نقد و بررسی
نقد من، من هستم (I, Me aur Main) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خودشیفتگی در هیئت کمدی رمانتیک «I, Me Aur Main» ساختهٔ Kapil Sharma، کمدی رمانتیکی شهری است که از همان عنوانش مسئلهٔ محوری خود را آشکار میکند: مردی که جهان را عمدتاً از دریچهٔ خواستههای خودش میبیند. ایشان، تهیهکنندهٔ موسیقی خوشظاهر و برخوردار از زندگی آسوده، در رابطههایش بیش از آنکه شریک باشد، دریافتکننده است.
او توجه و حمایت دیگران را طبیعی میپندارد و در برابر تعهد، مسئولیت و نیازهای عاطفی اطرافیانش چندان اعتنایی نشان نمیدهد. فیلم از دل همین خودمحوری، داستانی دربارهٔ بلوغ عاطفی و دشواریِ روبهروشدن با پیامدهای رفتارهای گذشته میسازد. این انتخاب ظرفیت دراماتیک دارد: قهرمانی که دوستداشتنیبودنش را نه از فضیلت، بلکه از جذابیت و اعتمادبهنفسش میگیرد، میتواند مرکز یک کمدی تلخوشیرین و حتی نقدی اجتماعی باشد.
اما فیلم میان هجوِ مرد خودمحور و داستان عاشقانهای سبکبال مردد میماند. در نتیجه، شخصیت ایشان گاهی موضوع نقد است و گاهی صرفاً وسیلهای برای پیشبردن ماجرایی رمانتیک؛ این دو نگاه همیشه بهخوبی با هم سازگار نمیشوند. روایتی با چند مسیر ناهماهنگ آغاز داستان، تصویری روشن از سبک زندگی ایشان به دست میدهد: او رابطههایش را بدیهی میشمارد و بیش از اندازه به حمایت خانواده و اطرافیان تکیه دارد.
پس از آنکه رابطهٔ قبلیاش با بحران روبهرو میشود، آشنایی با گائوری راهی تازه پیش روی او میگذارد؛ همزمان، مشکلات شغلی و خبرهای مربوط به گذشته نیز او را با مسئولیتهایی مواجه میکنند که پیشتر از آنها میگریخت. این خطوط داستانی در اصل میتوانند یک مسیر واحد بسازند: فروپاشی آسودگیِ خودمحورانه و آغاز پذیرش پیامدها.
« فیلم از دل همین خودمحوری، داستانی دربارهٔ بلوغ عاطفی و دشواریِ روبهروشدن با پیامدهای رفتارهای گذشته میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم میان آنها پیوندی بهاندازهٔ کافی محکم برقرار نمیکند. مسئله فقط تعدد اتفاقها نیست؛ بلکه شیوهٔ اتصال آنهاست. بعضی رویدادها بیشتر شبیه محرکهایی برای چرخاندن قصهاند تا نتیجهٔ طبیعی انتخابهای شخصیتها. همین امر به روایت حالتی پراکنده میدهد و گاه تمرکز را از پرسش اصلی دور میکند: آیا ایشان واقعاً در حال تغییر است، یا صرفاً در موقعیتی تازه قرار گرفته که از او واکنشی متفاوت میطلبد؟
فیلم این پرسش را مطرح میکند، اما پاسخ دراماتیک آن بهاندازهٔ کافی تدریجی و قانعکننده شکل نمیگیرد. شخصیتی که تغییرش را باید باور کرد اینجا دشوارترین چالش فیلم قرار دارد. ایشان بناست از مردی بیاعتنا به احساسات دیگران، به انسانی مسئولتر بدل شود. چنین تحولی، اگر قرار است اثرگذار باشد، باید از دل شناخت تدریجیِ آسیبهایی که به دیگران زده بیرون بیاید؛ شناختی همراه با مقاومت، لغزش و تلاش برای جبران.
اما فیلم در بخشهایی از مسیر، بیش از آنکه این فرایند را با جزئیات نشان دهد، به نشانههای کلیِ تغییر بسنده میکند. ازاینرو، تماشاگر ممکن است با این تصور روبهرو شود که شخصیت اصلی ناگهان به نتیجهای رسیده که روایت فرصت کافی برای ساختنش فراهم نکرده است. خودخواهی ایشان نیز مشکل دیگری ایجاد میکند.
