نقد و بررسی
نقد The Dressmaker | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که گذشته را فراموش نکرده است «خیاط» ساختهٔ جوسلین مورهاوس، داستان زنی است که به زادگاه دورافتادهاش در استرالیا بازمیگردد؛ شهری کوچک که در آن خاطرهها نه در ذهن افراد، بلکه در روابط روزمره و مناسبات اجتماعی رسوب کردهاند. تیلی دانج با چمدانی از لباسهای چشمگیر و گذشتهای سرشار از زخم و ابهام پا به دانگاتار میگذارد.
بازگشت او صرفاً بازگشت به خانه نیست؛ رویارویی با جامعهای است که او را از خود رانده و هنوز هم میخواهد دربارهٔ هویتش و جایگاهش حکم صادر کند. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که دانگاتار شهری عادی نیست. فضای آن همزمان آشنا و غریب است: جایی که همه یکدیگر را میشناسند، اما شناختْ بهجای همدلی، بیشتر به ابزار قضاوت و کنترل بدل شده است.
گذشته در این شهر همچون پروندهای مختومه رفتار نمیکند؛ هر نگاه، شایعه و واکنش، آن را دوباره به سطح میآورد. همین بستر به فیلم اجازه میدهد که قصهای دربارهٔ بازگشت و جبران را با طنزی تیره و لحنی اغراقآمیز پیش ببرد، بیآنکه رازهای مرکزی داستان را آشکار کند. دوختن هویت، پوشاندن زخم خیاطی در فیلم فقط حرفهٔ تیلی یا وسیلهای برای نمایش لباسهای زیبا نیست؛ زبانِ کنش اوست.
او با پارچه، برش و دوخت به جهان پیرامون پاسخ میدهد. در شهری که زنان در چارچوب نقشهای محدود و ظاهرهای آشنا محصورند، لباسهای تازه امکان دیگری پیش میکشند: امکان دیدهشدن، تغییرکردن و حتی نپذیرفتن تصویری که دیگران از آدم ساختهاند. تیلی با هنر خود ظاهر زنان شهر را دگرگون میکند و همزمان، نظم خاموشی را بههم میزند که آن ظاهرها بازتابش هستند.
« تیلی دانج با چمدانی از لباسهای چشمگیر و گذشتهای سرشار از زخم و ابهام پا به دانگاتار میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم لباس را راهحلی جادویی برای رنجهای عمیق نشان نمیدهد. ظاهر تازه میتواند اعتمادبهنفس بیاورد یا نگاه دیگران را تغییر دهد، اما خاطره و شرم را یکباره محو نمیکند. در همین فاصله میان شکوه بیرونی و آسیب درونی، یکی از جذابترین تنشهای اثر شکل میگیرد. لباسها گاه همچون زرهاند، گاه همچون دعوتی برای نزدیکشدن و گاه ابزاری برای آشکارکردن نارضایتیای که سالها پنهان مانده است.
طراحی لباس، بهجای آنکه زینتی مستقل باشد، وارد منطق روایت میشود و شخصیتها را در معرض دگرگونی قرار میدهد. کیت وینسلت و نیروی مهارشدهٔ تیلی کیت وینسلت نقش تیلی را بر پایهٔ تضادی ظریف میسازد: زنی که از یکسو آراسته، ماهر و صاحباراده به نظر میرسد و از سوی دیگر، در برابر شهری قرار دارد که گذشتهاش را به او تحمیل میکند.
بازی او به شخصیت نوعی وقار میبخشد، اما این وقار به سردی محض تبدیل نمیشود. زیر ظاهر کنترلشدهٔ تیلی، خشم، تنهایی و نیاز به تعلق حضور دارند؛ بازی وینسلت این لایهها را بیآنکه پیوسته توضیحشان دهد، در رفتار و مکثهای شخصیت زنده نگه میدارد. در برابر او، جودی دیویس در نقش مولی حضوری آشوبناکتر و ناپایدارتر دارد.
