نقد و بررسی
نقد دانشکده پلیس ۵ (Police Academy 5: Assignment Miami Beach) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به میامی؛ آفتاب تازه بر فرمولی آشنا «Police Academy 5: Assignment Miami Beach» پنجمین فیلم مجموعهای است که طنزش بیش از آنکه بر داستانی پیچیده تکیه کند، از برخورد شخصیتهای اغراقآمیز و موقعیتهای آشفته نیرو میگیرد. این بار گروه مأموران برای همراهی فرمانده لسارد به میامیبیچ میروند؛ سفری که قرار است هم تجلیلی از او باشد و هم فرصتی برای تکرار آشوبهای آشنای مجموعه.
ماجرای چمدان جابهجاشده و الماسهای سرقتی، موتور روایی فیلم را به حرکت درمیآورد و موقعیتی فراهم میکند تا شخصیتها، هر یک به شیوه خود، با دردسر روبهرو شوند. فیلم به کارگردانی آلن مایرسون ساخته شده و در سال ۱۹۸۸ به نمایش درآمد. این تغییر مکان در نگاه نخست انتخابی هوشمندانه به نظر میرسد: شهر ساحلی، قایقها، آفتاب و فضای تفریحی میتوانند برای کمدی پلیسی رنگوبویی تازه بسازند.
اما فیلم از همان آغاز نشان میدهد که قرار نیست ساختار مجموعه را از نو تعریف کند. میامی بیشتر پسزمینهای خوشمنظره برای شوخیهای آشناست تا نیرویی که روایت را دگرگون کند. حاصل، فیلمی است که گاه از محیط تازهاش بهره میبرد، اما در نهایت همچنان به فرمولی متکی میماند که مخاطب پیشتر چند بار دیده است.
لسارد؛ مرکز ثقل تازه ماجرا یکی از تفاوتهای مهم این قسمت آن است که لسارد بیش از بسیاری از فیلمهای پیشین در مرکز دردسرها قرار میگیرد. سادگی، خوشباوری و نگاه کودکانه او همواره از عناصر دوستداشتنی مجموعه بودهاند؛ اینبار نیز همین ویژگیها زمینهساز بخش مهمی از ماجرا میشوند. جرج گینز با آرامش و ظرافتی که برای این نقش ساخته، شخصیتی را میآفریند که حتی در موقعیتهای پرتنش نیز بهندرت هیاهوی دیگران را بازتاب میدهد.
« فیلم به کارگردانی آلن مایرسون ساخته شده و در سال ۱۹۸۸ به نمایش درآمد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طنز لسارد از همین تضاد میآید: او معمولاً جهان را سادهتر از آن میبیند که هست، و فیلم از فاصله میان نگاه او و آشفتگی پیرامونش بهره میگیرد. بهواسطه این جابهجایی، داستان گاهی سرزندهتر از زمانی میشود که تنها بر شوخیهای گروهی تکیه دارد. بااینحال، حضور پررنگتر لسارد بهتنهایی برای حفظ کشش کافی نیست.
موقعیت اصلی، هرچند ظرفیت کمدی دارد، با پیشرفت روایت بارها به شیوههایی قابلپیشبینی تکرار میشود. فیلم فرصت دارد از تضاد میان شخصیت آرام لسارد و خطر واقعی پیرامونش طنزی دقیقتر بسازد، اما اغلب به واکنشهای ساده و شوخیهای فوری بسنده میکند. گروه قدیمی؛ جذابیت جمعی در برابر غیبت ماهونی هسته دوستداشتنی فیلم، همچنان گروه قدیمی است.