این ویژگی برای آغاز داستان و شکلدادن به تعارضها مؤثر است، اما وقتی رفتار او آزارنده میشود، فیلم باید یا با ظرافت آن را به طنز بدل کند یا عمق آسیبهایش را جدی بگیرد. اثر میان این دو واکنش در نوسان است. گاهی رفتار ایشان چنان سبکسرانه تصویر میشود که انگار باید آن را بخشی از جذابیت قهرمان بدانیم؛ گاهی هم پیامدهایش بهعنوان مسئلهای جدی پیش کشیده میشوند.
« اما فیلم میان آنها پیوندی بهاندازهٔ کافی محکم برقرار نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
این ناهماهنگی، هم همدلی با شخصیت را دشوار میکند و هم وزن اخلاقیِ تحول او را کاهش میدهد. زنان داستان و محدودیت نقشهایشان آنوشکا و گائوری تنها نقاطی در مسیر تحول ایشان نیستند؛ هر یک میتوانند نمایندهٔ شیوهای مستقل از مواجهه با رابطه، استقلال و مسئولیت باشند. آنوشکا با رفتار بیملاحظهٔ ایشان روبهروست و گائوری، همسایهٔ تازهوارد او، امکان شکلگیری رابطهای متفاوت را فراهم میکند.
حضور این دو زن، بالقوه میتوانست فیلم را به بررسی مناسبات نابرابر و توقعات یکطرفه در رابطههای عاطفی برساند. بااینحال، شخصیتپردازی زنان نیز همیشه از کلیشهها فاصله نمیگیرد. آنوشکا گاه بیش از آنکه جهان درونی مستقل و پیچیدهای داشته باشد، در جایگاه زنی قرار میگیرد که از رفتار مرد داستان آسیب دیده است؛ گائوری هم در بخشهایی به نیرویی برای اصلاح و هدایت ایشان تبدیل میشود.
این جایگاه به فیلم اجازه میدهد پیام اخلاقیاش را سریعتر پیش ببرد، اما بهای آن کمرنگشدن استقلال دراماتیک این شخصیتهاست. روایت در ظاهر دربارهٔ اهمیت رابطههاست، ولی مرکز ثقل همچنان عمدتاً بر تجربهٔ مردی باقی میماند که دیگران را نادیده گرفته است. بازیها و تصویر جهان شهری John Abraham از نظر ظاهر و حضور صحنهای با نقش مردی که به جذابیت خود تکیه دارد هماهنگ است.
او در ترسیم اعتمادبهنفس و آسودگیِ ایشان موفقتر از نمایش لایههای عمیقترِ تحول اوست؛ محدودیتی که تا حدی به بازی و تا حدی به خودِ فیلمنامه بازمیگردد. Chitrangada Singh و Prachi Desai نیز در مجموع حضوری خوشایند دارند، اما نقشهایشان مجال محدودی برای گسترش پیدا میکند. بازیگران مکمل، از جمله Zarina Wahab و Mini Mathur، به فضای خانوادگی داستان جان میدهند و گاه با واکنشهایشان فاصلهٔ میان تصویر دلخواه ایشان از خودش و برداشت دیگران را روشنتر میکنند.
« این ناهماهنگی، هم همدلی با شخصیت را دشوار میکند و هم وزن اخلاقیِ تحول او را کاهش میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جهان فیلم، شهری و آراسته است؛ محیطی که در آن شغلهای جذاب، خانههای مرتب و رفتوآمدهای راحت، بخشی از حالوهوای داستاناند. این فضا با زندگیِ مرفه شخصیتها سازگار است، اما گاهی چنان صیقلی به نظر میرسد که فاصلهاش با دشواریهای عاطفیِ مورد بحث بیشتر حس میشود. کاربرد فراوان گفتوگوهای انگلیسی نیز برای بخشی از مخاطبان میتواند حس مصنوعیبودن ایجاد کند؛ بهویژه هنگامی که زبان و سبک زندگی شخصیتها بهجای جزئیاتی طبیعی از جهان آنان، رنگی نمایشی پیدا میکند.
