نقد و بررسی
نقد شهری که از غروب میترسید (The Town that Dreaded Sundown) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت افسانهای که هنوز سایه میاندازد «The Town That Dreaded Sundown» محصول ۲۰۱۴، نه بازسازی سرراست فیلم همنام سال ۱۹۷۶ است و نه دنبالهای معمولی که صرفاً سراغ ادامهی ماجرا برود. فیلم با ایدهای خودآگاهانهتر پیش میرود: در جهان داستان، فیلم قدیمی وجود دارد و مردم شهر هر سال آن را تماشا میکنند؛ اثری که جنایتهای قاتلی موسوم به «قاتل شبح» را به حافظهی جمعی بدل کرده است.
حال، مردی نقابدار دوباره همان اجتماع کوچک را به وحشت میاندازد و بازماندهای جوان در مرکز این تهدید قرار میگیرد. کارگردانی آلفونسو گومز-رخون و فیلمنامهی روبرتو آگیره-ساکاسا از همین پیوند میان واقعیت، بازنمایی و افسانهی محلی استفاده میکنند تا اثری بسازند که هم به سنت اسلشر وفادار است و هم گاه با آن شوخی میکند.
این انتخاب، به فیلم هویتی دوگانه میدهد. از یکسو با داستانی دربارهی بازگشت خشونت و ترس روبهرو هستیم؛ از سوی دیگر، خود فیلم مدام یادآوری میکند که شهر پیشتر نیز این خشونت را در قالب یک نمایش دیده است. تماشاگر، بنابراین، فقط منتظر حملهی بعدی قاتل نمیماند؛ میبیند که ساکنان چگونه با میراث ترسناک شهرشان کنار آمدهاند، آن را به سرگرمی بدل کردهاند یا از آن برای شکلدادن به افسانهای تازه بهره میگیرند.
این لایهی فراداستانی از جذابترین ایدههای اثر است، هرچند همیشه با انسجام کامل به کار گرفته نمیشود. شهر کوچک؛ صحنهای برای ترس و خاطره یکی از موفقیتهای روشن فیلم، ساختن فضایی است که در آن شهر کوچک صرفاً پسزمینهای برای تعقیبوگریزها نیست. جادههای خلوت، حاشیههای تاریک، خانههای دورافتاده و مکانهای عمومی شهر، حس محصوربودن را تقویت میکنند؛ گویی ساکنان هرقدر هم که از گذشته فاصله گرفته باشند، هنوز در محدودهی همان خاطرهی جمعی زندگی میکنند.
« این انتخاب، به فیلم هویتی دوگانه میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این جغرافیا برای ایجاد ناامنی استفاده میکند: فضای آشنا، ناگهان میتواند به محلی تهدیدآمیز بدل شود و فاصلهی میان امنیت و خطر پیوسته کاهش یابد. قاببندیها و حرکت دوربین نیز در شکلگیری این حس سهم مهمی دارند. ترکیببندیهای نامتعارف و زاویههای کج، محیط را اندکی ناپایدار و نامطمئن جلوه میدهند؛ گویی خود تصویر هم به تماشاگر اعتماد ندارد.
رنگها و نورپردازی، حالوهوایی پررنگ و گاه نمایشی میسازند که فیلم را از وحشت واقعگرایانهی خشک دور میکند. در بهترین لحظهها، این سبک بصری به جای آنکه صرفاً خودنمایی کند، اضطراب موقعیت را تشدید میکند و نگاه تماشاگر را به سوی خطرهای پنهان در قاب میکشاند. قاتل نقابدار و منطق نمایش طراحی قاتل از نقاط قوت فیلم است.
نقاب و پوشش او تصویری ساده اما بهیادماندنی میسازند: چهرهای که شخصیت فردی را پنهان میکند و در عوض، شبحی آشنا و بینام به نمایش میگذارد. حضورش بیش از آنکه بر روانشناسی پیچیدهی یک شخصیت تکیه داشته باشد، به نیرویی نمادین شباهت دارد؛ چیزی که شهر میکوشد از گذشتهاش فراموش کند، اما دوباره آن را در خیابانها میبیند.
فیلم با همین ابهام، تهدید را از یک مجرم منفرد فراتر میبرد و به مسئلهی ماندگاری خشونت در حافظهی عمومی پیوند میدهد. صحنههای قتل، برخلاف بخشهایی از روایت که گاهی مکث میکنند، پرتحرک و طراحیشدهاند. برخی از آنها از ابزار یا موقعیتهایی بهره میگیرند که بهجای تکرار الگوی آشنای حملهی ناگهانی، لحظهای غافلگیرکننده و گاه سیاهطنز میآفرینند.
