نقد و بررسی
نقد ملودیهای خاطرهانگیز (The Greatest Hits) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
موسیقی بهمثابه ماشین خاطره «The Greatest Hits» از ایدهای ساده اما پُرظرفیت آغاز میشود: بعضی آهنگها فقط یادآور گذشته نیستند؛ هریت را به معنای واقعی کلمه به لحظههایی از زندگی پیشینش بازمیگردانند. این پیوند میان موسیقی و خاطره، هم کشش روایی دارد و هم ریشهای عاطفی که برای بیشتر تماشاگران آشناست.
گاه چند نت کافی است تا آدمی را به اتاقی قدیمی، رابطهای ازدسترفته یا روزی بازنگشتنی پرتاب کند. فیلم همین تجربه ملموس را به عنصری خیالپردازانه بدل میکند و از آن پرسشی اخلاقی میسازد: اگر امکان تغییر گذشته وجود داشته باشد، آیا باید از آن استفاده کرد؟ جذابیت ایده در این است که موسیقی نه تزئین صحنهها، بلکه سازوکار اصلی روایت است.
هر قطعه میتواند دری به سوی خاطرهای مشخص بگشاید و آهنگها را به نشانههایی از زندگی مشترک هریت و مکس تبدیل کند. بااینحال، فیلم در پرداخت این امکان به همان اندازه که در طرح اولیه جسور است، در ادامه محتاط میشود؛ پرسشهای بزرگی پیش میکشد، اما همیشه به اندازهی کافی در پیامدهای آنها مکث نمیکند.
سوگ، انکار و میل به بازگشت در مرکز فیلم، سوگ هریت قرار دارد؛ سوگی که صرفاً فقدان یک عزیز نیست، بلکه گرفتارشدن در رابطهای ناتمام با گذشته است. بازگشتهای او از طریق آهنگها، صورتی خیالانگیز به میلی آشنا میدهند: میل به آنکه یک لحظه را دوباره تجربه کنیم، حرفی را جور دیگری بگوییم یا از رخدادی دردناک جلوگیری کنیم.
« این پیوند میان موسیقی و خاطره، هم کشش روایی دارد و هم ریشهای عاطفی که برای بیشتر تماشاگران آشناست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این تمهید برای طرح پرسش مهمتری استفاده میکند: مرز میان یادآوری و امتناع از پذیرفتن فقدان کجاست؟ این لایهی عاطفی، هرگاه فیلم به تجربهی درونی هریت نزدیک میشود، اثرگذار است. هدفونهایی که او برای دورماندن از آهنگهای محرک به کار میبرد، بهتدریج تصویری از انزوای او میسازند: راهی برای کنترل صداها، اما نه راهی برای خاموشکردن گذشته.
بااینهمه، فیلم گاهی بهجای آنکه سوگ را با جزئیات و پیچیدگیهایش بکاود، آن را به سکویی برای پیشبرد ماجرای عاشقانه و خیالپردازی زمانی تبدیل میکند. در نتیجه، ظرفیت درام روانشناختی اثر کامل شکوفا نمیشود. قواعد سفر در زمان؛ امکانی ناتمام سفر در زمان در این فیلم قرار نیست به دستگاهی علمی با توضیحهای مفصل بدل شود؛ میتوان آن را استعارهای عاطفی دانست که صورت واقعی یافته است.
اما وقتی روایت بر واقعیبودن این بازگشتها تأکید میکند، تماشاگر بهطور طبیعی انتظار دارد قواعدشان روشن و پایدار باشد. چه چیزی دقیقاً بازگشت را آغاز میکند؟ هریت تا چه حد میتواند در گذشته اثر بگذارد؟ تغییر یک لحظه چه نسبتی با اکنون دارد؟ فیلم پاسخهایی قطعی و منسجم برای این پرسشها فراهم نمیکند.
