نقد و بررسی
نقد شرلوک هلمز: بازی سایهها (Sherlock Holmes: A Game of Shadows) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی کارآگاه در هیاهوی عصر جدید «شرلوک هولمز: بازی سایهها» ساختهٔ گای ریچی، دنبالهای است که بهجای آنکه صرفاً فرمول فیلم نخست را تکرار کند، دامنهٔ ماجراجویی را گسترش میدهد و تقابل شرلوک هولمز با پروفسور موریارتی را به مرکز روایت میآورد. فیلم در جهان ویکتوریایی میگذرد، اما شیوهٔ روایتش آشکارا به سینمای اکشن معاصر نزدیک است: تدوین پرشتاب، حرکتهای نمایشی دوربین و تأکید بر تعقیبوگریز و درگیریهای فیزیکی.
حاصل، اثری سرگرمکننده و پرتحرک است که گاه میان هویت معمایی و میل به نمایشهای پرزرقوبرق گرفتار میشود. گای ریچی هولمز را نه صرفاً ذهنی تحلیلگر، بلکه نیرویی بیقرار و جسمانی تصویر میکند؛ کسی که پیش از آنکه دیگران فرصت درک موقعیت را پیدا کنند، چند گام جلوتر رفته است. این برداشت، از یک سو به شخصیت انرژی و طراوت میبخشد و از سوی دیگر، او را از تصویر سنتی کارآگاهی که جذابیتش عمدتاً در مشاهده و استنتاج نهفته است، دور میکند.
فیلم از این فاصله آگاه است، اما همیشه نمیتواند آن را به تعادلی هنری بدل سازد. رویارویی دو ذهن، ستون اصلی روایت جذابترین ایدهٔ فیلم در تقارن میان هولمز و موریارتی نهفته است. موریارتی صرفاً دشمنی باهوش نیست؛ او ذهنی است که نظم و منطق را برای اهدافی بیرحمانه به کار میگیرد. در برابر او، هولمز با نیروی استنتاج و میل به کشف حقیقت ایستاده است.
این تفاوت اخلاقی، رویارویی را از مسابقهای ساده میان دو نابغه فراتر میبرد و به پرسشی دربارهٔ نسبت هوش و وجدان تبدیل میکند: آیا توانایی ذهنی، بیآنکه با همدلی همراه باشد، میتواند به ابزاری برای ویرانگری بدل شود؟ فیلم هرگاه بر این تقابل تمرکز میکند، کشش واقعی خود را مییابد. حضور موریارتی نوعی تهدید آرام و حسابشده به داستان میدهد؛ او در برابر آشوب ظاهری هولمز، شخصیتی سرد و منضبط است.
« حاصل، اثری سرگرمکننده و پرتحرک است که گاه میان هویت معمایی و میل به نمایشهای پرزرقوبرق گرفتار میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، روایت گاهی چنان به سرعت از یک موقعیت پرتنش به موقعیتی دیگر میجهد که فرصت مکث و تعمیق این نبرد ذهنی را از دست میدهد. مخاطب میتواند بزرگی رقابت را دریابد، اما همیشه مجال نمییابد از مراحل شکلگیری آن لذت ببرد. هولمز و واتسون؛ رابطهای فراتر از همراهی رابرت داونی جونیور و جود لاو همچنان مهمترین سرمایهٔ انسانی فیلماند.
داونی جونیور هولمز را با ترکیبی از هوش، غرور، بیقراری و بازیگوشی میسازد؛ شخصیتی که گاهی جذابیتش از همین بیقاعدگی میآید و گاهی نیز به اغراق نزدیک میشود. لاو در نقش دکتر واتسون تعادل لازم را فراهم میکند. او نه دستیار منفعل هولمز، بلکه همراهی مستقل و صاحب اراده است که حضورش به رابطهٔ این دو عمق عاطفی و طنز میبخشد.
