نقد و بررسی
نقد پسر جهنمی (Hellboy) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی جهان هلبوی فیلم «هلبوی» محصول ۲۰۱۹، به کارگردانی نیل مارشال، بازآفرینی تازهای از شخصیت کمیک مایک میگنولاست؛ بازآفرینیای که میکوشد بهجای تکرار مسیر اقتباسهای پیشین، بر فانتزی تاریک، خشونت عریان و موجودات هراسآور تکیه کند. در این روایت، هلبوی به انگلستان میآید و درگیر ماجرایی میشود که به نیمو، جادوگری برخاسته از گذشته و ملکهٔ خون، پیوند خورده است.
تهدیدی بزرگ در افق قرار دارد و قهرمان باید، همزمان با رویارویی با نیروهای فراطبیعی، با جایگاه خودش در جهانی آشفته نیز کنار بیاید. فیلم از چند داستان کمیک الهام گرفته و در قالب اثری مستقل از فیلمهای پیشین ساخته شده است؛ بنابراین آشنایی با آن آثار برای دنبالکردن خط اصلی روایت ضروری نیست.
جهانی آکنده از هیولا بزرگترین امتیاز فیلم، بیتردید، تخیل دیداری آن در طراحی موجودات است. جهان هلبوی قرار نیست صرفاً پسزمینهای برای چند مبارزه باشد؛ بلکه با هیولاها، افسانهها و نشانههای غریبش پیوسته یادآوری میکند که واقعیت روزمره در این داستان مرزهای استواری ندارد. برخی از این موجودات بهسرعت در ذهن میمانند: ترکیب فرمهای انسانی و حیوانی، چهرههای نامتعارف و هیبتهایی که میان افسانه و کابوس معلقاند، به فیلم رنگوبویی ویژه میبخشد.
این طراحیها گاه از نظر بصری جذابتر از خود روایتاند. مخاطبی که برای دیدن صورتهای عجیب، نبردهای پرآشوب و صحنههایی با حالوهوای کمیکبوکی به تماشای فیلم مینشیند، احتمالاً لحظات سرگرمکنندهای خواهد یافت. بااینحال، فراوانی ایدههای تصویری همیشه به معنای پرداخت یکسان و ماندگار نیست.
« جهانی آکنده از هیولا بزرگترین امتیاز فیلم، بیتردید، تخیل دیداری آن در طراحی موجودات است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بعضی از موجودات چنان کوتاه یا گذرا وارد داستان میشوند که فرصت چندانی برای شکلگرفتن حس شگفتی یا هراس در برابرشان باقی نمیماند. فیلم گویی گاهی ترجیح میدهد ایدهای تازه را نمایش دهد، بیآنکه به آن زمان کافی برای اثرگذاری بدهد. اکشن، خون و خشونت «هلبوی» نسخهای خشن و پرخون از ماجراهای قهرمان خود عرضه میکند.
صحنههای نبرد، برخوردهای فیزیکی و نمایش صریح آسیبها، به فیلم انرژی خامی میدهند که در نمونههای ملایمتر فیلمهای ابرقهرمانی کمتر دیده میشود. خشونت در اینجا بخشی از هویت بصری اثر است و بهویژه در مواجهه با هیولاها، با فضای افسانهای و کابوسوار آن تناسب دارد. در لحظاتی، ضرباهنگ اکشن چنان تند و بیپرده میشود که فیلم به سرگرمی پرهیاهویی بدل میشود؛ سرگرمیای که بیش از ظرافت، بر شدت تأثیر تکیه دارد.
اما این انتخاب همیشه به نتیجهٔ مطلوب نمیرسد. خونریزی بهتنهایی نمیتواند تعلیق بسازد و شدت بصری نیز جای پیوند عاطفی با شخصیتها را نمیگیرد. وقتی صحنهها پشت سر هم با خشونت بیشتر پاسخ یکدیگر را میدهند، امکان دارد تماشاگر بهجای هیجانزدهشدن، نسبت به آنچه میبیند بیحس شود. گاهی نیز جلوهٔ اغراقآمیز درگیریها حالتی نمایشی پیدا میکند و توجه را از معنای صحنه دور میسازد.
فیلم در بهترین لحظات، از این خشونت برای تقویت جهان عجیب خود بهره میبرد؛ در ضعیفترین لحظات، آن را جایگزین عمق و پیشرفت درام میکند. هلبوی و نسبت او با خانواده هلبوی با بازی دیوید هاربر، در ظاهر قهرمانی تنومند، بدزبان و سرکش است؛ اما جذابیت شخصیت از تناقض میان این ظاهر و آشفتگی درونی او میآید.