« قاببندیها و حرکت دوربین نیز در شکلگیری این حس سهم مهمی دارند. »
شخصیتها و اجرا
صحنهی مرتبط با ترومبون نمونهای از همین رویکرد است: خشونت، در آن با ایدهای نامعمول و نمایشی گره میخورد و نتیجه همزمان هولناک و غریب است. فیلم گاهی چنان بر خلاقیت بصری و اثرگذاری این لحظهها تکیه میکند که خشونت به جاذبهی اصلی تبدیل میشود؛ اما برای دوستداران اسلشر، همین بخشها احتمالاً از سرگرمکنندهترین لحظات اثر خواهند بود.
شخصیتها میان وحشت و منطق جیمی، شخصیت محوری فیلم، بهتدریج در جایگاه کسی قرار میگیرد که باید با ترس شخصی خود و تاریخ تاریک شهر مواجه شود. نقش او فقط قربانیبودن نیست؛ پیوندش با گذشته و علاقهاش به فهمیدن آن، مسیر داستان را پیش میبرد. بااینحال، فیلم در پرداخت برخی روابط و واکنشها به اندازهی کافی مکث نمیکند.
شخصیتها گاهی بیش از آنکه بر اساس ویژگیهای مشخص و تحول درونی عمل کنند، در خدمت پیشبرد صحنهی بعدی قرار میگیرند. در نتیجه، تصمیمهایی که باید از سر هراس، فشار یا ناآگاهی شکل بگیرند، بعضاً بیمقدمه و ناموجه به نظر میرسند. این ضعف در موقعیتهایی برجسته میشود که انتظار میرود شخصیتها خطر را جدی بگیرند یا از تجربههای پیشین خود درس بگیرند.
برخی انتخابها بهقدری آسانانگارانهاند که تماشاگر بهجای همراهی با اضطراب داستان، از خود میپرسد چرا شخصیتها چنین رفتاری دارند. در ژانر اسلشر، تصمیمهای نادرست بخشی از سازوکار تعلیقاند؛ اما وقتی فیلمنامه زمینهی کافی برای آنها نمیسازد، نتیجه از تنش به بیباوری نزدیک میشود.
« نقش او فقط قربانیبودن نیست؛ پیوندش با گذشته و علاقهاش به فهمیدن آن، مسیر داستان را پیش میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها در مجموع به حفظ جذابیت فیلم کمک میکنند، اما نمیتوانند همهی کاستیهای شخصیتپردازی و گفتوگوها را جبران کنند. ریتم و نوسان لحن فیلم در نیمهی نخست، با چیدن نشانههای تاریخی و بازآشناکردن تماشاگر با شهر، فرصتی برای ایجاد تعلیق دارد. این مکثها گاه به ساخت فضا کمک میکنند، اما همهی آنها به یک اندازه ضروری نیستند.
در برخی بخشها، روایت بیش از اندازه درجا میزند و گفتوگوها یا رفتوآمدهای داستانی، انرژی لازم را برای پیوند میان قتلها و کشف رازها فراهم نمیکنند. همین امر باعث میشود ریتم فیلم نوسانی باشد: گاهی صحنهای پرتنش، تماشاگر را درگیر میکند و سپس بخشهایی کمشتابتر از آن فاصله میگیرند.
لحن اثر نیز میان چند گرایش حرکت میکند: وحشت جدی، خشونت نمایشی، شوخیهای گاه آشکار و ادای احترام به فیلم قدیمی. این ترکیب در لحظههای موفق، به فیلم طراوت میدهد و آن را از اسلشرهای کاملاً قالبی جدا میکند. اما در بخشهای دیگر، مرز میان شوخی و تهدید چندان روشن نیست و تغییر لحن، انسجام عاطفی صحنه را کاهش میدهد.
فیلم میخواهد هم تماشاگر را بترساند، هم از آشنایی او با قواعد ژانر بهره ببرد و هم لحظههایی برای خنده فراهم کند؛ جمعکردن این هدفها همیشه به نتیجهای یکدست نمیرسد. گذشتهای که در قاب باقی میماند حضور فیلم سال ۱۹۷۶ درون جهان داستان، فقط نکتهای برای ارجاعدوستان نیست؛ این تمهید به فیلم اجازه میدهد دربارهی تبدیل جنایت به سرگرمی و تبدیل خاطره به افسانه پرسش کند.
