نقد و بررسی
نقد آخرین شاهزاده خانم (The Last Princess) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تاریخی که به تجربهای شخصی بدل میشود «شاهزادهٔ واپسین» درام تاریخی کرهای ساختهٔ هور جینهو است که زندگی دوکهه، واپسین شاهزادهٔ دودمان چوسان، را در سایهٔ سلطهٔ ژاپن روایت میکند. فیلم از تبعید اجباری او به ژاپن آغاز میکند؛ جابهجاییای که در ظاهر میتواند تحصیلی و تشریفاتی جلوه کند، اما در باطن گسستی خشونتبار از خانه، زبان و جایگاه اجتماعی اوست.
دوکهه در سرزمینی بیگانه میکوشد شأن شاهزادگی خود را حفظ کند و امید بازگشت را زنده نگه دارد. در این مسیر، جانگهان، دوست دوران کودکیاش، به یکی از نیروهای مؤثر داستان بدل میشود. فیلم این سرگذشت را نه صرفاً بهعنوان شرح رویدادهای سیاسی، بلکه بهمثابه روایتی دربارهٔ آوارگی، حافظه و تنهایی پیش میبرد.
روایت سینمایی البته آمیزهای از واقعیت تاریخی و تخیل است و برخی شخصیتها و رخدادها برای شکل دادن به درام تغییر یافتهاند؛ بنابراین فیلم را بهتر است بازآفرینی هنری تاریخ دانست، نه گزارشی مستند از آن. تبعید و معنای ازدستدادن خانه نیروی عاطفی فیلم از این میآید که تبعید را مفهومی انتزاعی باقی نمیگذارد.
دوری از وطن در جزئیات روزمره رسوب میکند: در فاصلهای که میان شخصیت و زبان مادریاش میافتد، در نگاه دیگران به هویتش، و در دشواری حفظ پیوند با مردمی که از او جدا ماندهاند. دوکهه فقط شاهزادهای دورافتاده از سرزمین خویش نیست؛ انسانی است که دیگران دربارهٔ زندگیاش تصمیم میگیرند و امکان انتخاب را از او میگیرند.
« دوکهه در سرزمینی بیگانه میکوشد شأن شاهزادگی خود را حفظ کند و امید بازگشت را زنده نگه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین تضاد میان عنوان پرشکوه و وضعیت ناتوانکنندهٔ او، پایهٔ مهمی برای تأمل فیلم دربارهٔ قدرت میسازد. در بهترین لحظات، اثر به جای آنکه تاریخ را با توضیحهای مفصل بازگو کند، آثار انسانی آن را نشان میدهد. صحنهها میکوشند فاصلهٔ میان گذشتهٔ باشکوه دودمان و اکنونِ ناپایدار دوکهه را محسوس کنند.
عنوان شاهزادگی در اینجا سپر نیست؛ بیشتر یادآور مسئولیتی است که با او مانده، در حالی که ابزارهای عمل از دسترسش بیرون رفتهاند. این نگاه، فیلم را از شرحی صرفاً سیاسی به داستانی دربارهٔ حفظ کرامت در شرایط تحقیر و بیاختیاری نزدیک میکند. بازیگری و ساختن اندوه بازی سون یهجین مهمترین تکیهگاه فیلم است.
او اندوه دوکهه را نه فقط با اشک و فروپاشی، بلکه با سکوت، مکث و چهرهای میسازد که گاه از بیان مستقیم احساسات پرهیز میکند. نگاههای او حسِ ماندن در میان دو جهان را منتقل میکند: جهانی که به آن تعلق دارد و جهانی که ناچار در آن زندگی میکند. این بازی، بهویژه در لحظاتی که شخصیت چیزی برای گفتن یا انجام دادن ندارد، توانایی خود را نشان میدهد؛ بازیگر از کمبود کنش بیرونی برای آشکار کردن آشفتگی درونی بهره میگیرد.
با این همه، فیلم بار عاطفی زیادی بر دوش بازی او میگذارد. دوکهه اغلب در موقعیت رنج کشیدن قرار میگیرد و فرصت محدودی برای شکل دادن به مسیر رویدادها مییابد. در نتیجه، بازی سون یهجین گاه باید چیزی را جبران کند که فیلمنامه به شخصیت نداده است: ارادهای مستقل، تصمیمهایی سرنوشتساز و حضوری که از واکنش به مصیبت فراتر برود.
