نقد و بررسی
نقد روز پرچم (Flag Day) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان افسون پدر و حقیقتِ تلخ «Flag Day» در ظاهر روایت پدری خلافکار و دختری است که میکوشد از سایهٔ او بیرون بیاید؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در معمای جرمها، بلکه در پرسشی عاطفی نهفته است: چگونه میتوان کسی را دوست داشت که همزمان سرچشمهٔ امنیت و بیثباتی زندگی بوده است؟ جان ووگل برای جنیفر فقط پدری خطاکار نیست؛ مردی است که حضورش میتواند جهان را به ماجراجویی بدل کند و غیبتش، همان جهان را بیپناه بگذارد.
فیلم با تکیه بر این تناقض، رابطهای را میکاود که در آن محبت، ستایش، خشم و شرم بهآسانی از یکدیگر جدا نمیشوند. اثر بر اساس خاطرات جنیفر ووگل ساخته شده و شان پن، افزون بر بازی در نقش جان، کارگردانی فیلم را نیز بر عهده دارد. همین پیوند خانوادگی در مرکز تجربهٔ فیلم قرار میگیرد: شان و دایلن پن، پدر و دختر در زندگی واقعی، در نقش پدر و دختر داستان ظاهر میشوند.
این انتخاب به رابطهٔ میان شخصیتها نوعی نزدیکی و آسیبپذیری میبخشد، اما بهخودیخود تضمین نمیکند که هر لحظهٔ احساسی بهدرستی دراماتیزه شود. «Flag Day» گاه در ثبت عاطفه صادق و نافذ است و گاه چنان اصرار میکند که تماشاگر باید متأثر شود، که بخشی از نیروی طبیعی داستان را فرسوده میسازد.
پدری که هم پناه است و هم خطر جان ووگل شخصیتی است که فیلم او را با یک صفت ساده توضیح نمیدهد. جذابیتش واقعی است، اما این جذابیت پیوسته با بیمسئولیتی و فریب درهم میآمیزد. او میتواند با شور و اعتمادبهنفس، وعدهٔ زندگی بهتر بدهد و در همان حال، اطرافیانش را در معرض پیامدهای تصمیمهای خود قرار دهد.
« پدری که هم پناه است و هم خطر جان ووگل شخصیتی است که فیلم او را با یک صفت ساده توضیح نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین شخصیتی نه هیولایی یکدست است و نه قهرمانی رمانتیک؛ او انسانی است که جاذبهاش بخشی از آسیبزاییاش به شمار میرود. فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد این دو وجه همزمان دیده شوند. از سوی دیگر، جنیفر صرفاً قربانی منفعل رفتار پدر نیست. او در کودکی جهان را از پنجرهٔ تحسین میبیند و بعدها ناچار میشود همان خاطرهها را با دانستههای تازه بازخوانی کند.
این تغییر زاویه، قلب درام است: گذشته عوض نمیشود، اما معنای آن با رشد شخصیت دگرگون میگردد. جنیفر باید دریابد که عشق به پدر لزوماً به معنای تأیید کارهای او نیست و شناختن او نیز نباید به انکار تجربهٔ شخصی دختر بینجامد. فیلم این کشمکش را بهخوبی صورتبندی میکند، هرچند گاهی بهجای اعتماد به پیچیدگی آن، بر شدت احساسات تکیه میزند.
بازیهایی با مرکزیت یک رابطه شان پن در نقش جان حضوری پرقدرت دارد؛ حضوری که میتواند صحنه را به سوی خود بکشد و از شخصیت، ترکیبی از شور، خودفریبی و فرسودگی بسازد. او در بخشهایی که جان از تصویر افسونگرانهٔ خویش فاصله میگیرد، به ظرافت بیشتری دست مییابد: آنجا که غرور ترک برمیدارد و آسیبپذیری مردی آشکار میشود که مدتها کوشیده است شکستهایش را پشت نمایش اعتمادبهنفس پنهان کند.
