نقد و بررسی
نقد Sappho | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جزیرهای میان رؤیا و ابتذال «Sappho» ساختهٔ رابرت کرامبی، از همان ابتدا خود را در مرز میان ملودرام عاشقانه، خیالپردازی اسطورهای و نمایش اروتیک قرار میدهد. قصه در لسبوس میگذرد؛ جایی که ماه عسلِ سفو و همسرش فیل با حضور هلن، دختر یک باستانشناس روس، از قالب معمول سفر زناشویی بیرون میآید.
سفو به سوی هلن کشیده میشود و این دلدادگی، نهفقط توازن زندگی مشترکش را بر هم میزند، بلکه تصور او از هویت و سرنوشت خویش را نیز دگرگون میکند. فیلم میکوشد این بحران را با نام و یاد شاعر باستانی سافو پیوند بزند؛ زنی که در خیال سفو به حضوری فراتر از یک نام تاریخی بدل میشود. همین ایده میتوانست بستری برای کاوش در میل، اسطوره و خودشناسی باشد.
اما اثر بیش از آنکه این لایهها را با دقت بپروراند، از نشانههای پرطمطراق بهره میگیرد و پیوند میان آنها را به تماشاگر واگذار میکند. لسبوس بهمثابه فضا و نماد جزیره در فیلم تنها پسزمینهای زیبا برای یک مثلث عاشقانه نیست؛ لسبوس با بار تاریخی و فرهنگیاش، به نمادی بدل میشود که قرار است میل و رهایی را مشروعیت ببخشد.
« همین ایده میتوانست بستری برای کاوش در میل، اسطوره و خودشناسی باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دریا، آفتاب و چشماندازهای باز، حس تعلیق میان واقعیت و خیال را تقویت میکنند. جغرافیا گویی شخصیتها را از قواعد آشنای زندگی روزمره جدا کرده و در قلمرویی استثنایی قرار میدهد؛ قلمرویی که در آن هر انتخابی ممکن به نظر میرسد. با این حال، فیلم همیشه نمیداند چگونه از این فضا معنای دراماتیک بسازد.
مناظر چشمنواز گاه جای پیشرفت داستان را میگیرند و صحنهها بیشتر به تصاویر تزئینی میمانند تا اجزای یک روایت منسجم. زیبایی محیط از معدود امتیازهای بیچونوچرای فیلم است، اما خودبهخود به عمق نمیانجامد. لسبوس حضور دارد؛ آنچه کمرنگ میماند، تأثیر واقعی این مکان بر تحول شخصیتهاست.
عشق، میل و تصور رهایی جذابترین امکان فیلم در رابطهٔ میان سفو، فیل و هلن نهفته است: رابطهای که میتوانست پرسشهایی دربارهٔ وفاداری، مالکیت عاطفی و شکلهای گوناگون عشق پیش بکشد. سفو در برابر میل تازهاش، با تصویری که از ازدواج و خودِ خویش داشته روبهرو میشود. فیلم گاهی بهدرستی نشان میدهد که دلدادگی صرفاً جابهجایی موضوع عشق نیست؛ نیرویی است که نظم پیشین زندگی را به پرسش میکشد.
« دریا، آفتاب و چشماندازهای باز، حس تعلیق میان واقعیت و خیال را تقویت میکنند. »
شخصیتها و اجرا
اما اثر در پرداخت این پیچیدگی شتابزده است. بهجای آنکه انگیزهها را از دل رفتارهای کوچک و تضادهای قابلباور بیرون بکشد، بارها به گفتارهای صریح و اعلام موضع پناه میبرد. شخصیتها دربارهٔ آزادی، عشق و مرزهای رابطه سخن میگویند، اما این مفاهیم کمتر در کنشهایشان به شکلی طبیعی مجسم میشود.
نتیجه آن است که ایدهٔ رهایی، گاه بیش از آنکه تجربهای زیسته باشد، شعاری نمایشی به نظر میرسد. اسطورهای که به شخصیت بدل نمیشود نام سفو، انتظار تماشاگر را به سوی رابطهای پیچیده میان زن معاصر و شاعر باستانی هدایت میکند. فیلم میخواهد این نام را به تجربهای شخصی و رازآمیز گره بزند؛ انگار سفو تنها شیفتهٔ هلن نیست، بلکه در پی یافتن جایگاهی برای خویش در امتداد اسطورهای بزرگتر است.
این انتخاب، دستکم در سطح طرح، ظرفیت تصویری و روانشناختی دارد. مشکل آن است که پیوند اسطوره و شخصیت بهندرت با ظرافت شکل میگیرد. اشارهها گاه مستقیم و توضیحیاند و گاه چنان ناگهانی وارد میشوند که بهجای روشنکردن دگرگونی درونی سفو، بر آشفتگی روایت میافزایند. اسطوره در اینجا بیشتر آرایهای برای تشدید حالوهوای فیلم است تا چارچوبی که تصمیمها و احساسات شخصیت را سامان دهد.
« اما اثر در پرداخت این پیچیدگی شتابزده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
به همین دلیل، لایهٔ نمادین اثر گاهی پرادعا جلوه میکند، بیآنکه پشتوانهٔ دراماتیک کافی داشته باشد. دیالوگ و بازیگری؛ میان جدیت و ناخواستهخندهدار بزرگترین مانع ارتباط با فیلم، گفتوگوهای آن است. جملهها اغلب طولانی، تصنعی و بیش از اندازه آگاه از اهمیت خود هستند؛ گویی شخصیتها به جای مکالمه، مضمون فیلمنامه را برای یکدیگر شرح میدهند.