هیتاور، جونز، تاکلبری، هوکس و کالاهان هرکدام حضوری متمایز دارند و کنار هم ترکیبی میسازند که حتی در لحظات کمرمق نیز تماشایش بیجاذبه نیست. شوخیهای صوتی جونز، جدیت نظامی تاکلبری و آرامش مقتدرانه هیتاور، نمونههایی از شخصیتپردازی ساده اما بهیادماندنی مجموعهاند. جذابیت این افراد بیش از آنکه از تحول درونی یا پیچیدگی روانشناختی سرچشمه بگیرد، از آشنایی و هماهنگی میان بازیگران میآید.
مخاطب میداند هرکدام در برابر موقعیتی آشفته چه واکنشی نشان خواهند داد و فیلم از همین انتظار برای ایجاد خنده استفاده میکند. اما نبود ماهونی، خلأیی محسوس به جا گذاشته است. استیو گوتنبرگ در قسمتهای پیشین بخشی از نیروی پیونددهنده گروه بود؛ حضوری که میان دیوانگی دیگران و مسیر داستان تعادل برقرار میکرد.
« بهواسطه این جابهجایی، داستان گاهی سرزندهتر از زمانی میشود که تنها بر شوخیهای گروهی تکیه دارد. »
شخصیتها و اجرا
نیک لسارد، با بازی مت مککوی، جایگزین مستقیم او نیست و فیلم نیز نمیتواند همان کارکرد را به شخصیت تازه منتقل کند. این موضوع را نباید به حساب ضعف بازی مککوی گذاشت؛ مسئله بیشتر به طراحی شخصیت مربوط است. نیک در این قسمت بهاندازهای فرصت نمییابد که هویتی مستقل و جذاب بسازد و در نتیجه، حضورش بیش از آنکه کمبود را جبران کند، یادآور آن میشود.
میامی؛ منظرهای دلپذیر، نه راهحلی برای فیلمنامه فضای میامیبیچ به فیلم رنگ و تحرک میدهد. نور آفتاب و محیط ساحلی با جهان کموبیش کارتونی مجموعه سازگار است و صحنههای قایقسواری نیز تنوع بصری ایجاد میکنند. این تغییر فضا کمک میکند فیلم از یکنواختی مکانهای آشنای قسمتهای قبلی فاصله بگیرد و چند موقعیت تازه برای شوخی فراهم آورد.
برخوردهای پرهرجومرج با محیط ساحلی، از جمله لحظههای مربوط به کوسه، از بخشهایی هستند که انرژی تصویری فیلم را بالا میبرند و به یاد میمانند. بااینحال، منظره زیبا جای داستان محکم را نمیگیرد. فیلم گاهی چنان به جذابیت لوکیشن و حرکتهای پرجنبوجوش تکیه میکند که از ساختن پیوندی معنادار میان صحنهها بازمیماند.
برخی موقعیتها بیشتر شبیه ایستگاههایی جدا از هماند: گروه به صحنهای تازه میرسد، شوخیای رخ میدهد و سپس روایت به ماجرای بعدی منتقل میشود. این پراکندگی، بهویژه در میانه فیلم، از شتاب داستان میکاهد. فضای تازه چشمنواز است، اما نمیتواند بهتنهایی به ماجرا عمق یا انسجام بدهد. کمدی؛ از جذابیت فیزیکی تا تکرار و زورگویی طنز فیلم عمدتاً بر کمدی فیزیکی، سوءتفاهم و اغراق رفتاری استوار است؛ همان قلمرویی که بخشهای موفق مجموعه نیز در آن شکل گرفتهاند.
« این موضوع را نباید به حساب ضعف بازی مککوی گذاشت؛ مسئله بیشتر به طراحی شخصیت مربوط است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اینجا هم بعضی شوخیها به لطف زمانبندی بازیگران یا تضاد میان شخصیتها کار میکنند. صحنههای مربوط به لسارد و چند لحظه پرتحرک، از جمله ماجرای کوسه، نشان میدهند که فیلم هنوز گاه میتواند از آشوبی ساده و تصویری خنده بسازد. نیروی کمدی در بهترین لحظههایش از شناخت شخصیتها میآید، نه صرفاً از اتفاقی تصادفی که بر سرشان خراب میشود.
