نقد و بررسی
نقد مرد چاق (Fatman) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایده و جایگاه فیلم «Fatman» ساختهٔ ایشام نِلمز و ایان نِلمز، از همان عنوانش وعده میدهد که با تصویری معمول از بابانوئل روبهرو نخواهیم شد. فیلم افسانهٔ آشنای کریسمس را به جهانی زمختتر و بزرگسالانهتر میبرد؛ جهانی که در آن هدیهرسانی هم کسبوکاری گرفتار بحران است و هم بخشی از نظامی اقتصادی که برای ادامهٔ کارش باید با واقعیتهای زمانه کنار بیاید.
در سوی دیگر، پسری دوازدهساله که از گرفتن تکهای زغال خشمگین شده، آدمکشی را برای کشتن بابانوئل اجیر میکند. همین برخوردِ امر افسانهای با خشونتی تقریباً جنایی، هستهٔ اصلی جذابیت فیلم است. این ایده ظرفیت آن را دارد که هم کمدی سیاه باشد، هم اکشن، هم هجویهای دربارهٔ تجاریشدن جشنها و هم قصهای تلخ دربارهٔ خشم و بیمسئولیتی.
«Fatman» اما همهٔ این مسیرها را با نیروی یکسان دنبال نمیکند. گاهی تناقض میان تصویر کودکانهٔ بابانوئل و واقعیت خشن پیرامونش به لحظههایی تازه و بامزه میانجامد؛ گاهی نیز فیلم چنان میان لحنها جابهجا میشود که معلوم نیست میخواهد مخاطب را بخنداند، متأثر کند یا در تعلیق نگه دارد. بازآفرینی بابانوئل مهمترین امتیاز فیلم، تصمیمش برای ساختن بابانوئلی فرسوده، بدبین و گرفتار مشکلات مالی است.
کریس کرینگل، با بازی مل گیبسون، نه پیرمردی شاد و دستنیافتنی، بلکه مردی خسته است که بارِ افسانهای بزرگتر از توان روزمرهاش را به دوش میکشد. کارگاه او هم از تصور خیالانگیز و بیدغدغهٔ کارخانهٔ اسباببازی فاصله دارد؛ با نهادی روبهرو هستیم که باید حساب هزینه و درآمد را نگه دارد و برای تداوم فعالیتش تصمیمهای دشوار بگیرد.
« در سوی دیگر، پسری دوازدهساله که از گرفتن تکهای زغال خشمگین شده، آدمکشی را برای کشتن بابانوئل اجیر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این زمینیکردن شخصیت میتوانست به هجویهای دقیق دربارهٔ تبدیل سنت به صنعت بدل شود. فیلم نشانههایی از چنین نگاهی دارد: مناسبت کریسمس دیگر صرفاً زمان معجزه نیست، بلکه چرخهای اقتصادی است که به سفارش، تولید و پشتیبانی وابسته شده. بااینحال، نقد اجتماعی فیلم بیشتر در سطح طرح باقی میماند و کمتر به تحلیلی منسجم گسترش مییابد.
ایدهٔ حضور نهادهای دولتی و نظامی در کسبوکار بابانوئل، بالقوه مضحک و گزنده است، اما فیلم معمولاً از پیامدهایش عبور میکند و به جای بسط طنز، دوباره به مسیر قصه بازمیگردد. بازیها و روابط شخصیتها مل گیبسون با بازی کمادا و کمحرفش، به کریس وزنی ملموس میدهد. او نقش را نه بهصورت تقلیدی از بابانوئلهای پرزرقوبرق، بلکه همچون مردی با مسئولیتی سنگین اجرا میکند.
خستگی و سرخوردگی شخصیت در چهره و مکثهایش دیده میشود و همین انتخاب، تضاد میان اسطوره و انسان را باورپذیرتر میکند. در برابر او، والتون گوگینز در نقش آدمکش، انرژی تیزتر و ناآرامتری دارد. بازی او به شخصیت حالوهوایی سرد و گاه مضحک میبخشد؛ حضوری که هر بار وارد صحنه میشود، ریتم را اندکی تغییر میدهد.
ماریان ژان-باپتیست نیز در نقش راث نقشی فراتر از همراهی حاشیهای دارد. رابطهٔ او و کریس از معدود بخشهایی است که گرما و صمیمیت را به جهان سرد فیلم وارد میکند. راث میتواند تکیهگاهی عاطفی باشد، بیآنکه به شخصیتی صرفاً تزئینی تقلیل یابد؛ هرچند فیلم برای پرداختن عمیقتر به نگاه و عاملیت او فرصت کافی فراهم نمیکند.
« این زمینیکردن شخصیت میتوانست به هجویهای دقیق دربارهٔ تبدیل سنت به صنعت بدل شود. »
شخصیتها و اجرا
چنس هرفیلد نیز بیلی را با ترکیبی از زیرکی و بیرحمی بازی میکند. بااینهمه، شخصیتپردازی او گاهی بیش از آنکه پیچیدگی یک کودکِ نادیدهگرفتهشده را نشان دهد، بر کارکرد داستانیاش تکیه میکند. لحن و ترکیب ژانرها «Fatman» میان کمدی تلخ و تریلر اکشن در رفتوآمد است. برخی شوخیهایش از برخورد امر مقدس و کودکانه با خشونت و حسابوکتاب روزمره زاده میشوند؛ همین تضاد میتواند خندهای عصبی و نامتعارف ایجاد کند.
