نقد و بررسی
نقد فرشته سیاه (Black Angel) | 1946
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در سنت نوآر «Black Angel» محصول ۱۹۴۶ و ساختهٔ Roy William Neill، در ظاهر از الگوی آشنای نوآرهای جنایی پیروی میکند: مردی به قتل متهم شده، همسرش برای نجات او دست به جستوجو میزند و سرنخها به جهانی از بارها، موسیقی، دروغ و خاطرههای مبهم راه میبرند. اما فیلم بیش از آنکه صرفاً مسابقهای برای یافتن قاتل باشد، مطالعهای دربارهٔ گناه، فرسودگی و امکان جبران است.
داستان با فشار زمانیِ نزدیکشدن اجرای حکم، از همان ابتدا اضطرابی پیوسته میسازد؛ بااینحال، نیروی اصلی اثر نه فقط در پرسش «قاتل کیست؟»، بلکه در وضعیت روانی آدمهایی نهفته است که برای یافتن حقیقت باید از تردیدهای خود عبور کنند. عنوان فیلم نیز با حالوهوای آن سازگار است: «فرشتهٔ سیاه» تصویری دوگانه میسازد که در آن معصومیت و خطر، نجات و سقوط، بهآسانی از هم جدا نمیشوند.
فیلم از همان فضای تیرهٔ شهری بهره میگیرد که در نوآر کلاسیک مألوف است، اما با گرهزدن آن به موسیقی و اعتیاد، به جهان داستان هویتی خاص میبخشد. «Black Angel» اقتباسی آزاد از رمان «The Black Angel» نوشتهٔ Cornell Woolrich است و در مقام فیلم، بیشتر به خلق فضایی پرتنش و شخصیتمحور علاقه دارد تا وفاداری موبهمو به سرچشمهٔ ادبیاش.
معما و معماری تعلیق هستهٔ داستان بر موقعیتی نیرومند بنا شده است: کاترین بنت میکوشد بیگناهی شوهرش، کرک، را ثابت کند و برای این کار با مارتین بلر، آهنگساز و پیانیست الکلی و همسر سابق مقتول، همراه میشود. رابطهٔ این دو همکاریای ساده و بیتنش نیست؛ هرکدام با انگیزهها و زخمهای خود وارد تحقیق میشوند و همین تفاوت، مسیر کشف سرنخها را از یک بازجویی معمولی فراتر میبرد.
« اما فیلم بیش از آنکه صرفاً مسابقهای برای یافتن قاتل باشد، مطالعهای دربارهٔ گناه، فرسودگی و امکان جبران است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این میان، زمان نه یک پسزمینهٔ خنثی، بلکه فشاری دائمی است که تصمیمها را شتابزده و خطاها را پرهزینه میکند. فیلم از عناصر کلاسیک معمای قتل—شاهدان مشکوک، ردپاهای ناقص، حافظهٔ مخدوش و محیطهای شبانه—برای ساختن تعلیق استفاده میکند. بااینحال، پیچیدگی داستان همیشه به معنای غافلگیری نیست.
بخشی از سرنخها زودتر از آنکه انتظار میرود جهت احتمالی ماجرا را آشکار میکنند و در نتیجه، نیروی معما در نیمههای بعدی اندکی کاهش مییابد. تماشاگر ممکن است پیش از شخصیتها به برخی نتیجهها نزدیک شود؛ در چنین لحظاتی، فیلم ناچار است بیشتر بر خطرِ کشفشدن و فشار زمان تکیه کند تا بر ناشناختهماندن پاسخ.
مارتین بلر و بازی دان دوریا یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، انتخاب دان دوریا در نقش مارتین است. او که برای بسیاری از تماشاگران با نقشهای منفی و چهرهای تهدیدآمیز شناخته میشد، اینجا شخصیتی آسیبپذیرتر و درونیتر میآفریند. مارتین نه قهرمانی بینقص است و نه صرفاً مردی شکسته که گذشتهاش او را تعریف میکند؛ او میان اندوه، خودویرانگری و میل به جبران در نوسان است.
