نقد و بررسی
نقد خرس همیشه قطبی (Infinitely Polar Bear) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان گرمای خانه و آشفتگی ذهن «Infinitely Polar Bear» فیلمی است درباره پدری که میکوشد در دل آشفتگیهای زندگی، دوباره جای خود را در خانواده پیدا کند. دوربین بهجای آنکه بیماری دوقطبی را به موضوعی صرفاً پزشکی یا نمایشی تبدیل کند، آن را در تار و پود روزمرگی مینشاند: در دشواریِ حفظ نظم خانه، در نوسان میان امید و فرسودگی، و در فاصلهای که گاه میان نیت خوب و توان واقعی انسان پدید میآید.
حاصل، درامی خانوادگی با رگههای کمدی است که از همان ابتدا میان دو حالوهوا حرکت میکند: صمیمیتی گرم و سرزندگی بازیگوشانه از یک سو، و اندوه و بیثباتی از سوی دیگر. فیلم به تجربهای شخصی از کودکی و خانواده ریشه دارد؛ مایا فوربس، نویسنده و کارگردان، بخشی از زندگی خود را به داستانی سینمایی بدل کرده است.
این خاستگاه شخصی به اثر حسی از خاطره و نزدیکی میدهد: گویی آنچه میبینیم نه پروندهای درباره یک بیماری، بلکه بازخوانی لحظههایی است که در ذهن یک خانواده باقی ماندهاند؛ لحظههایی هم خندهآور و هم دشوار. «Infinitely Polar Bear» در نتیجه بیش از آنکه به دنبال ساختن تصویری جامع از اختلال دوقطبی باشد، به تجربه زیستن کنار آن نزدیک میشود.
خانوادهای در وضعیتی ناپایدار خط اصلی روایت روشن و کمپیرایه است. کم استوارت، پدری مبتلا به اختلال دوقطبی، مسئولیت مراقبت از دو دختر خردسالش را میپذیرد؛ در حالی که مگی، همسرش، برای تحصیل و فراهمکردن آیندهای باثباتتر برای خانواده به نیویورک میرود. این جابهجایی نقشها، هم آزمونی عملی برای کم است و هم فرصتی برای سنجیدن فاصله میان خواستن و توانستن.
« خانوادهای در وضعیتی ناپایدار خط اصلی روایت روشن و کمپیرایه است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دو دختر پرانرژی او نیز صرفاً تماشاگر این وضعیت نیستند: حضورشان با خواستهها، مقاومتها و کنجکاوی کودکانه، ریتم خانه را دگرگون میکند. فیلم از همین موقعیت روزمره درامی میسازد که تنش آن در حادثههای بزرگ خلاصه نمیشود. مسئله، تکرار کارهای کوچک است: مراقبت، نظم، پیگیری مسئولیتها و تابآوردن لحظههایی که همهچیز از کنترل بیرون میزند.
از این منظر، پدریکردن در فیلم نه یک آزمون قهرمانانه، بلکه کاری دشوار و پیوسته است؛ کاری که هیچگاه با یک تصمیم یا ابراز محبت به پایان نمیرسد. بازی مارک رافالو؛ انسانی پیش از هر برچسب مارک رافالو در نقش کم، مرکز عاطفی فیلم است. بازی او بر اغراق نمایشی تکیه ندارد؛ کم را هم دوستداشتنی نشان میدهد و هم غیرقابلپیشبینی، هم سرشار از انرژی و خیال و هم گرفتار پیامدهای رفتارش.
رافالو بهخوبی آن کیفیتی را منتقل میکند که شخصیت را از تبدیلشدن به نمونهای نمادین یا صرفاً «بیمار» بازمیدارد: کم پیش از هر چیز انسانی است با عادتها، غرور، شوخطبعی و تمنای تعلق. بخش مهمی از جذابیت نقش در توانایی رافالو برای تغییر ظریف حالوهواست. شوخیهای کم میتوانند فضا را سبک کنند، اما همیشه نشانی از آسودگی نیستند؛ گاه در همان شیرینی، اضطراب یا آسیبپذیری او نیز دیده میشود.