بااینحال، همین شدت اجرایی گاه از حد میگذرد و به جای آشکار کردن لایههای شخصیت، آنها را زیر فشار نمایش بیرونی میبرد. دایلن پن در نقش جنیفر، نقطهٔ اتکای عاطفی فیلم است. بازی او بهویژه در لحظههایی تأثیرگذار میشود که شخصیت ناچار است میان وفاداری به پیوند خانوادگی و محافظت از خویشتن تعادل برقرار کند.
« فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد این دو وجه همزمان دیده شوند. »
شخصیتها و اجرا
او خشم را به واکنشی تکبعدی فرو نمیکاهد و در نگاه و سکوتش، علاقهای را حفظ میکند که با واقعیتهای دردناک رابطه ناسازگار به نظر میرسد. در نتیجه، کشمکش جنیفر قابلباورتر از آن میشود که اگر فیلم صرفاً او را به صدای اعتراض یا نماد رهایی بدل میکرد. بازیهای مکمل نیز به ساخت فضای خانوادگی کمک میکنند، اما کانون اصلی همچنان بر دو شخصیت پدر و دختر باقی میماند.
تصویر، فضا و خاطره تصویرپردازی فیلم از امتیازهای برجستهٔ آن است. قابها و حرکت دوربین، گاه حالوهوایی خاطرهگون و ناآرام میسازند؛ انگار گذشته نه مجموعهای از وقایع مرتب، بلکه انبوهی از لحظههای عاطفی است که در ذهن جنیفر به هم میریزند. این کیفیت بصری با مضمون فیلم تناسب دارد: یادآوری، فرایندی پاکیزه و بیطرف نیست؛ خاطره میتواند هم دلنشین باشد و هم آزارنده، هم به گذشته روشنی ببخشد و هم بخشهایی از آن را مبهم نگه دارد.
بااینحال، سبک تصویری همیشه در خدمت وضوح روایت قرار نمیگیرد. دوربینِ پرتحرک و تدوینِ گاه گسسته، در بعضی بخشها به احساس بیقراری و آشفتگی خانواده شکل میدهد، اما گاهی نیز فاصلهٔ میان صحنهها را بیشتر میکند. تماشاگر ممکن است حس کند فیلم میخواهد به ذهنیتی پریشان نزدیک شود، ولی پیوند میان فصلهای داستان بهاندازهٔ کافی محکم نیست.
به همین سبب، تصویرهای چشمنواز همیشه به تجربهای یکپارچه نمیانجامند؛ زیبایی بصری حضور دارد، اما ساختار روایی گاهی نمیتواند آن را به نیرویی منسجم بدل کند. روایت پراکنده و تأکیدهای فرساینده یکی از دشواریهای اصلی «Flag Day» در نحوهٔ پیشبرد روایت است. فیلم میان دورههای مختلف زندگی جنیفر و رابطهٔ او با پدر رفتوآمد میکند، اما این جابهجاییها همیشه به کشف تازهای دربارهٔ شخصیتها یا مضمون منجر نمیشوند.
« تصویر، فضا و خاطره تصویرپردازی فیلم از امتیازهای برجستهٔ آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی بخشها بهجای آنکه معنای بخشهای پیشین را عمیقتر کنند، بیشتر حس تکرار یا مکثی طولانی پدید میآورند. داستان ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، اما گاهی از گزینش و تمرکز لازم برخوردار نیست؛ رویدادها انباشته میشوند، بیآنکه همواره به یک مسیر عاطفی روشن متصل گردند. نریشن نیز همین دوگانگی را دارد.
از یکسو میتواند صدای درونی جنیفر و فاصلهٔ او از گذشته را آشکار سازد؛ از سوی دیگر، وقتی معنا را بهصراحت توضیح میدهد، فضای لازم برای برداشت و تأمل تماشاگر کاهش مییابد. فریاد، گریه و موسیقیِ عاطفی نیز در صحنههایی به کار میروند که خودِ رابطه و بازیگران توان انتقال احساس را دارند.
