نقد و بررسی
نقد فصل شکار ۳ (Open Season 3) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جنگل، با چمدانی از ایدههای آشنا «Open Season 3» از نقطهای آشنا برای مجموعه آغاز میشود: بوگ احساس میکند دوستانش دیگر برای او وقت نمیگذارند و مسئولیتهای خانوادگی، برنامهٔ سفر سالانهشان را مختل کرده است. او که دلش هوای ماجراجویی و رهایی از روزمرگی دارد، بهتنهایی راه میافتد، اما مسیرش به سیرکی سیار ختم میشود.
آنجا با داگ، خرسی که شباهت زیادی به او دارد، جابهجا میشود و ناگهان به جهانی قدم میگذارد که ظاهر پرزرقوبرقش با آزادیای که بوگ در جستوجوی آن است، تفاوت دارد. این فیلم را Cody Cameron کارگردانی کرده و در قالب قسمت سوم مجموعه ساخته شده است؛ داستان، بار دیگر دوستی، تعلق و معنای خانواده را در مرکز ماجرا قرار میدهد.
ایدهٔ تعویض جای بوگ با خرسی همشکل، بهخودیخود ظرفیت یک کمدی موقعیت را دارد: شخصیتی که از زندگی روزمره دلزده شده، ناخواسته در نقشی تازه گرفتار میشود و باید راه بازگشت را پیدا کند. در کنار آن، حضور سیرک و گروه حیوانات اجرایی امکان ساختن فضایی متفاوت از جنگل را فراهم میآورد. مسئله این است که فیلم از این امکانات بیشتر بهعنوان موتور حرکت قصه استفاده میکند تا بستری برای کشف مضمون یا شخصیت؛ بنابراین ماجراجویی پیش میرود، اما کمتر به تجربهای غافلگیرکننده بدل میشود.
کمدیای که در شلوغی گم میشود بخش مهمی از شوخیهای فیلم بر جابهجایی هویت، تفاوت میان زندگی آزاد و زندگی سیرکی، و رفتارهای اغراقآمیز حیوانات تکیه دارد. چنین تمهیدهایی برای مخاطب کودک میتوانند سرگرمکننده باشند، بهویژه وقتی فیلم به شوخیهای فیزیکی و حرکتهای پرشتاب رو میآورد. حیواناتی که در تعقیبوگریزها از اینسو به آنسو میدوند، یا موقعیتهایی که از ناهماهنگی میان ظاهر و رفتار شخصیتها ساخته میشوند، گاه ضرباهنگ سبکی به فیلم میدهند.
« او که دلش هوای ماجراجویی و رهایی از روزمرگی دارد، بهتنهایی راه میافتد، اما مسیرش به سیرکی سیار ختم میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، شوخیها اغلب بیش از آنکه از شخصیتها و موقعیتهایشان بجوشند، بر سر و صدا، تکرار یا اغراق متکیاند. به همین دلیل، خندهها پایدار نمیمانند و لحظههایی که قرار است بامزه باشند، ممکن است برای بخشی از تماشاگران لوس یا بیاثر به نظر برسند. گاهی نیز فیلم میان چند شوخی و حرکت همزمان رفتوآمد میکند، بیآنکه برای هیچکدام مکث کافی بسازد.
حاصل، کمدیای است که انرژی دارد، اما همیشه از کنترل و دقت لازم برخوردار نیست. بوگ و مسئلهٔ تعلق انگیزهٔ اصلی بوگ در این قسمت، بیش از آنکه کشف سرزمینی تازه باشد، احساس کنار گذاشتهشدن است. دوستان او سرگرم زندگی و مسئولیتهای خود شدهاند و بوگ این تغییر را به معنای کمرنگشدن پیوندشان تلقی میکند.