موسیقی؛ نقطهٔ روشن و نابرابر موسیقی از معدود عناصری است که میتواند حالوهوای فیلم را حتی زمانی که روایت کند میشود، سرپا نگه دارد. ترانهٔ «فالک شبیر» برجستهترین نمونهٔ این امتیاز است: ملودیِ بهیادماندنی و فضای احساسیاش به بعضی صحنهها کیفیتی دلنشین میبخشد و پس از پایان فیلم نیز در ذهن میماند.
در لحظههایی که داستان بهتنهایی از پسِ ایجاد پیوند عاطفی برنمیآید، موسیقی گاهی خلأ را پر میکند و به صحنهها گرمای بیشتری میدهد. بااینهمه، آلبوم و استفادهٔ فیلم از موسیقی یکدست نیست. همهٔ قطعهها به یک اندازه در خدمت روایت قرار نمیگیرند و برخی از آنها بیش از آنکه احساس یا شخصیتپردازی را گسترش دهند، وقفهای آراسته در مسیر داستان میسازند.
این تفاوت کیفیت، در کنار نوسان ریتم، باعث میشود موسیقی هم نقطهٔ قوت فیلم باشد و هم یادآور این نکته که حالوهوای جذاب بهتنهایی نمیتواند ضعف پیوندهای روایی را جبران کند. ریتم و لحن: میان سرگرمی و تأمل فیلم میخواهد هم کمدی رمانتیک باشد و هم دربارهٔ خودمحوری و مسئولیتپذیری حرفی بزند.
« بااینهمه، آلبوم و استفادهٔ فیلم از موسیقی یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
این دو هدف بهخودیخود ناسازگار نیستند، اما به تعادلی دقیق نیاز دارند. در بخشهایی، شوخیها و فضای سبک به اثر کمک میکنند از سنگینیِ موضوع فاصله بگیرد؛ در بخشهایی دیگر، همین سبکبودن از اهمیت رفتارهای آسیبزننده میکاهد. در نتیجه، لحن فیلم همیشه مشخص نمیکند که باید با کدام نگاه به ایشان نزدیک شویم: بهعنوان مردی مضحک که سزاوار دستانداختن است، یا انسانی که باید تغییرش را جدی گرفت.
ریتم نیز از همین ناپایداری آسیب میبیند. بخشهایی از روایت با معرفی زندگی و رابطههای شخصیت اصلی پیش میروند، اما در ادامه، تعدد موقعیتها و تغییر مسیرهای داستانی میتواند تمرکز را کم کند. فیلم لحظههایی سرگرمکننده و موسیقایی دارد، ولی پیوستگی لازم را برای آنکه این لحظهها به تجربهای منسجم تبدیل شوند، همیشه حفظ نمیکند.
جمعبندی «I, Me Aur Main» ایدهای قابلتوجه دربارهٔ مردی دارد که ناچار میشود از مرکز جهان خود بیرون بیاید و با پیامدهای بیاعتناییهایش روبهرو شود. فیلم در ترسیم فضای شهری، حضور بازیگران و بهخصوص در برخی لحظههای موسیقایی جذابیتهایی دارد؛ ترانهٔ «فالک شبیر» نیز از روشنترین امتیازهای آن است.
اما روایت پراکنده، ریتم نابرابر، شخصیتپردازی محدود زنان و مهمتر از همه، شتاب در نمایش دگرگونی ایشان، مانع از آن میشوند که ایدهٔ مرکزی عمق و اثرگذاری کامل پیدا کند. حاصل، اثری است که لحظههایی خوشایند دارد، اما در پرداختِ تغییر اخلاقیِ قهرمانش بهاندازهٔ کافی صبور و دقیق نیست. برای تماشاگرانی که از کمدی رمانتیک شهری، موسیقی و کشمکشهای رابطهای لذت میبرند، ممکن است فیلم سرگرمکننده باشد؛ اما کسانی که انتظار دارند تحول شخصیت از مسیر انتخابها و پیامدهای باورپذیر ساخته شود، احتمالاً با فاصلهای میان وعدهٔ داستان و تحقق آن روبهرو خواهند شد.
« این دو هدف بهخودیخود ناسازگار نیستند، اما به تعادلی دقیق نیاز دارند. »
ثبت دیدگاه