نقد و بررسی
نقد غذاهای لذیذ (Haute Cuisine) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آشپزی در سایهٔ قدرت «Haute Cuisine» ساختهٔ کریستین ونسان، فیلمی فرانسوی دربارهٔ غذا، شأن حرفهای و دشواریِ حفظ استقلال در محیطی است که تشریفات و سلسلهمراتب بر همهچیز سایه انداختهاند. اثر از زندگی دانیل مازهدلوپوش الهام گرفته، اما شخصیت اصلی خود را با نام هورتانس لابوری میشناسیم؛ آشپزی که بهعنوان سرآشپز خصوصی رئیسجمهور، فرانسوا میتران، به کاخ الیزه راه مییابد.
فیلم نه زندگینامهای پرحادثه و پرشتاب، بلکه روایتی آرام از ورود یک زن به جهانی مردانه و رسمی است؛ جهانی که در آن حتی یک بشقاب غذا نیز میتواند موضوعی سیاسی و تشریفاتی شود. جذابیت مقدماتی فیلم در تضاد میان مهارت ساده و بیواسطهٔ هورتانس و دستگاه پیچیدهٔ ریاستجمهوری نهفته است. او با خود ذائقهای روستایی، تجربهای انباشته و باور به اصالت مواد غذایی میآورد؛ در برابرش، کاخ با قواعد ناگفته، تشریفات دقیق و شبکهای از کارکنان قرار دارد که بهسادگی پذیرای حضور تازهوارد نیستند.
این برخورد میتوانست زمینهٔ یک درام پرتنش باشد، اما فیلم آن را بیشتر به شکل مجموعهای از موقعیتهای روزمره و اصطکاکهای کوچک پیش میبرد. غذا؛ شخصیت اصلیِ بیکلام در «Haute Cuisine»، غذا فقط موضوعی تزئینی یا بهانهای برای نمایش مهارت آشپز نیست؛ زبان رابطههاست. ذائقهٔ رئیسجمهور، خاطرات غذاییاش و واکنش او به غذاهای هورتانس، راهی برای شناخت شخصیت و خلق صمیمیتی محدود در میان مناسبات رسمی فراهم میکند.
« جذابیت مقدماتی فیلم در تضاد میان مهارت ساده و بیواسطهٔ هورتانس و دستگاه پیچیدهٔ ریاستجمهوری نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آشپزی در اینجا هم بیان عاطفه است و هم نوعی کنش: هورتانس با انتخاب مواد، شیوهٔ پخت و وفاداریاش به مزههای اصیل، جهانبینی خود را عرضه میکند. تصاویر غذاها از معدود جلوههای بصری فیلماند که با گرما و جزئیات همراه میشوند. سبزیها، سسها و خوراکهای آمادهشده، سطحی ملموس و اشتهابرانگیز به روایتی میبخشند که گاه از نظر دراماتیک کمرمق است.
صحنههای آشپزخانه، بهویژه هنگامی که هورتانس با تمرکز بر کارش پیش میرود، حس حرکت و هدفمندی دارند؛ گویی شخصیت در قلمرو مهارت خویش سرانجام از تشریفات بیرونی فاصله میگیرد. نمایش غذا همچنین به فیلم امکان میدهد بدون توضیحهای طولانی، تفاوت میان آشپزیِ مبتنی بر تجربه و آشپزیِ گرفتار در دستورالعملهای اداری را نشان دهد.
بازی کاترین فروت و ساختن هورتانس کاترین فروت مرکز ثقل فیلم است. بازی او نه بر اغراق و قهرمانسازی، بلکه بر وقار، دقت و اعتمادبهنفس کمصدا تکیه دارد. هورتانس زنی است که میداند در کار خود توانمند است، اما این آگاهی را به نمایش پرهیاهو بدل نمیکند. فروت در مکثها، نگاهها و واکنشهای کوتاه، شخصیتی میسازد که هم گرم و دسترسپذیر است و هم مرزهای خود را میشناسد.
« تصاویر غذاها از معدود جلوههای بصری فیلماند که با گرما و جزئیات همراه میشوند. »
شخصیتها و اجرا
این ظرافت بهویژه در مواجههٔ هورتانس با قواعد کاخ اهمیت دارد. او برای جاافتادن در محیط، شخصیت خود را یکباره تغییر نمیدهد و نمیکوشد با سیاستبازی به قدرت نزدیک شود؛ برعکس، بیشتر اوقات از طریق کارش سخن میگوید. همین ویژگی، حضورش را باورپذیر میکند و مانع میشود که فیلم او را به نمونهای ساده از «قهرمان زنِ پیروز» تقلیل دهد.
در کنار او، ژان دورمسون در نقش رئیسجمهور حضوری آرام دارد و رابطهٔ میان این دو بر گفتوگوهای مربوط به خاطره و خوراک بنا میشود، نه بر مواجههای نمایشی و پرتنش. کاخ الیزه؛ آشپزخانهای با سیاستهای کوچک یکی از ایدههای موفق فیلم، تبدیل آشپزخانه به تصویری کوچک از ساختار قدرت است. کاخ فقط محل خدمترسانی نیست؛ قلمرویی است با بخشهای گوناگون، مسئولیتهای جداگانه و رقابت بر سر اعتبار.