در چنین لحظههایی، تأکید اضافی نه بر شدت اثر میافزاید و نه لزوماً آن را صادقانهتر میکند؛ برعکس، ممکن است احساسات از تجربهٔ شخصیتها جدا شوند و به مطالبهای آشکار از تماشاگر تبدیل گردند. این همان جایی است که درامِ تلخ فیلم به ملودرام نزدیک میشود. فیلمی میان همدلی و رمانتیزهکردن نگاه فیلم به جان ووگل گاه میان نقد رفتار او و شیفتگی به جاذبهٔ نمایشیاش مردد میماند.
«Flag Day» میخواهد پیامدهای فریبکاری و بیثباتی را نشان دهد، اما در عین حال از انرژی و جذابیت مردی که مرکز این آشوب است نیز بهره میگیرد. این تناقض میتوانست به پرسشی ثمربخش بدل شود: آیا روایت، همانگونه که جنیفر زمانی در برابر پدرش مجذوب میشود، خود نیز در دام افسون او میافتد؟
« برخی بخشها بهجای آنکه معنای بخشهای پیشین را عمیقتر کنند، بیشتر حس تکرار یا مکثی طولانی پدید میآورند. »
قوتها و کاستیها
فیلم به این پرسش نزدیک میشود، ولی همیشه آن را با دقت پی نمیگیرد. گاهی شور اجرایی جان بر نقد اخلاقی رفتار او سایه میاندازد و فاصلهٔ لازم میان نمایش و داوری را مخدوش میکند. از این منظر، فیلم دربارهٔ بخشایش ساده یا گسستن کامل نیست. جنیفر نمیتواند گذشته را با یک تصمیم پاک کند و پیوند عاطفیاش با پدر نیز با شناخت خطاهای او از میان نمیرود.
ارزش درام در همین دشواری است: انسانها را نمیتوان تنها با بدترین یا بهترین کارشان تعریف کرد، اما پیچیدگی عاطفی نیز نباید بهانهای برای کمرنگ کردن آسیبها شود. «Flag Day» در لحظههای موفقش این مرز ظریف را حفظ میکند؛ در لحظههای کماثرتر، شدت احساس جای تحلیل را میگیرد. جمعبندی «Flag Day» فیلمی نابرابر اما برخوردار از هستهای عاطفی نیرومند است.
رابطهٔ پدر و دختر، با تناقض میان عشق و دلشکستگی، ظرفیت آن را دارد که تا مدتها در ذهن بماند؛ بازیهای شان پن و دایلن پن نیز به این رابطه جان میبخشند و تصویرپردازی چشمنواز، فضای خاطرهگون و ناآرامی میسازد. در مقابل، روایت پراکنده، نریشنِ پرکاربرد و تأکیدهای ملودراماتیک گاه مانع میشوند که این عناصر در ساختاری منسجم به هم برسند.
تماشاگرانی که درامهای خانوادگیِ تلخ و بازیمحور را میپسندند، احتمالاً با بخشهای مؤثر فیلم ارتباط برقرار میکنند؛ اما کسانی که انتظار روایتی موجز، مهارشده و دقیق دارند، ممکن است از کشآمدن و اصرار عاطفی آن خسته شوند. فیلم در بهترین حالت، تصویری دردناک از دشواریِ دوستداشتن کسی ارائه میدهد که هم پناه بوده و هم منشأ زخم؛ در کماثرترین لحظههایش، گمان میکند هرچه احساس را بلندتر فریاد بزند، حقیقت آن نیز بیشتر خواهد شد.
« فیلم به این پرسش نزدیک میشود، ولی همیشه آن را با دقت پی نمیگیرد. »
ثبت دیدگاه