نقد و بررسی
نقد جن گیری (The Exorcism) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
در آستانهی وحشت؛ فیلمی میان دو احتمال در «The Exorcism» بازیگری آشفته و فرسوده هنگام حضور در صحنهی فیلمی دربارهی جنگیری، رفتاری نگرانکننده از خود نشان میدهد. دخترش، لی، که رابطهای دور و آسیبدیده با او دارد، نمیداند باید این رفتارها را بازگشت به اعتیادهای گذشته بداند یا نشانهی نیرویی شومتر.
همین دوگانگی، دستمایهی اصلی فیلم است: مرز میان فروپاشی روانی و تسخیر فراطبیعی، و دشواری تشخیص اینکه رنجی که میبینیم از کجا سرچشمه میگیرد. فیلم به کارگردانی جاشوا جان میلر، با بازی راسل کرو در نقش آنتونی میلر، از ایدهای جذاب آغاز میکند: قصهی بازیگری که در فیلمی ترسناک بازی میکند و همزمان زندگی واقعیاش نیز رنگ کابوس میگیرد.
این موقعیت میتوانست بستری برای وحشتی چندلایه باشد؛ وحشتی که هم به خرافه و نیروهای غیبی نزدیک شود و هم به اعتیاد، سوگ و زخمهای روانی. اما فیلم در ادامه، میان این امکانها سرگردان میماند و کمتر میتواند از آنها روایتی منسجم بسازد. بازی راسل کرو؛ نیرویی که از فیلم پیشی میگیرد مهمترین نقطهی قوت اثر، بازی راسل کرو است.
او آنتونی را نه صرفاً مردی خشمگین یا گرفتار، بلکه انسانی میسازد که فرسودگیاش در بدن و نگاهش رسوب کرده است. مکثها، حرکات نامطمئن و نوسان میان خشونت و آسیبپذیری، تصویری از شخصیتی میدهند که کنترل زندگی خود را از دست میدهد و در عین حال میکوشد آن را پنهان کند. بازی کرو در صحنههایی که آشفتگی شخصیت باید بدون توضیح مستقیم منتقل شود، کیفیتی ملموس دارد.
« اما فیلم در ادامه، میان این امکانها سرگردان میماند و کمتر میتواند از آنها روایتی منسجم بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این اجرا از آنرو مؤثر است که میان دو برداشت ممکن از رفتار آنتونی تعادل برقرار میکند: آیا با پیامدهای اعتیاد و رنجهای پیشین او روبهرو هستیم یا با حضوری ماورایی؟ کرو در بخشهایی به فیلم کمک میکند این پرسش را زنده نگه دارد. بااینحال، توان بازیگر نمیتواند خلأهایی را که فیلمنامه در شخصیتپردازی و پیوند میان رویدادها ایجاد کرده، پر کند.
هرچه داستان کمتر میداند با شخصیت خود چه کند، بازی کرو بیشتر شبیه جزیرهای مستقل در میان صحنههایی پراکنده به نظر میرسد. رابطهی پدر و دختر؛ درامی که ظرفیت گسترش داشت رابطهی آنتونی و لی میتوانست قلب عاطفی فیلم باشد. لی با نگرانی به رفتار پدرش نگاه میکند و در عین حال باید با فاصلهی میان آن دو و گذشتهای دشوار کنار بیاید.
حضور او در کنار آنتونی فرصتی فراهم میکند تا مسئلهی اعتماد، مسئولیت و امکان ترمیم یک رابطه بررسی شود؛ بهویژه وقتی نشانههای بحران پدر هم میتوانند توضیحی زمینی داشته باشند و هم معنایی فراطبیعی پیدا کنند. بااینهمه، فیلم این رابطه را به اندازهی لازم پرورش نمیدهد. فاصلهی عاطفی میان آنها گاه بیشتر به ابزاری برای پیشبردن پیرنگ بدل میشود تا پیوندی که از رفتار روزمره و جزئیات مشترک شخصیتها جان گرفته باشد.