این کشمکش، زمینهای قابلفهم برای داستان فراهم میکند: آیا دوستی با تغییر شرایط از میان میرود، یا شکل تازهای پیدا میکند؟ فیلم در نهایت به پاسخی آشتیجویانه متمایل است و پیشنهاد میکند که خانواده و دوستی الزاماً دو سوی متضاد نیستند. این مضمون بالقوه از سادهترین و مؤثرترین ایدههای فیلم است، اما پرداخت آن چندان ژرف نمیشود.
احساس تنهایی بوگ طرح را به حرکت درمیآورد، ولی زمان کافی برای شکلدادن به پیچیدگی عاطفی آن صرف نمیشود. در نتیجه، گاه به نظر میرسد مسئلهای که میتوانست قلب داستان باشد، فقط پلی است برای رساندن قهرمان به ماجرای سیرک. تماشاگر مضمون را درمییابد، اما ممکن است کمتر فرصت کند آن را در رفتارها و تغییرات شخصیتها واقعاً احساس کند.
« بااینحال، شوخیها اغلب بیش از آنکه از شخصیتها و موقعیتهایشان بجوشند، بر سر و صدا، تکرار یا اغراق متکیاند. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتهای فرعی و فرصتهای نیمهتمام در چنین ماجرایی، شخصیتهای فرعی میتوانند با تفاوتهای رفتاریشان به قصه عمق و تنوع ببخشند. داگ، بهعنوان بدل بوگ، مهمترین امکان روایی فیلم است: شباهت ظاهری او با قهرمان میتواند پرسشی دربارهٔ هویت و تفاوتهای درونی مطرح کند. سیرک نیز شخصیتهایی تازه وارد میکند و در کنار چهرههای آشنای مجموعه، جمعی متنوع میسازد.
در فهرست بازیگران صدا، Matthew J. Munn در نقشهای بوگ و داگ و Melissa Sturm در نقشهای گیزل و اورسا حضور دارند؛ این دوگانگیِ نقشها با محور جابهجایی و شباهت در داستان همخوان است. اما شمار شخصیتها و موقعیتها لزوماً به معنای شخصیتپردازی غنی نیست. بسیاری از چهرهها بیشتر وظیفهٔ پیشبردن یک صحنه یا ساختن شوخیای گذرا را بر عهده دارند تا آنکه ویژگیای ماندگار از خود نشان دهند.
رابطهها گاهی به سرعت معرفی میشوند و پیش از آنکه فرصت پیدا کنند در ذهن تماشاگر جا بیفتند، قصه به موقعیت بعدی میجهد. به همین سبب، حتی شخصیتهای تازهای که میتوانستند جذاب باشند، معمولاً اثر عاطفی عمیقی بر جای نمیگذارند. رنگ و حرکت در جهان سیرک از نظر بصری، فضای سیرک امتیاز مهمی برای فیلم است.
رنگهای زنده، لباسها و وسایل نمایشی، و حضور حیوانات گوناگون، جهان داستان را از فضای جنگلی آشنای مجموعه جدا میکند. این تنوع برای مخاطب خردسال جذاب است و به صحنهها حالوهوایی نمایشی میدهد. طراحی بامزهٔ حیوانات و امکان حرکتهای اغراقآمیز نیز زمینهٔ مناسبی برای تعقیبوگریزها و کمدی بدنی فراهم میکند.
« سیرک نیز شخصیتهایی تازه وارد میکند و در کنار چهرههای آشنای مجموعه، جمعی متنوع میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با این همه، رنگارنگبودن بهتنهایی به معنای انسجام بصری نیست. در بعضی بخشها، شلوغی تصویر و تعدد اتفاقها تمرکز را از کنش اصلی میگیرد. صحنههایی که باید ماجراجویی را پرتحرک کنند، گاه پراکنده یا طولانی به نظر میرسند و تداوم هیجان را حفظ نمیکنند. فیلم در طراحی فضا برای جذب مخاطب کودک دستاوردی قابلمشاهده دارد، اما در سازماندهی این جذابیتها همیشه به اندازهٔ کافی سنجیده عمل نمیکند.