« فیلم گویی گاهی ترجیح میدهد ایدهای تازه را نمایش دهد، بیآنکه به آن زمان کافی برای اثرگذاری بدهد. »
شخصیتها و اجرا
او در جهانی زندگی میکند که مدام دربارهٔ ماهیت و سرنوشتش داوری میکند، درحالیکه خودش میخواهد اختیار زندگیاش را به دست بگیرد. این کشمکش میتوانست ستون عاطفی نیرومندی برای فیلم باشد، زیرا ماجرا فقط دربارهٔ متوقفکردن یک نیروی خطرناک نیست؛ دربارهٔ انتخاب میان آن چیزی است که دیگران از قهرمان انتظار دارند و آنچه خود او میخواهد باشد.
رابطهٔ هلبوی با پدرش، پروفسور بروم، از معدود بخشهایی است که شخصیت را از هیاهوی نبردها جدا میکند. کلکلهای آن دو، هم لحظات طنزآمیز میآفرینند و هم نشانی از صمیمیتی پیچیده دارند؛ صمیمیتی که در آن محبت با سرزنش، نگرانی با دلخوری و تفاوت نسلها با شوخی درهم میآمیزد. بااینحال، همین شوخیها گاه بیموقع از راه میرسند.
هنگامی که فیلم میکوشد خطر یا اندوهی را جدی جلوه دهد، یک کنایهٔ ناهمخوان میتواند اثر عاطفی صحنه را خنثی کند. طنز هلبوی زمانی دلنشین است که از شخصیت او و رابطههایش بجوشد، نه آنگاه که صرفاً برای سبککردن هر موقعیت دشواری به کار رود. بازیگران و شخصیتهای پیرامونی حضور بازیگرانی چون میلا یوویچ، ایان مکشین، ساشا لین و دنیل دائه کیم، به فیلم ظرفیت دراماتیک قابل توجهی میدهد.
یوویچ در نقش نیمو، حضوری پرصلابت و نمایشی دارد و به دشمن اصلی فیلم جلوهای اسطورهای میبخشد. مکشین نیز با تکیه بر تجربه و اقتدار بازیگریاش، در نقش پدر هلبوی میتواند وزن عاطفی رابطهٔ میان آن دو را بالا ببرد. هاربر نیز در نقش اصلی، جسارت لازم برای حمل ظاهر و رفتار نامتعارف شخصیت را دارد و در لحظاتی میان خشونت، بدخلقی و آسیبپذیری تعادل برقرار میکند.
« رابطهٔ هلبوی با پدرش، پروفسور بروم، از معدود بخشهایی است که شخصیت را از هیاهوی نبردها جدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، فیلم به همهٔ شخصیتهایش فرصت برابر نمیدهد. بخشی از چهرههای مکمل بیشتر در خدمت رساندن اطلاعات یا پیشبردن رخدادها هستند تا آنکه شخصیتی مستقل و ماندگار پیدا کنند. حضور ساشا لین، از جمله، میتوانست جایگاه عمیقتری در بافت عاطفی داستان داشته باشد، اما متن همیشه مجال کافی برای گسترش ظرفیت او فراهم نمیکند.
ضعف در شخصیتپردازی، به معنای ناتوانی بازیگران نیست؛ بیشتر نشان میدهد که فیلمنامه در میان انبوه رخدادها و شخصیتها، فرصت مکث و پرداخت را از آنان میگیرد. فیلمنامهای شلوغ و ناهماهنگ یکی از دشواریهای اساسی فیلم، کوشش برای جا دادن حجم زیادی از اسطوره، پیشینه، شخصیت و حادثه در روایتی حدوداً دوساعته است.
داستان در چند مسیر حرکت میکند و همزمان باید گذشتهٔ قهرمان را توضیح دهد، تهدید اصلی را بسازد، شخصیتهای فرعی را معرفی کند و صحنههای اکشن را به هم پیوند بزند. حاصل، روایتی است که در بخشهایی شتابزده و در بخشهایی دیگر سنگین به نظر میرسد. گاه فیلم اطلاعات تازهای را با سرعت عرضه میکند، اما پیش از آنکه تماشاگر فرصت کند اهمیتشان را دریابد، به اتفاق بعدی میپرد.