او شخصیت را نه با مجموعهای از نشانههای آشکار بیماری، بلکه با رفتارهای پراکنده و ارتباطش با اطرافیان میسازد. این انتخاب، بازی را باورپذیر و گرم میکند، هرچند گاهی مرز میان سرزندگیِ شخصیت و نشانههای آشفتگی چندان روشن نمیماند. مگی و دو دختر؛ خانوادهای فراتر از نقشهای فرعی زویی سالدانا در نقش مگی، زنی را به تصویر میکشد که میان عشق، نگرانی و نیاز به ساختن آیندهای مستقل گرفتار است.
« فیلم از همین موقعیت روزمره درامی میسازد که تنش آن در حادثههای بزرگ خلاصه نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
فیلم او را به مادری بینقص یا همسری بیعاطفه تقلیل نمیدهد. انتخاب او برای رفتن به دانشگاه، هم تصمیمی عملی برای بهبود وضعیت خانواده است و هم اقدامی دشوار که بار عاطفی آن را نمیتوان نادیده گرفت. مگی میخواهد به کم فرصت بدهد، اما همزمان از پیامدهای بیثباتی او آگاه است. همین همزیستیِ محبت و احتیاط، رابطه را از سادگیِ یک داستان آشتیجویانه دور میکند.
دو دختر نیز در جهان فیلم حضوری زنده دارند. آنها نه صرفاً وسیلهای برای نشاندادن خوبیهای پدرند و نه کودکانی همیشه آرام که به آسانی با شرایط کنار بیایند. انرژی و سرکشیشان برای کم دشواری میآفریند، اما نگاهشان به پدر، خانواده را از منظری تازه میسنجد. فیلم گاهی در پرداخت مستقل شخصیتهایشان شتابزده است، با این حال حضورشان فضای خانه را باورپذیر میکند و مانع میشود رابطه پدر و مادر تنها محور عاطفی داستان باشد.
لحن؛ جایی که شیرینی و تلخی به هم میرسند یکی از انتخابهای مهم فیلم، آمیختن کمدی با موقعیتی دشوار است. شوخیها معمولاً از تفاوت میان تصور کم از پدریکردن و واقعیت بینظم مراقبت از دو کودک سرچشمه میگیرند. این طنز، بیماری را دستمایه تمسخر نمیکند؛ بیشتر از ناکامیهای روزانه و غرابت شخصیت کم پدید میآید.
به همین دلیل، لحظات بامزه میتوانند در کنار اندوه بنشینند، بیآنکه فیلم الزاماً از مخاطب بخواهد میان خندیدن و همدلیکردن یکی را انتخاب کند. با این همه، پیوند دو لحن همیشه یکدست نیست. گاهی گذار از صحنهای سبک به لحظهای دردناک ناگهانی به نظر میرسد؛ گویی فیلم هنوز تصمیم نگرفته که میخواهد موقعیت را با فاصلهای کمیک بنگرد یا به سنگینی عاطفی آن نزدیک شود.
« فیلم او را به مادری بینقص یا همسری بیعاطفه تقلیل نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان با بیثباتی جهان شخصیت همخوانی دارد، اما در سطح روایت همیشه به انسجام نمیانجامد. برخی صحنهها بیش از آنکه دو وجه را در هم ادغام کنند، پشت سر هم قرارشان میدهند. بیماری روانی؛ همدلی در کنار سادهسازی فیلم در رویکرد خود امتیازی مهم دارد: کم را به خطری بیرونی یا چهرهای ترسناک تبدیل نمیکند.