دوریا این کشمکش را بیشتر با مکثها، نگاههای فرسوده و تغییرات ظریف در رفتار نشان میدهد تا با نمایشهای عاطفی پرصدا. الکلیبودن مارتین نیز در روایت کارکردی فراتر از افزودن یک ویژگی تراژیک دارد. اختلال در حافظه و ناتوانی او در اعتماد به دریافتهای خودش، هم مسئلهای شخصی است و هم ابزاری برای تعلیق.
« بااینحال، پیچیدگی داستان همیشه به معنای غافلگیری نیست. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این ضعف بهدرستی بهره میگیرد: تماشاگر نمیتواند همیشه مطمئن باشد آنچه مارتین به یاد میآورد یا از آن نتیجه میگیرد، کامل و قابل اتکاست. بااینهمه، اثر گاهی خطر آن را میپذیرد که رنج او بیش از اندازه به سازوکاری برای جلو بردن معما تبدیل شود. در بهترین لحظات، مارتین شخصیتی مستقل از کارکرد داستانیاش است؛ در لحظات ضعیفتر، فیلم او را به راهی برای پنهانکردن یا آشکارساختن اطلاعات بدل میکند.
حضور Peter Lorre در نقش مارکو نیز به فضای بدگمانی و تهدید، وزن و تیزی میبخشد. کاترین و نیروی اخلاقی داستان کاترین بنت صرفاً همسری نیست که منتظر نجات شوهرش بماند. او با ارادهای فعال وارد ماجرا میشود و در بسیاری از موقعیتها نیروی محرک تحقیق است. وفاداریاش به کرک، در عین آنکه نقطهٔ آغاز داستان است، پرسشی اخلاقی نیز پدید میآورد: وفاداری تا چه اندازه میتواند بر شواهد و قضاوت عقلانی پیشی بگیرد؟
فیلم پاسخ قطعی و نظری به این پرسش نمیدهد، اما کاترین را وادار میکند میان امید شخصی و واقعیتهای هولناک پرونده تعادل برقرار کند. بازی June Vincent به شخصیت او وقار و استقامت میبخشد. کاترین کمتر از مارتین دچار فروپاشی آشکار میشود، اما همین خویشتنداری گاهی به بهای محدودشدن پیچیدگی عاطفیاش تمام میشود.
فیلم فرصتهایی دارد تا اضطراب، خشم و ترس او را عمیقتر بکاود، ولی معمولاً داستان را بهسرعت به سرنخ بعدی میرساند. بااینحال، حضور او برای ساختن تعادل ضروری است: مارتین گذشتهای آشفته و ذهنی لغزان دارد، درحالیکه کاترین در مقام نیرویی پیگیر، جهت اخلاقی تحقیق را حفظ میکند. موسیقی، تصویر و فضای نوآر موسیقی در «Black Angel» تزئینی بیرونی نیست؛ به روان شخصیتها و ساختار روایت راه مییابد.
« بااینهمه، اثر گاهی خطر آن را میپذیرد که رنج او بیش از اندازه به سازوکاری برای جلو بردن معما تبدیل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مارتین آهنگساز و پیانیست است و زندگیاش با نوشتن، اجرا و نوشیدن گره خورده؛ بنابراین موسیقی در فیلم هم زبان عاطفی اوست و هم یادآور گذشتهای که از آن گریخته است. ترانهها و اجراها به فضای کابارهای داستان رنگ میدهند، اما گاهی نیز ریتم روایت را کند میکنند. این دوگانگی، نقطهٔ قوت و ضعف همزمان فیلم است: موسیقی شخصیتپردازی را غنی میکند، اما برخی لحظات اجرایی از حرکت معما میکاهند.