در نتیجه، لحظههایی که باید صمیمی یا تکاندهنده باشند، ممکن است حالتی ساختگی پیدا کنند. بعضی دیالوگها، از جمله عبارت «اینجا خونهمه»، با وجود همین ناهماهنگیها در ذهن میمانند؛ نه لزوماً بهدلیل پرداختی بینقص، بلکه چون در لحظهای از فیلم حسی روشن و عاطفی پیدا میکنند. بازیها نیز همیشه نمیتوانند این گفتارها را طبیعی کنند.
اجرای بازیگران گاه خشک و اغراقآمیز است و گاهی لحنی به خود میگیرد که فاصلهٔ میان درام و کمدی ناخواسته را محو میکند. در چنین وضعی، تماشاگر ممکن است به جای همراهی با بحران عاطفی شخصیتها، متوجه ناموزونی اجرا شود. با اینهمه، همین بیقاعدگی برای برخی لحظهها جذابیتی عجیب میسازد: فیلم ممکن است همزمان ملالآور، خندهدار و کنجکاویبرانگیز باشد.
« به همین دلیل، لایهٔ نمادین اثر گاهی پرادعا جلوه میکند، بیآنکه پشتوانهٔ دراماتیک کافی داشته باشد. »
قوتها و کاستیها
روایت نامتوازن و جذابیتِ انتخابهای عجیب ساختار روایی «Sappho» بیشتر بر انباشت موقعیتهای غیرمنتظره تکیه دارد تا بر زنجیرهای دقیق از علت و معلول. تغییرهای عاطفی گاه سریع رخ میدهند و بعضی تصمیمها چنان نامعمولاند که تماشاگر برای فهم منطقشان باید خلأهای روایت را خودش پر کند. این آشفتگی، پیوستگی اثر را تضعیف میکند و مانع از آن میشود که کشمکش مرکزی به شکلی کامل و باورپذیر قوام یابد.
بااینحال، نامنسجمبودن فیلم همیشه به بیجاذبگی مطلق نمیانجامد. انتخابهای نامتعارف، لحظههای غریب و نوسان میان جدیت و افراط، نوعی کنجکاوی پدید میآورند: تماشاگر گاهی بهجای آنکه تنها بپرسد «بعد چه میشود؟»، میخواهد بداند فیلم تا کجا از مسیر معمول خارج خواهد شد. این کشش بیشتر حاصل بیقاعدگی اثر است تا مهارت کلاسیک در تعلیق، اما همین ویژگی میتواند آن را به تجربهای بهیادماندنی تبدیل کند.
تصویر و لحن حسی دوربین از فضای جزیره برای ساختن لحنی گرم و رؤیاگون بهره میبرد. نور، دریا و چشماندازهای باز، به فیلم کیفیتی حسی میبخشند و در بخشهایی از آن، تصویر از گفتوگوها مؤثرتر عمل میکند. طبیعت گاه همان چیزی را منتقل میکند که فیلمنامه در بیانش ناکام میماند: بیثباتی، رهایی و کششی که شخصیتها برای نامگذاری آن واژههای کافی ندارند.
« این آشفتگی، پیوستگی اثر را تضعیف میکند و مانع از آن میشود که کشمکش مرکزی به شکلی کامل و باورپذیر قوام یابد. »
جمعبندی
اما زیبایی بصری همواره با انسجام لحن همراه نیست. فیلم میان ملودرام، خیالپردازی و تحریک حسی رفتوآمد میکند، بیآنکه این عناصر را در یک زبان واحد حل کند. گاهی نماها وعدهٔ اثری شاعرانه میدهند، در حالی که گفتوگو یا بازیگری آن وعده را خنثی میکند. این تضاد بخشی از ناکامی فیلم است، اما همان تضاد به آن شخصیت نامتعارفی میدهد که نمیتوان بهسادگی از ذهن پاکش کرد.
جمعبندی «Sappho» فیلمی نابرابر است: از یکسو منظرههای دلپذیر، ایدهٔ بالقوهٔ جذابِ پیوند میل و اسطوره، و لحظههایی با عاطفهای مستقیم دارد؛ از سوی دیگر، دیالوگهای کشدار، بازیهای ناموزون و روایتی آشفته، مانع از آن میشوند که این امکانات به درامی منسجم بدل شوند. اثر در تحلیل عشق و هویت به عمقی که وعده میدهد نمیرسد و گاه چنان از مسیر طبیعی خارج میشود که ناخواسته خنده میآفریند.
بااینحال، همین نارساییها میتوانند بخشی از تجربهٔ تماشای آن شوند. فیلم برای کسی که انتظار ملودرامی سنجیده و خوشساخت دارد، احتمالاً فرساینده است؛ اما برای تماشاگر علاقهمند به آثار غریب و نامتعارف، شاید نوعی جذابیت کجومعوج داشته باشد. «Sappho» نه نمونهای موفق از پرداخت اسطورهای، بلکه اثری است که آشفتگیاش را آشکارا به نمایش میگذارد و گاه، در دل همان آشفتگی، لحظهای صادقانه یا فراموشنشدنی پیدا میکند.
« اما زیبایی بصری همواره با انسجام لحن همراه نیست. »
ثبت دیدگاه