نقد و بررسی
نقد ابرقهرمان (Superheroes) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای دربارهٔ تابآوردن زمان «ابرقهرمانها» ساختهٔ پائولو جنووزه، فیلمی ایتالیایی است دربارهٔ آنا، تصویرگر کمیکِ سرزنده و تکانشی، و مارکو، استاد فیزیکی که جهان را با منطق و فرمول میسنجد. قصه، آشنایی و فرازونشیب رابطهٔ این دو را در امتداد ده سال دنبال میکند؛ نه از مسیر روایتی سرراست، بلکه با رفتوآمد میان مقاطع مختلف زندگیشان.
فیلم در ظاهر پرسشی آشنا پیش میکشد: عشق چگونه از روزمرگی، اختلاف، دگرگونی و فرسایش زمان جان بهدر میبرد؟ پاسخ آن نیز به همان اندازه ساده و انسانی است: با مراقبت، سازش و ادامهدادن، حتی وقتی شور آغازین دیگر بهتنهایی کافی نیست. عنوان فیلم استعارهای روشن و کمی بازیگوشانه دارد. قهرمانان این جهان نه صاحبان قدرتهای خارقالعاده، بلکه آدمهاییاند که میکوشند در برابر دشواریهای معمول زندگی و رابطه دوام بیاورند.
فیلم با تکیه بر همین ایده، عشق را نه رخدادی جادویی و تمامشده در لحظهٔ وصال، بلکه کاری مداوم تصویر میکند؛ کاری که گاه شیرین، گاه فرساینده و همیشه وابسته به حضور دو نفر است. روایت تکهتکه و تجربهٔ گذر زمان ساختار غیرخطی مهمترین انتخاب فرمی فیلم و در عین حال نخستین مانع آن است. صحنهها در زمانهای مختلف رخ میدهند و تماشاگر باید از نشانهها، تغییر حالوهوا و وضعیت رابطه دریابد که هر لحظه به کدام مرحله تعلق دارد.
« فیلم در ظاهر پرسشی آشنا پیش میکشد: عشق چگونه از روزمرگی، اختلاف، دگرگونی و فرسایش زمان جان بهدر میبرد؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه در آغاز میتواند گیجکننده باشد؛ بهویژه چون فیلم همیشه برای هر جابهجایی زمانی علامتگذاری آشکاری فراهم نمیکند. بیننده ناچار است روابط میان لحظهها را خودش کنار هم بگذارد و گاهی همین تلاش، توجه را از عاطفهٔ صحنه منحرف میکند. بااینحال، آشفتگی آغازین کاملاً بیحاصل نیست.
شکل روایت میکوشد تجربهٔ حافظه را بازتاب دهد: زندگی مشترک اغلب نه همچون رشتهای مرتب از علت و معلول، بلکه به صورت مجموعهای از خاطرات، بازگشتها و لحظههایی به یادماندنی در ذهن میماند. کنار هم قرارگرفتن مقاطع گوناگون، تفاوت میان نخستین کشش و صمیمیتِ آزمودهشده را برجسته میکند و نشان میدهد که گذر زمان تنها چیزی را از رابطه نمیگیرد؛ گاهی لایههایی از شناخت و وابستگی نیز به آن میافزاید.
آنا و مارکو؛ تفاوتی که به رابطه جان میدهد ستون اصلی فیلم، تضاد میان دو شخصیت است. آنا با بیقراری، تخیل و میل به رهایی شناخته میشود؛ مارکو بیشتر به احتیاط، نظم و استدلال گرایش دارد. این تقابل، موتور بسیاری از مشاجرهها و آشتیهاست، اما فیلم بهجای آنکه هر دو را به دو قطب ساده و ثابت تقلیل دهد، فرصت میدهد که تفاوتشان به بخشی از جاذبه و دشواری رابطه تبدیل شود.
« بااینحال، آشفتگی آغازین کاملاً بیحاصل نیست. »
شخصیتها و اجرا
هیچیک صرفاً «درست» یا «نادرست» نیست؛ هر کدام شیوهای متفاوت برای فهمیدن زندگی دارد. باورپذیری رابطه از آنجا میآید که اختلافها فقط بهانهای برای تنش نمایشی نیستند. گاه به عادتها، ترسها و نیازهای متفاوت برمیگردند؛ چیزهایی که در رابطههای واقعی نیز بهتدریج خود را نشان میدهند.
بازیهای آلساندرو بورگی و یاسمین ترینکا به این دوگانگی جان میبخشند: کشش و دلخوری، صمیمیت و فاصله، در چهره و رفتارشان بهخوبی دیده میشود. حضورشان کمک میکند آنا و مارکو بیش از آنکه نمادهایی برای یک بحث دربارهٔ عشق باشند، زوجی ملموس به نظر برسند. بازیها و صمیمیت عاطفی بازیگران، مهمترین پشتوانهٔ احساسی فیلماند.
بورگی و ترینکا در صحنههای دونفره رابطهای را میسازند که صرفاً بر دیالوگهای عاشقانه تکیه ندارد؛ مکثها، واکنشهای کوچک و تغییر لحن نیز در انتقال احساس سهم دارند. همین جزئیات است که به بخشهایی از فیلم، گرمایی طبیعی میدهد و باعث میشود تماشاگر بتواند در کنار اختلافها، پیوند میان این دو را نیز باور کند.