گفتوگوها و کشمکشهای میان آنها، در بسیاری از لحظات از خود معماها زندهترند. فیلم بهخوبی میفهمد که پیوند هولمز و واتسون فقط بر تقسیم کار میان کارآگاه و همکارش استوار نیست؛ صمیمیتشان در دل اختلاف، دلنگرانی و شناخت متقابل شکل میگیرد. بااینحال، شوخیهای تکرارشونده و رفتارهای نمایشی هولمز گاه اثر معکوس دارند.
وقتی هر موقعیت به فرصتی برای شوخی یا نمایش زیرکی او بدل میشود، شخصیت بهجای آنکه پیچیدهتر شود، به مجموعهای از عادتهای آشنا تقلیل مییابد. بازیها و شخصیتهای پیرامونی جرد هریس در مقام موریارتی حضوری سنجیده و کنترلشده دارد. او بهجای تکیه بر شرارت پرهیاهو، تهدید را از راه خونسردی و اطمینان به توانایی خود منتقل میکند؛ انتخابی که در تقابل با آشفتگی ظاهری هولمز کارکرد مناسبی دارد.
« مخاطب میتواند بزرگی رقابت را دریابد، اما همیشه مجال نمییابد از مراحل شکلگیری آن لذت ببرد. »
شخصیتها و اجرا
داونی جونیور و هریس از نظر شیوهٔ بازی در دو سوی مخالف قرار میگیرند و همین تضاد، برخوردهایشان را دیدنی میکند. با این همه، شخصیتهای فرعی گاه در سایهٔ دو چهرهٔ اصلی محو میشوند. فیلم برای گسترش ماجراجویی به شخصیتهای دیگری نیز میدان میدهد، اما همهٔ آنها فرصت کافی برای تبدیل شدن به حضورهایی مستقل و ماندگار پیدا نمیکنند.
گاهی کارکردشان بیشتر پیشبردن مسیر داستان است تا افزودن لایهای تازه به جهان فیلم. در نتیجه، جهان پرشخصیت و پرحادثهٔ اثر، با وجود وسعتش، همیشه از نظر عاطفی به یک اندازه غنی به نظر نمیرسد. اکشن در برابر استنتاج فیلم از نظر بصری پرتحرک است و صحنههای اکشن را با مهارت اجرایی قابلتوجهی سامان میدهد.
ریچی از حرکت دوربین، تدوین سریع و تغییر ناگهانی سرعت برای ساختن حس بیثباتی استفاده میکند. در لحظههایی، این انتخابها با ذهن تداعیگر هولمز تناسب دارند: جهان از نگاه او به مجموعهای از جزئیات، احتمالها و پیامدهای محتمل تبدیل میشود. فرم فیلم در این لحظات صرفاً تزئین نیست، بلکه میکوشد شیوهٔ فکر کردن شخصیت را به تصویر بدل کند.
مشکل آنجاست که نمایش استنتاج، گاه جای خود استنتاج را میگیرد. فیلم بهجای آنکه مخاطب را با شواهد و سرنخها درگیر کند، ممکن است نتیجهٔ ذهنی هولمز را با برشهای سریع و تصاویر نمایشی عرضه کند. در چنین وضعی، تماشاگر بیشتر شاهد سرعت و مهارت قهرمان است تا شریک فرایند کشف. صحنههای اکشن نیز بهقدری پرتعدادند که فضای معمایی را پس میزنند.
« داونی جونیور و هریس از نظر شیوهٔ بازی در دو سوی مخالف قرار میگیرند و همین تضاد، برخوردهایشان را دیدنی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم هنوز از هوش کارآگاهی سخن میگوید، اما گاه آن را در میان انفجارها و درگیریها کمرنگ میکند. ریتم و معماری روایت ساختار روایی «بازی سایهها» از حرکت میان مکانها و موقعیتهای پرخطر نیرو میگیرد، اما این شتاب همواره به معنای انسجام نیست. آغاز فیلم وعدهٔ توطئهای پیچیده و رقابتی فکری را میدهد؛ سپس بخشهایی از روایت در رفتوآمد میان مأموریتها و صحنههای فرعی پراکنده میشوند.