ابهام بهخودیخود ایراد نیست؛ خیالپردازی سینمایی میتواند از منطق رؤیا پیروی کند. مشکل زمانی پدید میآید که قاعدهای در یک موقعیت مهم به نظر برسد، اما در موقعیتی دیگر انعطافپذیر یا مبهم باقی بماند. این ناهماهنگی بخشی از تعلیق را میکاهد و تصمیمهای هریت را گاه بیش از آنکه حاصل انتخابی سنجیده باشند، تابع نیازهای لحظهای فیلمنامه جلوه میدهد.
« فیلم از این تمهید برای طرح پرسش مهمتری استفاده میکند: مرز میان یادآوری و امتناع از پذیرفتن فقدان کجاست؟ »
شخصیتها و اجرا
بدینترتیب، ایدهی مرکزی که باید بار دراماتیک فیلم را بر دوش بکشد، در چند بزنگاه از استحکام کافی برخوردار نیست. هریت و دو صورت عشق هریت میان پیوندی که هنوز در حافظهاش زنده است و امکان رابطهای تازه در زمان حال قرار میگیرد. این دوگانه میتوانست بستری غنی برای بررسی تفاوت میان عشق به یک انسان واقعی و دلبستگی به تصویری آرمانیشده از او باشد.
مکس در خاطرات هریت حضوری پررنگ دارد، اما شخصیت مستقل او چندان عمق نمییابد؛ بنابراین مخاطب بیشتر با فقدانی که هریت احساس میکند روبهروست تا با خود مکس و ویژگیهایی که این رابطه را یگانه کردهاند. رابطهی تازه نیز فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکند. نزدیکی هریت و دیوید بر علاقهی مشترک به موسیقی و همدلی میان دو شخصیت بنا میشود، اما مسیر شکلگیری آن شتاب دارد.
فیلم به جای آنکه اجازه دهد اعتماد و صمیمیت در صحنههای کوچک و تدریجی شکل بگیرند، گاه از ما میخواهد پیوندی را بپذیریم که هنوز فرصت کافی برای باورپذیرشدن نداشته است. بازیهای Lucy Boynton و Justin H. Min گرما و لطافتی به این رابطه میبخشند، اما جذابیت بازیگران همیشه نمیتواند جای کمبود پرداخت در فیلمنامه را پر کند.
بازیها و شخصیتهای پیرامونی Lucy Boynton بار اصلی فیلم را بر دوش دارد و در لحظههایی که هریت میان اندوه، دلبستگی و تردید گرفتار است، بازیاش بهخوبی ظرافتهای عاطفی را منتقل میکند. او شخصیتی را میسازد که هم به گذشته چنگ زده و هم میداند زندگی در اکنون از او چیزی میطلبد. این دوگانگی، بهویژه در سکوتها و واکنشهای کوچک، قانعکنندهتر از توضیحهای مستقیم فیلم است.
« رابطهی تازه نیز فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Justin H. Min در نقش دیوید حضوری آرام و دلنشین دارد و از سنگینی فضای سوگ میکاهد، بیآنکه شخصیتش را به صرفاً نقطهی مقابل مکس فروبکاهد. David Corenswet نیز در خاطرات، جذابیت لازم را برای درک دلبستگی هریت فراهم میکند، ولی خود مکس کمتر از آنچه برای باورکردن این دلبستگی لازم است، بهعنوان انسانی پیچیده شناخته میشود.
شخصیتهای مکمل نیز لحظههایی خوشایند دارند، اما اغلب در حد کارکرد داستانیشان باقی میمانند؛ دوستان، مشاور و اطرافیان کمتر مجال مییابند مسیرهایی مستقل از مسئلهی اصلی هریت پیدا کنند. ترانهها و فضای نوستالژیک انتخاب موسیقی از نقاط قوت روشن فیلم است. ترانهها نهتنها فضای نوستالژیک میسازند، بلکه به خاطرات هویت میدهند و حالوهوای هر بازگشت را از دیگری متمایز میکنند.