در عوض، بعضی توضیحها بیش از اندازه تکرار میشوند و ضرباهنگ را کند میکنند. مشکل دیگر، ناپایداری لحن است. فیلم میخواهد هم ترسناک باشد، هم خندهدار، هم حماسی و هم عامدانه اغراقآمیز؛ اما این عناصر همیشه در کنار یکدیگر جا نمیافتند. موسیقی و قاببندی ممکن است لحظهای بر جدیت و هراس تأکید کنند، سپس شوخیای ناگهانی فضای ساختهشده را بشکند.
« بااینهمه، فیلم به همهٔ شخصیتهایش فرصت برابر نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
تغییر لحن بهخودیخود ایراد نیست؛ بسیاری از آثار موفق میان طنز و تاریکی رفتوآمد میکنند. مسئله آنجاست که این رفتوآمد باید از شناخت شخصیت و موقعیت سرچشمه بگیرد. در «هلبوی»، گاهی چنین به نظر میرسد که شوخی و ترس بهجای تکمیل یکدیگر، بر سر توجه تماشاگر رقابت میکنند. نمایش خفنبودن و هویت فیلم فیلم با خشونت صریح، دیالوگهای تند، موسیقی پرهیجان و ارجاعهای پیاپی به افسانهها میکوشد برای خود چهرهای سرکش و بزرگسال بسازد.
این انتخاب در ظاهر با جهان کمیک و شخصیت ناسازگار هلبوی تناسب دارد؛ اما در عمل، گاه اصرار فیلم بر «خفن» به نظر رسیدن، جای ساختن هویت را میگیرد. برخی شوخیها و ژستها بیشتر شبیه تلاش برای جلب توجهاند تا بخشی طبیعی از شخصیتپردازی. به همین دلیل، اثری که میخواهد تیره و خشن باشد، در لحظاتی به نمایشی نوجوانانه از سرکشی و بیاعتنایی تبدیل میشود.
این ناهماهنگی بهویژه زمانی آشکار است که فیلم میخواهد پیامدهای جدی و اسطورهای داستان را برجسته کند. برای آنکه تهدید بزرگی باورپذیر شود، صرفاً باید بر بزرگی آن تأکید نکرد؛ لازم است شخصیتها، انتخابهایشان و روابط میانشان نیز وزن کافی پیدا کنند. فیلم گاه از این مسیر کوتاه میزند و بهجای پرورش احساس خطر، بر شدت صحنه و شوخی ناگهانی تکیه میکند.
در نتیجه، تصویر کلی اثر نه یک فانتزی هولناک کاملاً منسجم است و نه یک ماجرای کمدیـاکشن که با اطمینان بر شوخطبعی خود تکیه کند. جمعبندی «هلبوی» فیلمی است با تخیل دیداری قابلتوجه، هیولاهای سرگرمکننده و صحنههای اکشنی که گاهی انرژی و جسارت لازم را دارند. دیوید هاربر در نقش اصلی حضوری پرقدرت دارد و رابطهٔ هلبوی با پدرش نیز از معدود پیوندهایی است که گرما و شوخطبعی طبیعی به داستان میبخشد.
« تغییر لحن بهخودیخود ایراد نیست؛ بسیاری از آثار موفق میان طنز و تاریکی رفتوآمد میکنند. »
جمعبندی
بااینحال، انبوه رخدادها، فیلمنامهٔ فشرده، شخصیتهای کمپرداخت و نوسان میان کمدی و وحشت، مانع از آن میشوند که اجزای فیلم به کلیتی منسجم تبدیل شوند. اصرار بر خشونت و نمایش سرکشی نیز همیشه به معنای جسارت هنری نیست؛ گاهی تنها توجه را از خلأهای دراماتیک منحرف میکند. تماشاگرانی که بیش از انسجام روایی، از تماشای موجودات عجیب، نبردهای خونین و قهرمانی طعنهزن لذت میبرند، ممکن است با فیلم سرگرم شوند.
اما کسانی که از چنین جهانی انتظار شخصیتپردازی دقیق، طنزی سنجیده و لحن یکدست دارند، احتمالاً با اثری نامتوازن روبهرو خواهند شد. «هلبوی» ۲۰۱۹ درخششهایی کوتاه و امکاناتی جذاب دارد، ولی در نهایت بیش از آنکه جهانی را با اطمینان بسازد، میان چند تصور متفاوت از هویت خودش سرگردان میماند.
ثبت دیدگاه