فضا، انتظار حادثه را تشدید میسازد. شخصیتها و رابطهای زیر فشار راز ناتان و شارلوت در آغاز، زوجی به نظر میرسند که میخواهند با انتخابی مشترک، زندگی تازهای بنا کنند.
این پیوند صرفاً رابطهای عاشقانه نیست؛ عرصهای است که دو نگاه متفاوت به جهان در آن به هم میرسند. ناتان درگیر معنای رخدادهای نامأنوس میشود، درحالیکه شارلوت با جنبههای عملی زندگی در ملک و دشواریهای اداره آن دستوپنجه نرم میکند. تفاوت نقشها امکان میدهد داستان میان معمای ذهنی و واقعیت روزمره در رفتوآمد باشد.
Colin Morgan نقش ناتان را با ترکیبی از وقار، کنجکاوی و آشفتگی پیش میبرد. بازی او بهخوبی نشان میدهد که تزلزل باورهای یک انسان چگونه میتواند از مکثها و تغییرات کوچک در رفتار آغاز شود، نه از فروپاشی ناگهانی. Charlotte Spencer نیز به شارلوت حضور و استقلال میبخشد و رابطه این دو را از الگوی ساده همسرِ همراه بیرون میآورد.
بااینحال، شارلوت همیشه به اندازه ظرفیت شخصیتش مجال گسترش نمییابد. هنگامی که معمای مرکزی بر روایت مسلط میشود، گاهی تجربه و انگیزههای او در حاشیه میمانند و کارکردش بیش از آنکه مستقل باشد، به واکنشی در برابر مسیر ناتان نزدیک میشود. این عدم توازن از مهمترین محدودیتهای دراماتیک اثر است.
« این پیوند صرفاً رابطهای عاشقانه نیست؛ عرصهای است که دو نگاه متفاوت به جهان در آن به هم میرسند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت اپیزودیک و مسئله ریتم سریال در شش قسمت پیش میرود و بخشی از ساختار آن بر حوادثی بنا شده است که هرکدام جنبهای تازه از آشفتگی محیط را پیش چشم میگذارند. این شیوه، برای ایجاد تنوع و نشاندادن گستره نفوذ نیروهای ناشناخته سودمند است؛ زیرا جهان داستان را به یک حادثه منفرد محدود نمیکند.
بااینهمه، پیوند میان رخدادهای اپیزودیک و معمای بزرگتر همیشه به یک اندازه محکم نیست. گاه یک موقعیت تازه به پیشرفت داستان اصلی کمک میکند و گاه بیشتر حکم مکثی طولانی را دارد که فضا را میسازد، اما اطلاعات چندانی به مخاطب نمیدهد. ریتم آرام سریال، از یک سو با طبیعت روستایی و لحن گوتیک آن هماهنگ است.
اثر عجلهای برای رسیدن به اوج ندارد و میکوشد حس رخنهکردن ترس را بهتدریج پرورش دهد. از سوی دیگر، تکرار بعضی الگوها ــ بروز حادثهای نامفهوم، تلاش برای یافتن توضیح و باقیماندن بخشی از معما ــ میتواند از نیروی تعلیق بکاهد. اگر مخاطب با انتظار وحشت پرشتاب یا پاسخهای پیاپی وارد شود، احتمال دارد مکثهای طولانی را کند و فرساینده بیابد.
این سریال بیش از آنکه بر شوک ناگهانی تکیه کند، بر ناآرامی مداوم و انتظار برای کنار هم نشستن قطعات حساب میکند. ترس روانشناختی و مرز واقعیت «The Living and the Dead» در ساختن هراس، بیشتر به روان و ادراک شخصیتها متکی است تا نمایش بیوقفه خشونت یا جلوههای صریح. رخدادهای ترسناک گاه بهجای آنکه با شدت بصری مخاطب را غافلگیر کنند، پرسشی درباره منشأ خود بهجا میگذارند: آیا آنچه دیده یا شنیده شده، واقعی است، حاصل رنج و فشار روانی است، یا هر دو امکان در کنار هم وجود دارند؟
« بااینهمه، پیوند میان رخدادهای اپیزودیک و معمای بزرگتر همیشه به یک اندازه محکم نیست. »
قوتها و کاستیها
این ابهام با شخصیت ناتان تناسب دارد، زیرا او هم مشاهدهگر پدیدههاست و هم انسانی که ممکن است خود در معرض تأثیرشان قرار گیرد. در بهترین لحظهها، این شیوه سبب میشود ترس از چارچوب داستان بیرون بزند و به تجربهای ذهنی بدل شود. بیننده به جای انتظار برای آشکارشدن یک موجود، به اعتبار حواس و داوری خود شک میکند.
اما همه موقعیتهای وهمآلود به یک اندازه کارآمد نیستند. برخی بیشتر برای حفظ حالوهوا طراحی شدهاند تا ایجاد هراسی عمیق، و گاهی توضیحهای داستانی به جای بستن گرهها، پرسشهای تازهای میگشایند. این ویژگی میتواند برای علاقهمندان به روایتهای رازآمیز جذاب باشد، اما برای مخاطبی که خواهان پیوندی روشن میان نشانهها و پاسخهاست، ناامیدکننده خواهد بود.
جمعبندی «The Living and the Dead» اثری است که بیش از هر چیز با فضا، بازیها و پرسشهایش در ذهن میماند. سامرست مهآلود و ملک شپزوی، تصویری زیبا و درعینحال ناآرام از خانه و میراث میسازند؛ ناتان، با تزلزل میان خرد علمی و تجربههای فراطبیعی، محور کشمکشی فکری و شخصی است؛ و رابطه او با شارلوت به داستان بُعدی انسانی میبخشد، هرچند پرداخت شارلوت گاهی زیر سایه معما قرار میگیرد.
نقاط قوت اثر در برابر کاستیهایش روشناند: فضاسازی دقیق، طراحی بصری چشمگیر و اجرای متقاعدکننده بازیگران، در کنار ریتمی آرام، تکرار برخی موقعیتها و تأخیر در گشودن رازها. این مجموعه برای تماشاگرانی مناسبتر است که از قصههای گوتیک، هراس روانشناختی و ابهامی که پاسخ آسان نمیدهد لذت میبرند.
« در بهترین لحظهها، این شیوه سبب میشود ترس از چارچوب داستان بیرون بزند و به تجربهای ذهنی بدل شود. »
جمعبندی
ارزش آن نه در ترساندن مداوم، بلکه در ساختن جهانی است که در آن گذشته هنوز خاموش نشده و یقین، حتی برای ذهنی شیفته علم، پناهگاهی پایدار به شمار نمیآید.



ثبت دیدگاه