در نتیجه، تصمیمها و واکنشهای لی همیشه به اندازهی موقعیت حساس داستان وزن پیدا نمیکنند. فیلم از تضاد میان نگرانی دختر و انکار یا آشفتگی پدر استفاده میکند، اما کمتر مکث میکند تا نشان دهد این بحران چگونه بر هر دو اثر گذاشته است. پشتصحنهی فیلم در فیلم؛ ایدهای کنجکاویبرانگیز قرار دادن بخش مهمی از داستان در محیط تولید یک فیلم ترسناک، انتخابی ثمربخش است.
« کرو در بخشهایی به فیلم کمک میکند این پرسش را زنده نگه دارد. »
شخصیتها و اجرا
صحنهی فیلمبرداری، با گروهی که درگیر نورپردازی، گریم و اجرای صحنههای هولناکاند، فضایی میسازد که در آن مرز میان نمایش و واقعیت بهسادگی محو میشود. این محیط به فیلم امکان میدهد از قراردادهای ژانر آگاهانه استفاده کند: آنچه برای دوربین طراحی شده، ممکن است ناگهان به تجربهای واقعی و تهدیدآمیز تبدیل شود.
این ایده همچنین لایهای خودبازتابانه به اثر میدهد. فیلم دربارهی ساختن فیلمی در باب جنگیری است و در این مسیر، میتواند پرسشهایی دربارهی تأثیر نقش بر بازیگر، بهرهبرداری هنری از رنج و مسئولیت سازندگان در برابر سوژههای ترسناک مطرح کند. شروع اثر از همین منظر کنجکاویبرانگیز است و چند جامپاسکر اولیه نیز به ایجاد انتظار کمک میکنند.
مشکل اینجاست که فیلم از ظرفیت این چارچوب بهطور پیوسته بهره نمیبرد. پشتصحنه گاه فقط تزئینی برای وقوع اتفاقات عجیب میشود، نه ساختاری که مضمون و تعلیق را در هم بیامیزد. ریتم و تدوین؛ گسستهایی که تعلیق را فرسوده میکنند یکی از دشواریهای اصلی فیلم، ریتم نامتوازن آن است. روایت برای ایجاد حس زوال و اضطراب، به آرامی پیش میرود؛ اما این کندی همیشه به انباشت تعلیق نمیانجامد.
گاهی صحنهها بیش از آنکه رابطهی شخصیتها یا معنای بحران را بسط دهند، در انتظار رخدادی میمانند که قرار است فضای ترس را ناگهان تغییر دهد. نتیجه، نوعی توقف دراماتیک است: فیلم آرام است، اما این آرامش همواره پرفشار و معنادار نیست. پرشهای زمانی ناگهانی نیز به این مشکل دامن میزنند.
« این ایده همچنین لایهای خودبازتابانه به اثر میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پس از رخدادهای عجیب، روایت گاهی بیمقدمه به چند روز بعد میرود و مخاطب را از تجربهی پیامدهای فوری آن اتفاق محروم میکند. چنین حذفهایی میتوانستند ابهام را افزایش دهند، اما وقتی پیوند میان صحنهها روشن نیست، بیشتر به گسست میانجامند. بخشی از کار تماشاگر صرف آن میشود که زمان و جایگاه هر واقعه را دوباره حدس بزند، نه اینکه در اضطراب داستان غرق شود.
ترس و ابهام؛ فاصلهی میان شوک و دلهره فیلم میان وحشت روانشناختی و ترس فراطبیعی در حرکت است، اما این دو مسیر را به تعادلی پایدار نمیرساند. از یک سو، وضعیت آنتونی و احتمال بازگشت او به گذشتهی اعتیادآلودش میتوانست منبعی واقعی و انسانی برای هراس باشد؛ از سوی دیگر، نشانههای حضور نیرویی شوم، فیلم را به سوی وحشت صریحتر میبرند.