از نظر بصری، فیلم از سایهها، قابهای بسته و فضاهای شبانه برای بازنمایی ناامنی استفاده میکند. محیطهای داخلی، بهویژه فضاهای مرتبط با کلوپ و آپارتمان، اغلب حس محصوربودن دارند؛ گویی شخصیتها در اتاقهایی گرفتارند که هر گوشهشان میتواند شاهد یا تهدیدی پنهان داشته باشد. حرکت دوربین و ترکیببندیهای نمایشی، بهویژه در بعضی نماهای آغازین و صحنههای تعقیب سرنخ، حالوهوایی اکسپرسیونیستی به اثر میدهد.
این شیوه کمک میکند شهر به پسزمینهای بیطرف محدود نشود، بلکه به بازتابی از ذهن مضطرب شخصیتها بدل شود. ریتم و لغزشهای روایی «Black Angel» در بخشهای پرتحرک خود روان و مؤثر است؛ هر سرنخ، شخصیتها را به موقعیت تازهای میکشاند و خطر افشاشدنِ تحقیق، حس شتاب را تقویت میکند. اما این حرکت یکنواخت نیست.
برخی صحنهها بیش از اندازه درنگ میکنند و کشفها گاه با فاصلهای نهچندان موجه از یکدیگر رخ میدهند. در نتیجه، فیلم میان دو شیوهٔ روایی نوسان دارد: از یک سو میخواهد تریلری فشرده و زمانمند باشد و از سوی دیگر به فضای ملودراماتیک و موسیقایی خود مجال تنفس بدهد. این دو گرایش همیشه بهخوبی با هم آشتی نمیکنند.
« ترانهها و اجراها به فضای کابارهای داستان رنگ میدهند، اما گاهی نیز ریتم روایت را کند میکنند. »
قوتها و کاستیها
مشکل دیگر آن است که بعضی پیوندهای روایی بیش از آنکه حاصل استنتاجی قانعکننده باشند، به تصادف یا تسهیل داستان وابستهاند. چنین انتخابهایی در سینمای عامهپسند آن دوره نامتعارف نیست، اما در فیلمی که بخش بزرگی از جذابیتش بر کشف حقیقت استوار است، اهمیت بیشتری پیدا میکند. وقتی حل یک مانع ناگهان و بیمقدمه ممکن میشود، حس مشارکت تماشاگر در حل معما اندکی تضعیف میشود.
بااینحال، این لغزشها تمام دستاوردهای فیلم را از میان نمیبرند؛ فضای نوآر، بازیها و پیوند موسیقی با رنج شخصیت اصلی، همچنان تجربهای متمایز میسازند. جمعبندی «Black Angel» فیلمی است که جذابیتش را بیش از هر چیز از ترکیب معمای جنایی با پرترهٔ مردی گرفتار در اندوه و اعتیاد به دست میآورد.
دان دوریا در نقش مارتین، هستهٔ عاطفی اثر را شکل میدهد و کاترینِ June Vincent نیروی لازم برای پیشبردن جستوجو را فراهم میآورد. نورپردازی تیره، فضاهای شبانه و حضور موسیقی به فیلم هویتی فراتر از یک معمای قتل متعارف میبخشند. در برابر این امتیازها، افتوخیز ریتم، کاهش زودهنگام غافلگیری و برخی گرهگشاییهای ناگهانی، مانع از آن میشوند که تعلیق تا پایان با نیرویی یکسان دوام بیاورد.
بااینحال، فیلم در ترسیم جهانی که در آن حقیقت با حافظهٔ لرزان، شرم و میل به رهایی درهم میآمیزد، موفق است. ارزش «Black Angel» نه فقط در پاسخ معما، بلکه در مسیر فرسوده و پراضطرابی است که شخصیتهایش برای نزدیکشدن به آن طی میکنند.
« وقتی حل یک مانع ناگهان و بیمقدمه ممکن میشود، حس مشارکت تماشاگر در حل معما اندکی تضعیف میشود. »
ثبت دیدگاه