نقد و بررسی
نقد فرشته سقوطکرده (Fallen Angel) | 1945
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
در آستانهٔ سقوط «فرشتهٔ سقوطکرده» ساختهٔ اتو پرمینجر، نوآری جنایی است که بهجای آغاز با تعقیبوگریز یا معمایی پرهیاهو، تماشاگر را به شهری کوچک و کمرمق در کالیفرنیا میبرد؛ جایی که آدمها ظاهراً زندگی آرامی دارند، اما زیر این سطحِ ساکن، میل، تنهایی و حسابگری بهآرامی جوش میخورند.
اریک استنتون، آوارهای بیپول، ناچار میشود در این شهر بماند و در رستورانی محلی با استلا، پیشخدمتی جذاب و سختگیر، روبهرو میشود. همزمان، جون میلز، زنی آرام و مرفه، راه دیگری پیش پای او میگذارد. اریک میکوشد از هر دو موقعیت به سود خود بهره ببرد؛ اما فیلم، بیآنکه از آغاز همهچیز را آشکار کند، این بازی عاطفی را به قلمرو جرم و سوءظن میکشاند.
پرمینجر در اینجا نوآر را تنها بهعنوان مجموعهای از سایهها و چهرههای مرموز به کار نمیگیرد؛ تیرگی اصلی از اخلاق شخصیتها و مناسباتی میآید که در آنها هیچکس کاملاً بیغرض نیست. فیلم از همان ابتدا پرسشی ساده اما بارور پیش میکشد: آدمی که برای رسیدن به خواستهاش دست به فریب میزند، تا کجا میتواند بر اوضاع مسلط بماند؟
پاسخ فیلم را باید در تردیدها، مکثها و انتخابهای شخصیتها جست، نه فقط در مسیر معمای جنایی. شهر کوچک، جهان تنگ والتون بیش از آنکه پسزمینهای خنثی باشد، محفظهای است که شخصیتها را به هم نزدیک و راه گریز را دشوار میکند. رستوران، خیابانهای خلوت، خانهٔ خانوادهٔ میلز و فضاهای شبانه، همگی حس محدودیت و نظارهشدن را تقویت میکنند.
« همزمان، جون میلز، زنی آرام و مرفه، راه دیگری پیش پای او میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین محیطی، شایعه و قضاوت جمعی بهسرعت جای واقعیت را میگیرند و هر برخورد روزمره میتواند معنایی پنهان پیدا کند. شهر به ظاهر آرام است، اما آرامش آن بیشتر شبیه سکوت پیش از آشوب به نظر میرسد. تصویربرداری سیاهوسفید جوزف لشِل این فضای بسته را به زبانی دیداری تبدیل میکند. نور و سایه نهفقط برای زیباتر کردن قابها، بلکه برای ساختن حس ناامنی و دوگانگی به کار میروند.
چهرهای که در روشنایی آرام جلوه میکند، ممکن است در لحظهای دیگر زیر سایهای سنگین قرار گیرد؛ درست همانگونه که فیلم از تماشاگر میخواهد دربارهٔ انگیزههای شخصیتها شتابزده حکم ندهد. تیتراژ آغازین نیز با تصاویر جاده و نشانههای راه، از همان ابتدا حس سرگردانی و حرکت بیمقصد را در ذهن مینشاند.
اریک؛ مردی گرفتارِ خواستههای خودش اریک در ظاهر مردی خوشزبان و فرصتشناس است؛ کسی که میتواند با چند جمله راهی به سوی شغل، پول یا رابطهای تازه باز کند. اما پشت این چابکی، درماندگی عمیقی نهفته است. بیپولی و بیثباتی او را به بداههپردازی و فریبکاری سوق میدهد و هرچه بیشتر میکوشد نقش مردی مسلط را بازی کند، آشکارتر میشود که زندگیاش بر پایهٔ نقشههایی شکننده بنا شده است.