ریتم و انسجام روایت روایت فیلم ساده و روشن است؛ تماشاگر بهسرعت درمییابد که بوگ در موقعیتی ناآشنا گرفتار شده و دوستانش باید به نوعی در سرنوشت او نقش پیدا کنند. این وضوح برای یک کمدی خانوادگی امتیاز محسوب میشود، زیرا اجازه میدهد مخاطبان کمسن نیز مسیر کلی ماجرا را دنبال کنند. در عین حال، پیشرفت قصه همیشه به یک اندازه روان نیست.
بعضی صحنهها با سرعت از یک ایده به ایدهٔ دیگر میپرند و برخی موقعیتها بیش از آنچه برای اثرگذاری نیاز دارند ادامه پیدا میکنند. این نوسان ضرباهنگ، حس پراکندگی میسازد. فیلم گاهی چنان بر حرکت و شوخی تأکید میکند که فرصت پرداختن به پیام عاطفی خود را از دست میدهد؛ در لحظههایی دیگر، به جای پیشبردن داستان، در موقعیتهایی میماند که نه خندهٔ پرقدرتی میآفرینند و نه اطلاعات تازهای دربارهٔ شخصیتها میدهند.
نتیجه اثری است که برای تماشای خانوادگی قابلدنبالکردن است، اما انسجام و تمرکز لازم برای تبدیلشدن به ماجرایی ماندگار را کمتر به دست میآورد. جایگاه فیلم در مجموعه قسمت سوم میکوشد با انتقال بوگ به فضای سیرک، تازگی بصری و روایی ایجاد کند، اما تکیهٔ آن بر عناصر آشنای مجموعه همچنان محسوس است: شوخیهای حیوانات، دوستی بوگ و الیوت، و تعارض میان خواستههای فردی و پیوندهای جمعی.
« با این همه، رنگارنگبودن بهتنهایی به معنای انسجام بصری نیست. »
قوتها و کاستیها
این آشنایی میتواند برای مخاطب وفادار دلپذیر باشد، ولی وقتی ایدهٔ تازه به شخصیتپردازی یا کمدی نیرومند تبدیل نشود، حاصل بیشتر شبیه تکرار کمرمقتر فرمول گذشته است تا گسترش معنادار آن. از سوی دیگر، فیلم برای مخاطب خردسال که به رنگ، حرکت و رفتارهای نمایشی واکنش نشان میدهد، لحظههای سرگرمکنندهای دارد.
برای تماشاگر بزرگسال، ضعف شوخیها و کمرنگبودن شخصیتهای فرعی آشکارتر است. بنابراین تجربهٔ تماشای آن به سن، انتظار و میزان علاقه به مجموعه وابستگی زیادی دارد؛ فیلم نه کاملاً فاقد جذابیت است و نه در سطحی قرار میگیرد که بتوان آن را اثری برجسته در انیمیشن کمدی خانوادگی دانست. جمعبندی «Open Season 3» بر ایدهای مناسب برای یک ماجرای سبک بنا شده است: خرسی دلخور از دوری دوستانش، در فضای سیرکی گرفتار میشود و ناچار است دربارهٔ معنای آزادی، تعلق و رابطههایش دوباره بیندیشد.
فضای رنگارنگ، طراحی دوستداشتنی حیوانات و چند موقعیت فیزیکیِ سرگرمکننده، فیلم را برای کودکان تماشایی میکند. بااینحال، شوخیهای کماثر، شخصیتهای کمعمق و بخشهایی که بیش از حد شلوغ یا کشدار میشوند، مانع از آناند که این ظرفیت به تجربهای یکپارچه و ماندگار بدل شود. فیلم در بهترین لحظههایش سرگرمی سادهای فراهم میکند؛ در ضعیفترین لحظههایش، میان ایدههای پراکنده و شوخیهای بیرمق سرگردان میماند.
« برای تماشاگر بزرگسال، ضعف شوخیها و کمرنگبودن شخصیتهای فرعی آشکارتر است. »
ثبت دیدگاه