« همین تضاد میان عنوان پرشکوه و وضعیت ناتوانکنندهٔ او، پایهٔ مهمی برای تأمل فیلم دربارهٔ قدرت میسازد. »
شخصیتها و اجرا
این نابرابری میان قدرت بازی و محدودیت نقش، از نقاط قوت و ضعف فیلم بهطور همزمان است. رابطهٔ دوکهه و جانگهان جانگهان در روایت، هم پیوندی با گذشتهٔ دوکهه است و هم راهی برای ورود داستان به فضای مقاومت و تلاش سیاسی. رابطهٔ او با شاهزاده، خاطرهٔ کودکی و دلبستگی عاطفی را به امید بازگشت گره میزند.
حضورش به فیلم نیروی حرکتی میدهد و در بخشهایی که زندگی دوکهه به انتظار و انفعال نزدیک میشود، خط روایی دیگری را پیش میبرد. از این منظر، شخصیت او سازوکاری مؤثر برای ایجاد تعلیق است: کوششها، خطرها و ناکامیها مسیر داستان را از یک زندگینامهٔ صرفاً دروننگر فراتر میبرند. اما همین راهحل، مسئلهای نیز ایجاد میکند.
جانگهان گاهی چنان در نقش ناجی و کنشگر مرکزی قرار میگیرد که داستان دوکهه را از او میگیرد و به مردی میسپارد که برای بازگرداندنش میکوشد. این جابهجایی، از نظر دراماتیک قابل فهم است، ولی با موضوع محوری فیلم ــ زندگی زنی که تاریخ و دیگران پیوسته دربارهاش تصمیم گرفتهاند ــ تنشی ناخواسته پیدا میکند.
افزون بر آن، جانگهان شخصیتی داستانی است و برخی چهرهها در فیلم با هم ترکیب شدهاند؛ تمهیدی که میتواند روایت را روانتر کند، اما باید آن را بخشی از تخیل سینمایی فیلم دانست، نه بازتاب دقیق مناسبات تاریخی. ملودرام؛ تأثیرگذاری و خطر اغراق «شاهزادهٔ واپسین» آشکارا به ملودرام گرایش دارد.
« این نابرابری میان قدرت بازی و محدودیت نقش، از نقاط قوت و ضعف فیلم بهطور همزمان است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی آرام و اندوهگین، جداییهای پیاپی و لحظات عاطفی پررنگ، تجربهٔ تماشاگر را به سوی همدلی سوق میدهند. این انتخاب با موضوع سازگار است: زندگیای آکنده از کوچ، فقدان و محرومیت دشوار است که در قالبی سرد و بیاعتنا روایت شود. ملودرام در بخشهایی به فیلم امکان میدهد رنج تاریخی را به احساسی قابل لمس بدل کند و از فاصلهٔ میان تماشاگر امروز و شخصیت تاریخی بکاهد.
با این حال، تأکید مداوم بر رنج، گاهی به جای تعمیق اندوه آن را برجستهسازی میکند. صحنههایی که میتوانستند با سکوت و جزئیات اندک مؤثر باشند، گاه با موسیقی و بیان عاطفی مضاعف همراه میشوند. در این لحظات، فیلم به تماشاگر میگوید چه احساسی داشته باشد، به جای آنکه فرصت کشف و شکلگیری احساس را فراهم کند.
همین ویژگی ممکن است برای برخی بینندگان اثرگذار و برای برخی دیگر اغراقآمیز باشد. نقدهای معاصر نیز به قدرت بازی محوری و اثرگذاری عاطفی فیلم اشاره کردهاند، در کنار این ملاحظه که شدت ملودرام در بخشهایی بر ظرافت روایت غلبه میکند. فضاسازی، تصویر و موسیقی فضاسازی تاریخی فیلم بیش از آنکه به بازسازی پرزرقوبرق یک دوران متکی باشد، از تضاد میان مکانها و وضعیت روانی شخصیت بهره میگیرد.
فضاهای رسمی و تشریفاتی یادآور جایگاه پیشین دوکههاند، اما همان فضاها با حضور او در تبعید معنایی تلخ پیدا میکنند: شکوهی که دیگر قدرت حفاظت از صاحبش را ندارد. طراحی صحنه و لباس در خدمت همین دوگانگی است؛ جهان بیرونی ممکن است منظم و آراسته به نظر برسد، حال آنکه درون شخصیت با بیثباتی و غربت دستوپنجه نرم میکند.