جذابیت شخصیت در همین تناقض است: او نه قهرمانی پاکنهاد است و نه تبهکاری یکدست؛ آدمی است که از خودخواهی و نیاز، توجیهی برای انتخابهایش میسازد. دانا اندروز این نقش را با خویشتنداری و نوعی خشکی اجرا میکند. این سردی با مردی که میخواهد احساساتش را پشت اعتمادبهنفس و زبانبازی پنهان کند، گاه سازگار است؛ اما در بعضی لحظهها به فاصلهای ناخواسته میان بازیگر و شخصیت میانجامد.
« شهر به ظاهر آرام است، اما آرامش آن بیشتر شبیه سکوت پیش از آشوب به نظر میرسد. »
شخصیتها و اجرا
بهویژه در صحنههای عاشقانه، شور درونی اریک همیشه بهاندازهٔ لازم به سطح نمیآید و تماشاگر ممکن است بیش از آنکه کشش او را حس کند، محاسبهگریاش را ببیند. بااینحال، همین فاصله میتواند بخشی از تصویر مردی باشد که حتی در صمیمیترین لحظهها نیز از نقشهچینی دست نمیکشد. استلا و جون؛ دو تصویر از میل و امنیت استلا و جون را نباید صرفاً دو قطبِ متضاد در یک مثلث عاشقانه دانست.
استلا از سازش با محدودیتهای زندگی خودداری میکند و روشن است که پول و امکان فرار از روزمرگی برایش اهمیت دارد. جذابیتش فقط در ظاهر فریبنده نیست؛ او نگاه تندی به واقعیت دارد و به وعدههای مردی بیپول دل نمیبندد. لینا دارنل این هوشیاری را با حضوری نافذ و پرانرژی به نمایش میگذارد. هر بار که استلا در مرکز قاب قرار میگیرد، فیلم نیرویی تازه مییابد؛ گویی شخصیت او از چارچوب شهر کوچک فراتر میرود، هرچند راه رهاییاش چندان روشن نیست.
جون در نقطهٔ مقابل، آرامتر و محتاطتر به نظر میرسد. او از جهانی برخوردار است که اریک به آن نیاز دارد، اما این امتیاز به معنای شناخت کامل او از آدمها نیست. آلیس فی نقش جون را با لحنی ملایم و رفتاری سنجیده پیش میبرد؛ تفاوتی چشمگیر با تصویر پرحرارت استلا. بااینهمه، تقابل این دو زن فقط تقابل فریبندگی و پاکی نیست.
هر کدام خواستهها و محدودیتهای خود را دارند و فیلم، هرچند گاهی آنها را در قالبهای آشنای ملودرام قرار میدهد، امکان عاملیت و تصمیمگیری را نیز از آنان دریغ نمیکند. کشمکش اصلی، در واقع، میان دو شیوهٔ مواجهه با آینده است: جستوجوی راه خروج و دلبستن به امنیتی که ممکن است خود نوعی قفس باشد.
« استلا و جون؛ دو تصویر از میل و امنیت استلا و جون را نباید صرفاً دو قطبِ متضاد در یک مثلث عاشقانه دانست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی و بازیهای مکمل یکی از امتیازهای پرمینجر، پرهیز از توضیحگویی افراطی است. او اجازه میدهد معنا از کنار هم قرار گرفتن نگاهها، سکوتها و فضاها شکل بگیرد. دوربین اغلب بهجای آنکه با حرکتهای نمایشی بر لحظهای تأکید کند، روابط را در قاب نگه میدارد و به تماشاگر فرصت میدهد جزئیات رفتارها را بسنجد.
این رویکرد در صحنههای جمعی و مکانهای عمومی مؤثر است: شخصیتها در کنار هم دیده میشوند، اما فاصلههای میانشان همچنان محسوس میماند. فیلم از این راه، حس زندگی روزمره را با تهدیدی نامرئی درمیآمیزد. بازیگران مکمل نیز به ساختن این جهان کمک میکنند. چارلز بیکفورد در نقش مارک جاد، حضوری محکم و زمینی دارد و به داستان وزنی اجتماعی میبخشد؛ انگار شهر تنها صحنهٔ ماجرای اریک نیست، بلکه نهادهایی دارد که رفتار او را زیر نظر میگیرند.