بیماری او بخشی از زندگی است، نه تمام هویت او؛ و اثر میکوشد نشان دهد دوستداشتن یک فرد با پذیرش همه دشواریهای رفتارش یکی نیست. در این نگاه، عشق نه درمانی جادویی است و نه راهحلی برای مشکلات عملی. مگی و دختران میتوانند کم را دوست داشته باشند، اما این محبت بهتنهایی نظم و ثباتی را که خانواده نیاز دارد تضمین نمیکند.
با این حال، فیلم گاهی بیماری را در قاب تجربه خانوادگی چنان نرم و صمیمی میکند که پیچیدگی و شدت آن کمتر از اندازه احساس میشود. نوسانهای خلقی و پیامدهایشان دیده میشوند، اما همیشه با جزئیاتی کافی برای فهم عمق دشواریهای زندگی روزمره همراه نیستند. تماشاگر ممکن است گاهی احساس کند اثر از پرداخت دقیقتر برخی پیامدهای بیماری پرهیز میکند تا گرمای رواییاش را حفظ کند.
این محدودیت، فیلم را بیارزش نمیکند؛ اما نشان میدهد همدلیِ مؤثر همیشه جای بازنمایی پیچیده و کامل را نمیگیرد. ریتم و ساختار؛ خاطرههایی با پیوندهای نابرابر ساختار فیلم بیش از آنکه بر فراز و فرودهای پرشتاب تکیه کند، از مجموعهای از موقعیتهای خانوادگی شکل میگیرد. این شیوه با ریشه خاطرهمحور اثر سازگار است؛ زندگی در حافظه اغلب به شکل لحظهها و تصویرهای پراکنده بازمیگردد، نه روایتی کاملاً منظم.
« این نوسان با بیثباتی جهان شخصیت همخوانی دارد، اما در سطح روایت همیشه به انسجام نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
اما همین رویکرد باعث میشود ریتم در بخشهایی کند یا نامتعادل شود. بعضی صحنهها فرصت مییابند تا رابطه شخصیتها را عمیقتر کنند، در حالی که برخی دیگر پیش از آنکه اثر عاطفیشان کامل شود، کنار میروند. فیلم در عوض، از جزئیات کوچک برای ساختن حس زمان و مکان بهره میگیرد. خانه، رفتوآمدها و کارهای روزانه به پسزمینهای برای تغییر رابطه پدر و دختران بدل میشوند.
این انتخاب فضای صمیمی اثر را تقویت میکند، ولی برای مخاطبی که انتظار کشمکشی پرشتاب و رویدادمحور دارد، ممکن است کمتحرک به نظر برسد. جمعبندی «Infinitely Polar Bear» فیلمی کامل و بینقص نیست، اما جذابیتش در صداقت عاطفی و مهربانی نگاه آن نهفته است. اثر میکوشد خانوادهای را نشان دهد که محبت در آن واقعی است، اما کافی نیست تا همه زخمها و دشواریها را از میان ببرد.
بازی درخشان و انسانی مارک رافالو، حضور مؤثر زویی سالدانا و حالوهوای گرم فیلم، آن را به تجربهای دلنشین بدل میکنند؛ در حالی که ریتم نابرابر، جابهجاییهای گاه ناهماهنگ لحن و پرداخت سادهشده بیماری روانی، از نیروی آن میکاهند. در نهایت، فیلم بیش از آنکه پاسخی قطعی درباره بیماری، ازدواج یا مسئولیت والدینی عرضه کند، بر دشواریِ دوستداشتن کسی تأکید میگذارد که همیشه قادر نیست آنگونه که خانواده انتظار دارد حاضر باشد.
این تأکید، هم تلخ است و هم امیدبخش: آدمها ممکن است در نقشهای دشوارشان شکست بخورند، دوباره بکوشند و در لحظههای کوچک، شکل تازهای از نزدیکی پیدا کنند. «Infinitely Polar Bear» از همین لحظههای ناتمام، تصویری گرم و ماندگار میسازد.
« اما همین رویکرد باعث میشود ریتم در بخشهایی کند یا نامتعادل شود. »
ثبت دیدگاه