« این مکثها گاه به ساخت فضا کمک میکنند، اما همهی آنها به یک اندازه ضروری نیستند. »
قوتها و کاستیها
مردم شهر با نمایش سالانهی اثر قدیمی، گذشته را بازسازی و مصرف میکنند؛ اما بازگشت قتلها نشان میدهد که بازنمایی خشونت، لزوماً آن را بیخطر یا تمامشده نمیکند. اثر در این بخش، به شکلی ضمنی میان خود واقعه و تصویری که از آن در فرهنگ عامه ساخته میشود فاصله میگذارد. تصویر سینمایی میتواند خاطره را حفظ کند، اما همزمان آن را سادهسازی و به بخشی از تفریح جمعی بدل سازد.
این ایده به فیلم عمق بیشتری از یک داستان تعقیب قاتل میبخشد، ولی ظرفیتش کاملاً شکوفا نمیشود. گاهی ارجاعها و بازیهای خودآگاهانه بیشتر به چشمکزدن به تماشاگر شباهت دارند تا کاوشی جدی در نسبت خشونت و حافظه. اگر پیوند میان گذشتهی سینمایی و بحران اکنون با تمرکز بیشتری پرورده میشد، اثر میتوانست از سطح ادای احترام فراتر برود.
بااینهمه، همین چارچوب به آن شخصیت ویژهای میدهد و سبب میشود تماشاگر فیلم را نه فقط بهعنوان بازگشت یک قاتل، بلکه بهمثابه بازگشت تصویری قدیمی به زندگی شهری ببیند. پایانبندی و وزنِ غافلگیری پایان فیلم، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود، میکوشد انتظارات تماشاگر را جابهجا کند و از دانستههای او دربارهی قواعد ژانر بهره ببرد.
عنصر غافلگیری با ایدهی اصلی فیلم، یعنی بازی میان افسانه و واقعیت، تناسب دارد و میتواند اثرگذاری لحظههای پایانی را افزایش دهد. بااینحال، غافلگیری بهتنهایی جای پرداخت تدریجی را نمیگیرد. پس از آنکه روایت به سوی اوج میرود، فیلم در بعضی انتخابهای پایانی به الگوهایی آشنا تکیه میکند و بخشی از تازگی پیشین خود را از دست میدهد.
« اثر در این بخش، به شکلی ضمنی میان خود واقعه و تصویری که از آن در فرهنگ عامه ساخته میشود فاصله میگذارد. »
جمعبندی
همین دوگانگی، واکنشهای متفاوت به پایان را توضیح میدهد: برای گروهی از تماشاگران، پیچش روایی جذاب و غیرمنتظره است؛ برای گروهی دیگر، پس از آنکه شگفتی اولیه فروکش میکند، ضعفهای منطق داستانی و کلیشههای ژانر بیشتر به چشم میآیند. فیلم در ایجاد لحظهی غافلگیری موفقتر از ساختن فرودی کاملاً رضایتبخش است.
بنابراین، پایانش هم از جذابترین امتیازهای آن به شمار میآید و هم نقطهای است که محدودیتهای فیلمنامه را آشکارتر میکند. جمعبندی «The Town That Dreaded Sundown» فیلمی خوشساخت از نظر فضا و تصویر، و اثری سرگرمکننده برای مخاطبانی است که از اسلشرهای خونین و خودآگاه لذت میبرند. شهر کوچکِ آکنده از خاطره، قاتل نقابدارِ بهیادماندنی و چند صحنهی قتل خلاقانه، به فیلم هویتی متمایز میدهند.
پیوند آن با اثر سال ۱۹۷۶ نیز ایدهای جذاب است که گاه به روایت معنای بیشتری میبخشد. در برابر این امتیازها، ریتم نابرابر، برخی تصمیمهای نامعتبر شخصیتها و پایانبندیای که پس از غافلگیری به کلیشههای آشنا نزدیک میشود، مانع از آناند که فیلم به اثری کاملاً منسجم بدل شود. نتیجه، نه شاهکاری در ژانر وحشت، بلکه تجربهای متوسط و گاه بسیار خوشتماشا است: فیلمی که لحظههایش بیشتر از کلیت داستان در ذهن میمانند و برای طرفداران اسلشر، دستکم چند سکانس قابلاعتنا و پرانرژی فراهم میکند.
« فیلم در ایجاد لحظهی غافلگیری موفقتر از ساختن فرودی کاملاً رضایتبخش است. »
ثبت دیدگاه