آن ریویر در نقش کلارا، خواهر بزرگتر جون، وجهی محتاط و مشکوک به فضای خانوادگی میافزاید. همچنین جان کارادین در نقش پروفسور مدلی، با چهره و لحن نامتعارفش، رنگی غریب به بخشهایی از فیلم میدهد. ترکیب این شخصیتها، Walton را از یک پسزمینهٔ تزئینی به جامعهای کوچک با حافظه و حساسیت خاص خود تبدیل میکند.
ریتم و ساختار روایی ضعف اصلی فیلم در ریتم آن آشکار میشود. نیمهٔ نخست زمان زیادی را صرف معرفی اریک، مناسبات او با استلا و ورودش به زندگی جون میکند. این مقدمهچینی برای تثبیت انگیزهها ضروری است، اما در بخشهایی احساس میشود روایت بیش از اندازه درجا میزند. هنگامی که داستان به سوی جنایت و پیامدهای آن حرکت میکند، شتاب تازهای میگیرد؛ بااینحال، تغییر مسیرها همیشه یکدست نیست و قصه گاهی میان ملودرام عاشقانه، فیلم جنایی و معمایی کوچک شهری رفتوآمد میکند.
« کارگردانی و بازیهای مکمل یکی از امتیازهای پرمینجر، پرهیز از توضیحگویی افراطی است. »
قوتها و کاستیها
این پراکندگی، از یکسو به فیلم هویتی چندلایه میدهد: «فرشتهٔ سقوطکرده» فقط دربارهٔ یافتن مجرم نیست، بلکه به مناسبات قدرت و نیاز در روابط عاطفی هم میپردازد. از سوی دیگر، همین تنوع باعث میشود بعضی پیوندها بهاندازهٔ کافی بسط نیابند. برخی تصمیمها بیش از آنکه از تحول تدریجی شخصیتها برآیند، برای پیشبرد روایت ضروری به نظر میرسند.
بنابراین تماشاگرانی که انتظار معمایی فشرده و بیوقفه دارند، ممکن است از کندی آغاز و نوسانهای بعدی دلسرد شوند؛ اما کسانی که از فضای نوآر و پیچیدگی اخلاقی شخصیتها لذت میبرند، در همین مکثها نیز چیزهایی برای تأمل خواهند یافت. جمعبندی «فرشتهٔ سقوطکرده» اثری است که بیش از هر چیز با فضا، شخصیتپردازی و کشمکش میان میل و مصلحت در ذهن میماند.
پرمینجر شهری کوچک را به صحنهای برای بازیهای عاطفی و اخلاقی بدل میکند؛ جایی که آدمها میخواهند آینده را با دستکاری دیگران به سود خود رقم بزنند، اما نمیتوانند پیامدهای خواستههایشان را بهتمامی مهار کنند. بازی پرجاذبهٔ لینا دارنل و حضور متین آلیس فی، در کنار تصویرپردازی سایهدار، از نقاط قوت برجستهٔ فیلماند؛ در برابر، بازی گاه خشک دانا اندروز و ریتم ناهموار، از نیروی کلی روایت میکاهند.
با وجود این کاستیها، فیلم ارزش خود را در تقلید صرف از قواعد ژانر نمیجوید. جذابیتش در این است که پشت ظاهر داستانی دربارهٔ عشق و جنایت، تصویری از تنهایی و حسابگری آدمهایی میسازد که بهدنبال راهی برای بیرون رفتن از زندگی محدود خود هستند. نتیجه، نوآری خوشساخت و گاه نامتوازن است که بیش از آنکه با شتاب روایت به یاد بماند، با حالوهوای اندوهبارش و شخصیتهایی که همزمان خواستنی و مشکوکاند، اثر میگذارد.
« از سوی دیگر، همین تنوع باعث میشود بعضی پیوندها بهاندازهٔ کافی بسط نیابند. »
ثبت دیدگاه