فیلم همچنین از حضور یک آدمکش در برابر بابانوئل، طنزی موقعیتی میسازد که اساساً بهسبب ناممکنبودن ترکیب، جلب توجه میکند. اما این ترکیب همیشه به تعادل نمیرسد. خشونت و جدیت صحنهها گاه از فضای هجوآمیز جدا میافتند و در مقابل، شوخیها گاهی آنقدر کمفروغاند که از جدیت موقعیت نمیکاهند.
فیلم در نتیجه نه به کمدی سیاهی پیوسته بدل میشود و نه به تریلری پرشتاب. این نوسان را میتوان انتخابی آگاهانه دانست، اما مشکل آنجاست که گذار میان لحنها همیشه به کشف تازهای دربارهٔ شخصیتها یا مضمون نمیانجامد. بعضی بخشها بیشتر شبیه کنار هم قرار گرفتن چند ایدهٔ جذاباند تا اجزای یک طرح کاملاً همجوش.
ریتم و ساختمان روایت یکی از کاستیهای محسوس فیلم، شروع کشدار آن است. اثر مدت قابلتوجهی را صرف معرفی موقعیتها و زمینهٔ اقتصادی و شخصی میکند، اما این اطلاعات همیشه به اندازهای دراماتیک نیستند که تعلیق را از همان ابتدا زنده نگه دارند. تماشاگر ممکن است پیش از آنکه خط اصلی تقابل جان بگیرد، احساس کند روایت بیش از حد در حال آمادهسازی است.
« چنس هرفیلد نیز بیلی را با ترکیبی از زیرکی و بیرحمی بازی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی فیلم سرانجام به بخشهای پرتنشتر میرسد، انرژی بیشتری پیدا میکند؛ ولی تأخیر در رسیدن به آن نقطه، بهویژه برای مخاطبی که انتظار اکشنی پیوسته دارد، میتواند آزاردهنده باشد. در عین حال، کندی آغاز صرفاً نتیجهٔ مکثهای روایی نیست؛ فیلم در معرفی جهانش نیز گاه جزئیاتی را پیش میکشد که بعدتر وزن چندانی پیدا نمیکنند.
از سوی دیگر، بعضی انگیزهها و پیوندهای داستانی به اندازهای که لازم است روشن یا قانعکننده نمیشوند. این خلأها داستان را از هم نمیپاشند، اما باعث میشوند برخی رخدادها بیشتر به تمهیدی برای پیشبردن ماجرا شبیه باشند تا پیامد طبیعی انتخابهای شخصیتها. همین مسئله میتواند حسِ «خب که چه؟» را در مخاطبی ایجاد کند که انتظار دارد ایدهٔ مرکزی به نتیجهای عمیقتر برسد.
مضمونها و محدودیتهای ایده در پس ظاهر نامتعارف فیلم، پرسشی قابلتأمل وجود دارد: آیا سزاواربودن یا نبودنِ هدیه، معیاری ساده و مطمئن برای سنجش اخلاق است؟ بیلی تکهای زغال دریافت میکند، اما فیلم با نشاندادن محیط و رفتار او، مسئله را به کیفر کودکانهای ساده محدود نمیکند. در عوض، امکان میدهد به بیتوجهی، امتیاز طبقاتی و شکلگیری خشونت در مناسبات خانوادگی فکر کنیم.
بااینحال، اثر این زمینهها را با عمق یک درام خانوادگی یا اجتماعی پی نمیگیرد و اغلب آنها را در خدمت راهاندازی ماجراجویی اصلی نگه میدارد. همچنین تصور بابانوئل بهعنوان فردی گرفتار فرسودگی، کار روزمره و تردید میتواند استعارهای از سنتی باشد که باید در جهان جدید برای ادامهٔ حیات، معنای خود را بازتعریف کند.
« از سوی دیگر، بعضی انگیزهها و پیوندهای داستانی به اندازهای که لازم است روشن یا قانعکننده نمیشوند. »
قوتها و کاستیها
اما فیلم در بیان این مضمون نیز محتاط میماند: از یکسو به واقعگرایی اقتصادی نزدیک میشود و از سوی دیگر همچنان به افسانه و اکشن وفادار است. این میانماندگی گاهی دلپذیر است، اما گاهی اجازه نمیدهد هیچیک از لایهها به اندازهٔ کافی شکوفا شوند. جمعبندی «Fatman» تجربهای متفاوت از فیلمهای معمول کریسمسی عرضه میکند و مهمترین دستاوردش همین جسارت در تغییر تصویر بابانوئل است.
بازیهای گیبسون، گوگینز و ژان-باپتیست به فیلم شخصیت میبخشند و ترکیب کمدی تلخ با اکشن در بعضی لحظهها واقعاً کارآمد است. در مقابل، ریتم کند آغاز، جابهجایی ناموزون میان ژانرها و پرداخت ناکافی برخی ایدهها، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری یکپارچه و کاملاً ماندگار بدل شود. این فیلم بیش از آنکه قصهای بینقص باشد، تجربهای مبتنی بر یک تصور جسورانه است؛ تصوری که گاه به لحظههایی سرگرمکننده و غریب میرسد و گاه ظرفیت خود را بهتمامی به کار نمیگیرد.
تماشاگرانی که از بازآفرینیهای تاریک و نامتعارف افسانههای آشنا استقبال میکنند، احتمالاً از فضای متفاوتش بهره خواهند برد. کسانی که انتظار اکشنی تند، طنزی پیوسته یا درامی منسجم دارند، ممکن است با اثری کمرمقتر از وعدهٔ اولیه روبهرو شوند.
« این میانماندگی گاهی دلپذیر است، اما گاهی اجازه نمیدهد هیچیک از لایهها به اندازهٔ کافی شکوفا شوند. »
ثبت دیدگاه