در جهان فیلم، آهنگها حامل لحظههای شخصیاند: چیزهایی که برای یک نفر میتوانند گذرا باشند، اما برای دیگری با چهره، مکان و دورهای کامل از زندگی گره خوردهاند. همین ویژگی باعث میشود موسیقی گاه از گفتوگوها رساتر باشد. فیلم در پیوند تصویر و صدا نیز لحظههایی دلنشین میآفریند. بازگشت ناگهانی به گذشته میتواند حس ازجاکندهشدن از اکنون را منتقل کند و موسیقی، نقش نیرویی را میگیرد که هم آرامش میدهد و هم زخم را دوباره باز میکند.
بااینحال، استفاده از ترانهها همیشه به کاوش عمیقتری در معنای خاطره نمیانجامد. گاهی نوستالژی خودِ صحنه را دلپذیر میکند، بیآنکه شخصیت یا رابطه را به شناخت تازهای برساند. در آن لحظهها، موسیقی از نیروی روایی به چاشنی عاطفی نزدیک میشود. ریتم و پیشبینیپذیری روایت با سرعتی نسبتاً شتابان وارد وضعیت خیالپردازانهاش میشود.
« ترانهها و فضای نوستالژیک انتخاب موسیقی از نقاط قوت روشن فیلم است. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب کمک میکند ایده زود به حرکت درآید، اما فرصت آشنایی تدریجی با هریت و جهان عاطفی او را محدود میسازد. تماشاگر ممکن است پیش از آنکه به اندازهی کافی بداند هریت پیش از فقدان چه کسی بوده، با پیامدهای سفرهای او روبهرو شود. این شتاب در ادامه نیز گاهی به روابط سرایت میکند؛ احساساتی که به زمان و مکث نیاز دارند، زودتر از حد لازم به نقطهی اوج میرسند.
از سوی دیگر، مسیر کلی قصه چندان غافلگیرکننده نیست. فیلم نشانههایی از انتخاب نهایی عاطفی هریت را زودتر از آنچه لازم است آشکار میکند، پس تعلیق اصلی بیشتر به «چگونه» رسیدن او به تصمیم مربوط میشود تا «چه» تصمیمی خواهد گرفت. بااینحال، پیشبینیپذیری کامل اثر را تهی نمیکند؛ جاذبهی آن بیشتر در حالوهوا، موسیقی و پرسشهای عاطفیاش است تا در پیچشهای داستانی.
جمعبندی «The Greatest Hits» فیلمی خوشنیت و دلنشین است که ایدهی پیوند موسیقی با خاطره را به نقطهی عزیمت درامی دربارهی سوگ، دلبستگی و امکان حرکت به سوی آینده تبدیل میکند. ترانههای خوب، فضای نوستالژیک و بازیهای گرم، لحظههایی میآفرینند که میتوانند عاطفهی تماشاگر را برانگیزند.
فیلم همچنین پرسشی ماندگار پیش میکشد: آیا بازگشت به گذشته راهی برای ترمیم آن است، یا گاهی فقط ما را از زندگیای که هنوز پیش رو داریم دور میکند؟ اما ضعف در قاعدهگذاری سفر در زمان، شتاب در شکلگیری رابطهی تازه و کمعمقی برخی شخصیتها مانع میشود که این پرسشها به درامی کاملاً پخته بدل شوند.
« این انتخاب کمک میکند ایده زود به حرکت درآید، اما فرصت آشنایی تدریجی با هریت و جهان عاطفی او را محدود میسازد. »
جمعبندی
اثر در بهترین لحظههایش با موسیقی و حسرت حرف میزند؛ در ضعیفترین لحظههایش، به جای کاوش در همان حسرت، به راهحلهای روایی سادهتر تکیه میکند. حاصل، فیلمی نابرابر اما خوشاحساس است: تجربهای مناسب برای تماشاگرانی که به داستانهای عاشقانهی آمیخته با موسیقی و خاطره علاقه دارند، هرچند از نظر منطق روایی و پرداخت شخصیتها جای تأمل و پرورش بیشتری باقی میگذارد.
ثبت دیدگاه