« موسیقی آرام و اندوهگین، جداییهای پیاپی و لحظات عاطفی پررنگ، تجربهٔ تماشاگر را به سوی همدلی سوق میدهند. »
قوتها و کاستیها
فیلمبرداری نیز بر حس فاصله و انزوای او تکیه دارد. موسیقی ملایم، که در بخشهایی بهجای پیشبرد هیجان ناگهانی به ماندگاری اندوه کمک میکند، یکی از عناصر اصلی لحن فیلم است. با این حال، کارکرد آن همیشه یکسان نیست: هرگاه تصویر و بازی بهتنهایی ظرفیت انتقال احساس را دارند، موسیقی میتواند تجربه را کامل کند؛ اما در صحنههایی که از پیش بر احساسات تأکید شده، افزودن موسیقی گاه همان مضمون را بیش از اندازه توضیح میدهد.
حاصل، فضایی یکدست و سوگوارانه است که انسجام دارد، هرچند تنوع عاطفی آن میتوانست بیشتر باشد. تاریخ در خدمت درام فیلم از رخدادهای تاریخی الهام میگیرد، اما برای ساختن روایتی منسجم، زمان و شخصیتها را دستکاری میکند. چنین آزادیای در زندگینامههای سینمایی نامتعارف نیست؛ مسئله هنگامی پدید میآید که تخیل دراماتیک، مرز میان آنچه مستند است و آنچه برای اثر افزوده شده را کمرنگ کند.
ترکیب چند چهره در جانگهان و پررنگکردن خط مقاومت، به روایت مسیر روشنتری میدهد، ولی همزمان تصویری قهرمانانهتر و فعالتر از واقعیت میسازد. این تغییرها ممکن است از منظر دراماتیک کارآمد باشند، اما برای مخاطبی که دقت تاریخی را اصل میداند، منشأ تردید خواهند بود. این مسئله با انفعال دوکهه پیوند دارد.
فیلم میخواهد رنج او را مرکز روایت قرار دهد، اما گاه او را بیشتر به نمادی از قربانیشدن بدل میکند تا شخصیتی با پیچیدگی، تناقض و قدرت تصمیمگیری. در نتیجه، تماشاگر با مصیبتهای او همراه میشود، اما کمتر فرصت مییابد جهان را از خلال انتخابهای خود او ببیند. اگر فیلم بیشتر به صدای درونی شاهزاده و راهبردهایی که برای بقا برمیگزیند مجال میداد، میتوانست هم از وابستگی به منجی بیرونی بکاهد و هم تصویر تاریخی او را چندلایهتر کند.
« فیلمبرداری نیز بر حس فاصله و انزوای او تکیه دارد. »
جمعبندی
جمعبندی «شاهزادهٔ واپسین» اثری عاطفی و خوشساخت دربارهٔ تبعید، حافظه و کوشش برای حفظ کرامت در برابر نیرویی سیاسی است که زندگی فرد را زیر فرمان خود میگیرد. بازی سون یهجین، فضای اندوهگین و پیوند میان تجربهٔ شخصی و تاریخ ملی، فیلم را به اثری ماندگار برای علاقهمندان درامهای تاریخی بدل میکند.
در سوی دیگر، ملودرام گاه بر ظرافت غلبه میکند، دوکهه مجال محدودی برای کنش مستقل مییابد و تغییرهای تاریخی، مرز واقعیت و تخیل را مبهم میسازند. ارزش فیلم در دقت مستندگونهاش خلاصه نمیشود؛ قدرت اصلی آن در تبدیل یک سرگذشت تاریخی به تجربهای انسانی از دوری و بیپناهی است. با این حال، بهترین راه تماشای آن، همدلی با نیروی عاطفی روایت و در عین حال آگاهی از آزادیهایی است که فیلم در بازآفرینی تاریخ به کار میگیرد.در نهایت، این اثر بیش از آنکه تصویری قطعی از زندگی دوکهه عرضه کند، پرسشی بر جا میگذارد: وقتی تاریخ اختیار را از انسان میگیرد، چه چیزی از هویت و امید او باقی میماند؟
ثبت دیدگاه