رابطهٔ مادر و دختر یکی از محورهای عاطفی فیلم است و جذابیتش از آن میآید که به آشتیای ساده و آماده فروکاسته نمیشود. میان این دو، محبت و رنج در هم تنیدهاند؛ نزدیکی ممکن است، اما آسان نیست. این رابطه گاهی از دل لحظههایی مضحک یا تلخ سر برمیآورد و به فیلم اجازه میدهد که بهجای ساختن یک ملودرام یکدست، عاطفه را با بیقاعدگی زندگی پیوند بزند.
« بااینحال، فیلم لباس را راهحلی جادویی برای رنجهای عمیق نشان نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
لیام همسورث در نقش تدی گرمایی آرامتر به فضای داستان میآورد. حضور او مسیر عاشقانهٔ فیلم را شکل میدهد، اما این پیوند صرفاً مکثی شیرین میان حوادث نیست؛ در جهان سخت و پرقضاوت دانگاتار، صمیمیت خود شکلی از آسیبپذیری است. بازی هیوگو ویوینگ نیز با ظرافتی طنزآمیز به جهان شخصیتهای فرعی عمق میدهد.
او از اغراق موقعیت بهره میگیرد، اما شخصیت را به یک لطیفهٔ صرف تقلیل نمیدهد. شهری که خود به شخصیت بدل میشود دانگاتار بیش از آنکه پسزمینهٔ رویدادها باشد، نیرویی فعال در برابر تیلی است. شهر کوچک با ساختار بسته، حافظهٔ جمعی گزینشی و میل به دستهبندی آدمها، در برابر هر تغییر مقاومت میکند.
ساکنانش یکدست نیستند؛ هرکدام ترسها، خواستهها و ریاکاریهای خود را دارند. فیلم با کنار هم گذاشتن این شخصیتها تصویری هجوآمیز از جامعهای میسازد که در آن احترام ظاهری و اخلاق اعلامشده همیشه با رفتار واقعی سازگار نیست. این نگاه اجتماعی زمانی مؤثرتر میشود که فیلم به جای سخنرانی، تناقض را در رفتار آدمها نشان میدهد.
ساکنان ممکن است از آراستگی و جذابیت لباسها به وجد آیند، اما همچنان از پذیرش زنی که نظم پیشین را برهم میزند سر باز زنند. میل به زیبایی و میل به حفظ قدرت در کنار هم قرار میگیرند و نتیجه، فضایی است که هم خندهدار است و هم آزارنده. در این معنا، شهر نه فقط محلی برای وقوع داستان، بلکه صحنهای برای نمایش سازوکار طرد و همرنگسازی است.
« لیام همسورث در نقش تدی گرمایی آرامتر به فضای داستان میآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طنز سیاه و نوسان میان لحنها «خیاط» از طنز سیاه، ملودرام، عاشقانه و لحظههای اندوهبار بهره میگیرد، اما این ترکیب همیشه به توازنی یکپارچه نمیرسد. گاهی شوخی چنان تند و اغراقشده است که خشونت یا اندوهِ موقعیت را برجسته میکند؛ گاهی نیز فاصلهٔ طنز و جدیت بهقدری ناگهانی میشود که تماشاگر فرصت نمییابد با یکی از این دو لحن همراه بماند.
همین نوسان، هم بخشی از هویت نامتعارف فیلم است و هم منشأ مهمترین لغزشهای آن. برای برخی تماشاگران، این بیثباتی میتواند جذاب و رهاییبخش باشد: فیلم از پیشبینیپذیری قصههای انتقام و عاشقانه میگریزد و لحظههایی میسازد که در سینمای متعارف کمتر انتظارشان را داریم. برای برخی دیگر، طنز بهخوبی فرود نمیآید و موقعیتهای عجیب بیشتر به تصنع نزدیک میشوند تا به هجو.
فیلم گاه چنان شتابزده از یک احساس به احساسی دیگر میرود که پیوند میان لحظات سست میشود. بنابراین، تجربهٔ آن تا حدی وابسته به پذیرش همین لحن ناآرام است: اگر مخاطب با اغراق و تغییر ناگهانی فضا همراه شود، بسیاری از ناهمواریها به بخشی از جذابیت اثر بدل میشوند؛ اگر نه، پراکندگی روایت بیشتر به چشم میآید.