« هیچیک صرفاً «درست» یا «نادرست» نیست؛ هر کدام شیوهای متفاوت برای فهمیدن زندگی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای کلی اثر نیز صمیمی و نزدیک باقی میماند. فیلم بیش از آنکه در پی ساختن موقعیتهای بزرگ و نمایشی باشد، به لحظههای روزمره و اثر انباشتهٔ آنها بر رابطه توجه میکند. از این رو، تأثیر عاطفیاش بیشتر از جنس همدلی است تا غافلگیری: تماشاگر ممکن است خود را در یک رنجش، یک آشتی یا ترسی مشترک بازشناسد.
همین وجه انسانی، وقتی فیلم از احساسات پرحرارت فاصله میگیرد، بهترین کارکرد خود را پیدا میکند. عشقِ آشنا و دامِ کلیشه با وجود صداقت رابطهٔ مرکزی، «ابرقهرمانها» همیشه از کلیشههای ژانر عاشقانه عبور نمیکند. بعضی موقعیتها چنان آشنا هستند که میتوان مسیر عاطفیشان را پیشبینی کرد؛ گویی فیلم برای رساندن پیامش گاهی به راههایی تکیه میکند که آثار عاشقانهٔ بسیاری پیشتر پیمودهاند.
این آشنایی الزاماً تجربه را بیارزش نمیکند، اما از تازگی بعضی لحظهها میکاهد و در بخشهایی ریتم را کندتر از حد لازم میسازد. دیالوگها نیز گاه بیش از اندازه احساساتی و صریحاند. فیلم در لحظاتی بهجای اعتماد به بازی و تصویر، مفهوم عاطفی صحنه را با کلام توضیح میدهد یا بر آن تأکید میگذارد.
« فضای کلی اثر نیز صمیمی و نزدیک باقی میماند. »
قوتها و کاستیها
نتیجه میتواند لحنی شربتی پیدا کند؛ لحنی که برای برخی تماشاگران دلنشین و برای برخی دیگر تصنعی است. فیلم زمانی اثرگذارتر میشود که احساس را از دل رفتار شخصیتها بیرون میکشد، نه آنگاه که آن را با جملهای پرطمطراق اعلام میکند. موسیقی و ناسازگاری لحظهٔ آخر موسیقی در فیلم قرار است مسیر احساسی روایت را همراهی کند، اما انتخاب آهنگ پایانی با حالوهوایی که اثر تا آن نقطه ساخته، برای همهٔ تماشاگران هماهنگ از کار درنمیآید.
پس از آنکه فیلم با ظرافتی نسبی به سوی لحظهای عاطفی حرکت کرده، آهنگ پایانی میتواند حالوهوای صحنه را تغییر دهد و بخشی از تأثیر انباشتهشده را کمرنگ کند. مسئله فقط سلیقهٔ موسیقایی نیست؛ پایان یک فیلم عاشقانه وزن زیادی در تعیین کیفیتِ خاطرهای دارد که از آن باقی میماند. این لغزش بهتنهایی ارزش عاطفی فیلم را از میان نمیبرد، اما نشان میدهد که انتخاب موسیقی چگونه میتواند درک تماشاگر از یک پایان را شکل دهد.
وقتی موسیقی بیش از آنکه ادامهٔ طبیعی فضای اثر باشد، حضوری جداگانه و تحمیلی پیدا کند، رشتهٔ احساسی میان صحنهٔ پایانی و مخاطب شل میشود. جمعبندی «ابرقهرمانها» اثری گرم و احساسمحور است که هستهٔ انسانیاش در رابطهٔ باورپذیر آنا و مارکو، بازیهای مؤثر و توجه به تغییرات تدریجی عشق جای دارد.
« نتیجه میتواند لحنی شربتی پیدا کند؛ لحنی که برای برخی تماشاگران دلنشین و برای برخی دیگر تصنعی است. »
جمعبندی
روایت غیرخطی در آغاز ممکن است راهیابی به قصه را دشوار کند، اما در بهترین لحظههایش گذر زمان را به بخشی از تجربهٔ تماشاگر بدل میسازد. در برابر، کلیشههای عاشقانه، دیالوگهای گاه اغراقآمیز و آهنگ پایانیِ ناهماهنگ از انسجام و تازگی اثر میکاهند. با همهٔ این کاستیها، فیلم در تصویرکردن عشق بهمثابه رابطهای زنده و در حال تغییر موفق است؛ رابطهای که نه با شور نخستین تضمین میشود و نه با تفاوتها فوراً از پا درمیآید.
این اثر برای مخاطبی که از عاشقانههای صمیمی و ملودراماتیک استقبال میکند، میتواند تجربهای تأثیرگذار باشد؛ بهشرط آنکه در آغاز، کمی فرصت به ساختار رواییاش بدهد و از آن انتظار نداشته باشد که هر احساس را با ظرافتی بینقص بیان کند.
« در برابر، کلیشههای عاشقانه، دیالوگهای گاه اغراقآمیز و آهنگ پایانیِ ناهماهنگ از انسجام و تازگی اثر میکاهند. »
ثبت دیدگاه