هورتانس با آنکه برای رئیسجمهور آشپزی میکند، از همان آغاز با محدودیتهای عملی و مقاومت اطرافیان روبهروست. تهیهٔ مواد، دسترسی به امکانات و هماهنگی با کارکنان، همگی میتوانند به آزمونی برای جایگاه او تبدیل شوند. فیلم از این موقعیت برای نشاندادن تبعیض و نگاه جنسیتی بهره میگیرد، اما در این زمینه محتاط میماند.
« این ظرافت بهویژه در مواجههٔ هورتانس با قواعد کاخ اهمیت دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فشارهایی که هورتانس تجربه میکند، بیش از آنکه به رویاروییهای عمیق و دگرگونکننده برسند، در سطح برخوردهای کوتاه و گاه طنزآمیز باقی میمانند. این انتخاب با لحن ملایم فیلم سازگار است، ولی از ظرفیت دراماتیک ماجرا نیز میکاهد. کاخ میتوانست فضایی باشد که در آن شخصیت، بهتدریج بهای حفظ استقلال خود را میپردازد؛ اما تنشها غالباً پیش از آنکه به پیامدهای جدی برسند، فروکش میکنند.
ساختار روایی و مسئلهٔ روایت موازی روایت فیلم میان دورهٔ کار هورتانس در کاخ و مأموریت بعدی او در ایستگاهی دورافتاده در قطب جنوب رفتوآمد میکند. این چارچوب میخواهد گذشته را با فاصلهٔ زمانی و مکانی بازخوانی کند و تضادی میان شکوه و محدودیتهای کاخ و انزوای اقامتگاه جنوبی بسازد. در عمل، این دو خط روایی پیوندی کمرمق دارند.
بخشهای مربوط به کاخ، بهسبب شخصیتها و مناسبات آشپزخانه، جذابتر و پرجزئیاتترند؛ در مقابل، قاب رواییِ قطب جنوب گاهی بیشتر وقفهای در مسیر اصلی به نظر میرسد تا عنصری که معنای آن را گسترش دهد. این رفتوآمد زمانی، ریتم فیلم را نیز ناپایدار میکند. هر بار که روایت از فضای کاخ دور میشود، بخشی از تمرکز عاطفی و کنجکاوی مخاطب فرو مینشیند؛ سپس فیلم باید دوباره آن را در صحنههای بازگشت به آشپزخانه از نو بسازد.
« این انتخاب با لحن ملایم فیلم سازگار است، ولی از ظرفیت دراماتیک ماجرا نیز میکاهد. »
قوتها و کاستیها
این ساختار ممکن است قرار باشد تنهایی یا فاصلهٔ هورتانس از گذشته را برجسته کند، اما چون رابطهٔ میان دو زمان بهاندازهٔ کافی پرورده نمیشود، نتیجه بیش از آنکه لایهای تازه بیفزاید، توجه را پراکنده میکند. کارگردانی و تصویرپردازی؛ وقار یا بیروحی؟ کریستین ونسان رویکردی خویشتندار دارد و از ملودرام پررنگ یا جلوهگریهای بصری پرهیز میکند.
این انتخاب با شخصیت هورتانس و فضای رسمی کاخ تناسب دارد؛ فیلم قرار نیست از هر اختلاف کوچک بحرانی بزرگ بسازد. بااینحال، خویشتنداری در برخی لحظات به سادگیِ بیش از اندازه نزدیک میشود. میزانسنها و تصویرپردازی معمولاً کارکردی و بیادعا هستند، اما بهندرت به تفسیر عمیقتری از قدرت، تنهایی یا جایگاه زن در محیط کار میرسند.
در نتیجه، فیلم در ظاهر مرتب و قابلدنبالکردن است، اما از نظر بصری و فکری کمتر از آنچه موضوعش وعده میدهد گسترش مییابد. کاخ الیزه میتوانست فضایی چندلایه و حتی خفقانآور باشد؛ آشپزخانه نیز ظرفیت داشت به عرصهای برای نمایش نظم، فرسودگی و رقابت بدل شود. فیلم گاهی به این سویهها نزدیک میشود، اما غالباً به ثبت موقعیتها بسنده میکند و از تبدیل آنها به تصویری ماندگارتر بازمیماند.
« کارگردانی و تصویرپردازی؛ وقار یا بیروحی؟ »
جمعبندی
جمعبندی «Haute Cuisine» فیلمی خوشتماشا و دلنشین است که بیش از هر چیز با بازی گرم کاترین فروت و نمایش وسوسهبرانگیز غذاها در ذهن میماند. نگاه آن به آشپزی بهمثابه هنر شخصی و زبان ارتباط، از جذابترین جنبههای اثر است؛ همانطور که ورود هورتانس به آشپزخانهٔ کاخ، فرصتی برای دیدن برخورد مهارت فردی با تشریفات قدرت فراهم میکند.
بااینهمه، داستان کممایه میماند، کشمکشها به اندازهٔ کافی عمق نمییابند و روایت موازیِ قطب جنوب انسجام لازم را به کلیت اثر نمیبخشد. حاصل، فیلمی است که در لحظههای مربوط به غذا و شخصیت اصلی کامیابتر از بخشهای دراماتیک و فرمی خود عمل میکند: اثری خوشطعم و خوشقلب، اما نه چندان ژرف یا بهیادماندنی.
ثبت دیدگاه