زیبایی دیداری و کارکرد طراحی لباس طراحی لباس یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم است، اما اهمیت آن تنها در تماشاییبودن رنگها و فرمها خلاصه نمیشود. لباسها میزانسن را فعال میکنند: در کنار چشمانداز خشک و خلوت شهر، رنگ و بافتی پرتحرک میسازند و تفاوت میان جهان تیلی و محیط پیرامونش را برجسته میکنند.
« همین نوسان، هم بخشی از هویت نامتعارف فیلم است و هم منشأ مهمترین لغزشهای آن. »
قوتها و کاستیها
هر پوشش تازه، نوعی ورود به صحنه است؛ گویی بدن شخصیتها اعلام میکند که دیگر نمیخواهد در همان قالب قبلی باقی بماند. تقابل میان شکوه لباسها و زمختی فضای شهر نیز معنایی فراتر از زیباییشناسی پیدا میکند. پارچههای آراسته، خیابانها و خانههایی را که گرفتار عادت و فرسودگیاند، از نو قاب میگیرند.
در این قاب، زیبایی هم ابزار لذت است و هم نوعی تحریک؛ چیزی که میتواند تحسین برانگیزد، اما حسادت و خصومت را نیز بیدار کند. دوربین از این تضاد بهره میبرد و به لباسها اجازه میدهد در روایت حضور داشته باشند، نه آنکه صرفاً در حاشیهٔ آن بدرخشند. روایت پرحادثه و بهایی که میپردازد فیلم از عناصر زیادی نیرو میگیرد: گذشتهٔ تیلی، رابطهٔ او با مولی، مناسبات شهر، مسیر عاشقانه و دگرگونیهایی که لباسها رقم میزنند.
این پرشماری باعث میشود روایت زنده و پیشبینیناپذیر بماند؛ در عین حال، گاهی تمرکز آن را هم پراکنده میکند. بعضی مسیرها فرصت کافی برای رشد نمییابند و برخی لحظهها پیش از آنکه معنای عاطفیشان در ذهن بنشیند، جای خود را به حادثهای تازه میدهند. ریتم فیلم نیز از همین تراکم تأثیر میپذیرد.
بخشهایی با دقت و مکث پیش میروند و رابطهها را جا میاندازند، اما بخشهایی دیگر ناگهان شتاب میگیرند و میان شوخی، تعلیق و اندوه جابهجا میشوند. این نابرابری به معنای بیاثربودن کل روایت نیست؛ بلکه نشان میدهد فیلم گاهی بیش از ظرفیت ساختاری خود ایده و اتفاق در اختیار دارد. حاصل، اثری است که هم لحظههای بهیادماندنی و تصویرهای نیرومند میآفریند و هم از انسجامی که میتوانست تجربهاش را عمیقتر کند، فاصله میگیرد.
« تقابل میان شکوه لباسها و زمختی فضای شهر نیز معنایی فراتر از زیباییشناسی پیدا میکند. »
جمعبندی
جمعبندی «خیاط» فیلمی نامتعارف دربارهٔ بازگشت، طردشدگی و امکان بازساختن خویشتن است؛ اثری که خیاطی را به زبان مقاومت و لباس را به ابزاری برای تغییر نگاه بدل میکند. بازی مؤثر کیت وینسلت و جودی دیویس، طراحی لباسهای چشمگیر و تصویر هجوآمیز شهر کوچک، به آن نیرویی متمایز میبخشند. در مقابل، طنز همیشه به هدف نمیرسد و نوسان میان لحنها و شلوغی روایت گاه از پیوستگی عاطفی فیلم میکاهد.
بااینهمه، همین بیقاعدگی بخشی از شخصیت اثر است. «خیاط» نه ملودرامی کاملاً منضبط است و نه کمدیای یکدست؛ فیلمی است که زیبایی را کنار تلخی، و اغراق را کنار آسیبپذیری مینشاند. ارزش اصلیاش در آن است که از دل داستانی پرحادثه، تصویری بهیادماندنی از زنی میسازد که میکوشد نهفقط لباس دیگران، بلکه برداشت آنان از خودش را نیز از نو بدوزد.
« در مقابل، طنز همیشه به هدف نمیرسد و نوسان میان لحنها و شلوغی روایت گاه از پیوستگی عاطفی فیلم میکاهد. »
ثبت دیدگاه