این ابهام در آغاز جذاب است، ولی بهتدریج از آنجا که نشانهها نه با ظرافت گسترش مییابند و نه چارچوب روشنی پیدا میکنند، اثر خود را از دست میدهد. جامپاسکرها در چند مقطع کارکردی سرگرمکننده دارند، اما صدای ناگهانی یا برش سریع بهتنهایی دلهره نمیسازد. ترس ماندگار معمولاً از انتظار، شناخت شخصیت و پیامدهای تهدید پدید میآید؛ عناصری که فیلم در ساختنشان پیوستگی کافی ندارد.
برخی لحظات که قرار است تکاندهنده باشند، به سبب اجرای ناموزون یا فقدان زمینهی احساسی، ناخواسته حالتی مضحک پیدا میکنند. بدینترتیب، اثر گاه بهجای آنکه مخاطب را ناآرام کند، او را از فضای جدی خود بیرون میاندازد. فیلمنامه و پایانبندی؛ ایدههایی بیقرار و پرداختی ناتمام فیلمنامهی نوشتهی جاشوا جان میلر و ام.ای.
« جامپاسکرها در چند مقطع کارکردی سرگرمکننده دارند، اما صدای ناگهانی یا برش سریع بهتنهایی دلهره نمیسازد. »
قوتها و کاستیها
فورتین، چند موضوع قابلتوجه را در اختیار دارد: اعتیاد، سوگ، رابطهی پدر و دختر، آسیبهای گذشته و تأثیر بازی در نقشی هولناک. اما موضوعها بیشتر کنار هم قرار میگیرند تا آنکه به یک ساختار روایی واحد تبدیل شوند. فیلم نشانههایی از عمق روانی عرضه میکند، سپس به سوی اتفاقات فراطبیعی میچرخد و بعد دوباره به درام خانوادگی بازمیگردد؛ بیآنکه همیشه روشن کند کدام محور باید مرکز ثقل داستان باشد.
این آشفتگی در پایانبندی نیز بازتاب پیدا میکند. بدون ورود به جزئیات، میتوان گفت فرجام فیلم به جای آنکه ابهامهای کاشتهشده را به نتیجهای رضایتبخش برساند، برخی از آنها را حلنشده و نامفهوم باقی میگذارد. پایان وقتی اثرگذار است که حتی اگر همهچیز را توضیح ندهد، حسِ معنای روایی یا عاطفی روشنی برجای بگذارد.
در اینجا، پیوند میان رخدادهای نهایی و مسیر شخصیتها به اندازهی کافی قانعکننده نیست و همین امر میتواند تأثیر ترس را کاهش دهد. جمعبندی «The Exorcism» فیلمی است با هستهای جذاب و بازیگری که میکوشد به آن جان بدهد، اما در تبدیل ایده به تجربهای منسجم ناکام میماند. راسل کرو در نقش آنتونی، فرسودگی و آشفتگی شخصیتی را با حضوری چشمگیر منتقل میکند و فضای پشتصحنهی فیلم ترسناک نیز در ابتدا راهی تازه برای ورود به داستان میگشاید.
بااینحال، فیلمنامهی پراکنده، ریتم کند، پرشهای زمانی و ترسهایی که اغلب به جای دلهره صرفاً شوک ایجاد میکنند، مانع شکلگیری اثری یکپارچه میشوند. فیلم بیش از آنکه از ایدهی خود بهرهبرداری کامل کند، میان رواندرام و وحشت فراطبیعی مردد میماند. برای تماشاگرانی که از حضور کرو و فضای خودبازتابانهی فیلمسازی در ژانر وحشت لذت میبرند، لحظاتی قابلتوجه دارد؛ اما کسانی که در جستوجوی تعلیقی پیوسته، شخصیتپردازی دقیق و پایانی روشن و رضایتبخشاند، احتمالاً با اثری کمرمق و ناتمام روبهرو خواهند شد.
« اما موضوعها بیشتر کنار هم قرار میگیرند تا آنکه به یک ساختار روایی واحد تبدیل شوند. »
ثبت دیدگاه