مشکل آنجاست که فیلم بارها میان شوخیهای موفق و شوخیهایی که بیش از اندازه کش داده شدهاند رفتوآمد میکند. برخی موقعیتها دیرتر از زمان لازم تمام میشوند و بعضی شوخیها چنان اصرار دارند که خنده بگیرند، نتیجه معکوس میشود. تکرار الگوهای آشنا نیز تأثیرشان را کم میکند: مخاطب پیشاپیش میتواند حدس بزند که آشفتگی بعدی چگونه شکل میگیرد و شخصیتها چه واکنشی نشان خواهند داد.
در چنین ساختاری، فاصله میان شوخیهای مؤثر و لحظههای خستهکننده بیشتر به چشم میآید. ریتم و روایت؛ سرگرمیای ناپیوسته داستان، در ظاهر، هدف روشنی دارد: اشتباه در جابهجایی چمدان، لسارد را به ماجرای دزدان جواهر میکشاند و همکارانش را به تکاپو برای نجات او وامیدارد. این طرح برای یک کمدی سبک کاملاً مناسب است؛ نیازی نیست پیچیدگی جنایی چشمگیری داشته باشد.
اما فیلم در گسترش همین طرح گاهی کمجان عمل میکند. زنجیره اتفاقها بهجای آنکه پیوسته بر تنش یا خنده بیفزاید، چند بار درجا میزند و بخشهایی از میانه روایت حس کشآمدن ایجاد میکنند. حضور کاپیتان هریس نیز میتوانست به داستان نیرویی جدیتر ببخشد. رقابت او با لسارد و میلش به پیشرفت، زمینهای برای طنزی مبتنی بر جاهطلبی و ناکامی فراهم میکند.
« اینجا هم بعضی شوخیها به لطف زمانبندی بازیگران یا تضاد میان شخصیتها کار میکنند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، فیلم گاه هریس را بیشتر به سوژه شوخی بدل میکند تا شخصیتی که نقشههایش واقعاً بر روند ماجرا اثر بگذارند. در نتیجه، تعارضها وزن چندانی پیدا نمیکنند و خطرهای داستان نیز بیشتر بهانهای برای راهاندازی صحنههای بعدی باقی میمانند. فیلم سرگرم میکند، اما کمتر پیش میآید که کنجکاوی مخاطب را برای مدتی طولانی حفظ کند.
جمعبندی «Police Academy 5: Assignment Miami Beach» نه فروپاشی کامل مجموعه است و نه بازگشتی درخشان به بهترین روزهای آن. این فیلم از همراهی دوباره با گروه قدیمی، حضور پررنگتر لسارد، حالوهوای آفتابی میامی و چند شوخی تصویری موفق سود میبرد. در مقابل، غیبت ماهونی، جایگزینی که هویت مستقل و نیرومندی پیدا نمیکند، روایت کمرمق و شوخیهای تکراری مانع از آن میشوند که فیلم به اثری ماندگار بدل شود.
تماشای آن برای علاقهمندان به شخصیتهای مجموعه میتواند خوشایند باشد، بهویژه اگر انتظار یک کمدی سبک و آشنا را داشته باشند. اما جذابیت گروه و چند لحظه خندهدار نمیتواند ضعف ریتم و کمبود تازگی را بهطور کامل جبران کند. فیلم در بهترین لحظههایش یادآور این است که کنار هم قرار گرفتن شخصیتهای دوستداشتنی هنوز ارزش سرگرمی دارد؛ در لحظههای ضعیفتر نیز نشان میدهد که تغییر منظره، بدون داستانی زندهتر، برای نجات فرمولی فرسوده کافی نیست.
« فیلم سرگرم میکند، اما کمتر پیش میآید که کنجکاوی مخاطب را برای مدتی طولانی حفظ کند. »
ثبت دیدگاه