در میانه، فیلم میتواند کند یا گیجکننده به نظر برسد، زیرا اطلاعات تازه با سرعتی نامنظم عرضه میشوند و پیوند میان بعضی رخدادها بهاندازهٔ کافی روشن نمیماند. این ناهماهنگی بیش از آنکه از دشواری خود معما ناشی شود، از نحوهٔ انتقال آن سرچشمه میگیرد. اثر میخواهد هم تعلیق بسازد، هم شوخی کند، هم رابطهٔ دو قهرمان را بسط دهد و هم نمایشهای اکشن بزرگمقیاس ارائه دهد.
این خواستهها گاه بهجای تقویت یکدیگر، برای جلب توجه رقابت میکنند. بنابراین، تجربهٔ تماشای فیلم به لحظات موفق و پرانرژی فراوانی تقسیم میشود، اما پیوند میان آن لحظات همیشه به همان اندازه محکم نیست. طراحی جهان و لحن بصری فضای تاریخی فیلم با نگاهی خیالپردازانه و صنعتی بازسازی شده است.
شهرها، قطارها، کارگاهها و فضاهای عمومی، فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ آنها بخشی از حس مکانیکی و پرتنش فیلم را شکل میدهند. طراحی صحنه و لباس در خدمت جهانی قرار میگیرد که در آن پیشرفت صنعتی هم نوید دگرگونی میدهد و هم اضطراب میآفریند. این کیفیت، بهویژه در تقابل با نقشههای موریارتی، به روایت بُعدی گستردهتر میبخشد.
« فیلم هنوز از هوش کارآگاهی سخن میگوید، اما گاه آن را در میان انفجارها و درگیریها کمرنگ میکند. »
قوتها و کاستیها
موسیقی هانس زیمر و انتخابهای بصری ریچی نیز به فیلم رنگی بازیگوش و پرشتاب میدهند. این لحن گاه به اثر هویت مشخصی میبخشد و آن را از بازآفرینیهای وفادارانهتر متمایز میکند؛ اما همین سبکپردازی ممکن است بر ظرافت دورهٔ تاریخی غلبه کند. جهان فیلم بیش از آنکه بازسازیای واقعگرا باشد، صحنهای پرزرقوبرق برای برخورد دو شخصیت است؛ تصمیمی که جذابیت دارد، ولی مخاطبی را که در پی حالوهوای معمایی آرامتر است، ممکن است دور کند.
جمعبندی «شرلوک هولمز: بازی سایهها» اثری پرانرژی و خوشساخت در سطح اجراست که بهترین لحظاتش را از تقابل هولمز و موریارتی و از شیمی رابرت داونی جونیور و جود لاو میگیرد. فیلم در ساختن یک ماجراجویی پرتحرک موفق است و شخصیت موریارتی را به حریفی شایسته بدل میکند؛ اما شمار زیاد صحنههای اکشن، شوخیهای تکراری و ریتم ناهماهنگ مانع میشوند که لایهٔ معمایی آن همیشه به اندازهٔ ظرفیتش شکوفا شود.
این دنباله را باید بیشتر بازآفرینیای آزاد و سرگرمکننده از جهان هولمز دانست تا اثری وفادار به لذت آهستهٔ کنار هم گذاشتن سرنخها. اگر معیار، انرژی، رابطهٔ دو قهرمان و نمایش دیداری پرتحرک باشد، فیلم لحظات فراوانی برای عرضه دارد. اگر انتظار اصلی، معمایی دقیق و پیوسته باشد که تماشاگر را در استنتاج شریک کند، «بازی سایهها» گاه از مسیر خود منحرف میشود.
« موسیقی هانس زیمر و انتخابهای بصری ریچی نیز به فیلم رنگی بازیگوش و پرشتاب میدهند. »
ثبت دیدگاه