نقد و بررسی
نقد هلستروم (Helstrom) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فضایی میان وحشت و ابرقهرمانی «هلستروم» از همان آغاز جهانی تیره و رازآلود میگشاید؛ جهانی که در آن مرز میان شرّ انسانی و نیروهای فراطبیعی پیوسته لغزان است. مرکز این جهان، دایمون و آنا هستند: خواهر و برادری که میراث خانوادگیشان نه تکیهگاهی امن، بلکه زخمی ماندگار و سرچشمهای از ترس و سوءظن است.
سریال با این پیشفرض، وعده داستانی درباره شکار شر، آسیب خانوادگی و امکان رهایی از گذشته را میدهد؛ وعدهای که در بهترین لحظاتش به درامی گوتیک و شخصیتمحور نزدیک میشود، اما همیشه توان تحقق کامل آن را ندارد. فضاسازی مهمترین برگ برنده اثر است. نورهای کمجان، فضاهای بسته و رنگهای سرد، حس محصوربودن و تهدید را در تصویر جاری میکنند.
این جهان قرار نیست پرزرقوبرق یا قهرمانانه باشد؛ نیروهای ماورایی در آن بیشتر مایه اضطراباند تا نمایش قدرت. همین انتخاب به «هلستروم» هویتی متمایز میدهد و کمک میکند از الگوی پرتحرک آثار ابرقهرمانی فاصله بگیرد. بااینحال، تاریکی بصری بهتنهایی برای ساختن وحشت کافی نیست و گاه جلوههای تصویری ناهماهنگ، صحنههایی را که باید هولآور باشند، از اثرگذاری میاندازند.
خانواده بهمثابه میدان نبرد درام سریال بیش از آنکه بر شکار موجودات یا حل معماهای فراطبیعی تکیه کند، از گذشته خانوادگی هلسترومها نیرو میگیرد. آنا و دایمون هر دو در سایه پدری هولناک و مادری گرفتار در وضعیتی دردناک زندگی میکنند، اما این گذشته را به شیوهای یکسان تجربه نمیکنند. تفاوت در واکنشهایشان به میراث خانواده، رابطهای پرتنش میسازد که بار عاطفی روایت را بر دوش میکشد.
« نورهای کمجان، فضاهای بسته و رنگهای سرد، حس محصوربودن و تهدید را در تصویر جاری میکنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نقطه قوت این رابطه آن است که اختلاف خواهر و برادر صرفاً مانعی برای پیشبرد ماجرا نیست. هرکدام نگاه و روش خود را دارد و همین تفاوتها نشان میدهد که چگونه دو نفر میتوانند از تجربهای مشترک، برداشتهایی متضاد بسازند. کشمکش میان آنها به داستان عمق میدهد و شکار شر را از مجموعهای از مأموریتهای جداگانه فراتر میبرد.
در عین حال، سریال گاهی بهجای پرداخت تدریجی این پیوند، بر تنش و راز تکیه میکند؛ ازاینرو برخی لحظات عاطفی بیش از آنکه حاصل تحول شخصیتها باشند، محصول تأکید مستقیم بر بحراناند. دو چهره متفاوت از یک میراث دایمون و آنا دو قطب اخلاقی ساده و بیابهام نیستند. تواناییها و روشهای متفاوتشان به هر یک مسیری مستقل میدهد و باعث میشود تماشاگر برای دنبالکردن داستان، تنها به یک قهرمان متکی نباشد.
دایمون بیشتر با مسئولیت و مهار نیروهای خطرناک درگیر است، درحالیکه آنا رابطهای پیچیدهتر با تاریکی و خشمی دارد که درون خود احساس میکند. این تضاد، پرسشی مرکزی پدید میآورد: آیا انسان میتواند از خاستگاه خود جدا شود، یا گذشته سرانجام شکل زندگیاش را تعیین خواهد کرد؟ بازیهای تام آستن و سیدنی لمون این تقابل را قابلباور میکنند.
هر دو بازیگر میان آسیبپذیری و اقتدار تعادل میسازند؛ دایمون در ظاهر مسلط و وظیفهشناس است، اما زیر این ظاهر نوعی اضطراب نهفته دارد، و آنا قدرت خود را با بیاعتمادی و زخمهای قدیمی همراه میکند. نتیجه، دو شخصیت است که نه کاملاً رام و نه کاملاً رها به نظر میرسند. این کیفیت بهویژه در صحنههای مشترکشان اهمیت دارد، زیرا نگاهها و مکثها گاه بیش از گفتوگوها از تاریخچه رابطهشان خبر میدهند.
« نقطه قوت این رابطه آن است که اختلاف خواهر و برادر صرفاً مانعی برای پیشبرد ماجرا نیست. »
شخصیتها و اجرا
روایت و مشکل ریتم ساختار روایی «هلستروم» از چند خط داستانی تشکیل میشود که بهتدریج پیرامون خانواده، نیروهای اهریمنی و افرادی که با آنها درگیرند شکل میگیرند. این پراکندگی در آغاز میتواند حس گسترش جهان داستان را ایجاد کند؛ هر شخصیت و هر رخداد، دریچهای تازه به سوی رازهای مجموعه میگشاید.
اما در میانه فصل، انباشت خطوط روایی گاه به جای افزایش تعلیق، از تمرکز میکاهد. بعضی گرهها دیر باز میشوند و برخی اطلاعات زمانی به دست مخاطب میرسند که انتظار برایشان کشدار شده است. کندی ریتم همیشه به معنای تأملبرانگیزبودن نیست. سریال در لحظاتی که باید روابط را ژرفتر کند، گاهی در رفتوآمد میان بحرانها و توضیحهای داستانی گرفتار میشود.
در نتیجه، میان صحنههای پرتنش و بخشهای آرامتر پیوندی یکنواخت شکل نمیگیرد. بااینهمه، همین مکثها فرصت میدهند فضای سنگین اثر رسوب کند و شخصیتها از شتاب بیوقفه روایتهای اکشن فاصله بگیرند؛ مسئله این است که این فرصت همیشه به پرداختی به همان اندازه غنی نمیانجامد. نوسان لحن و هویت ژانری «هلستروم» میخواهد همزمان وحشت فراطبیعی، اکشن، درام خانوادگی و ملودرام را در خود جا دهد.
این ترکیب بالقوه جذاب است: وحشت میتواند ترسهای درونی شخصیتها را عینی کند، اکشن به خطرها فوریت ببخشد و درام خانوادگی به آنها معنای شخصی بدهد. مشکل زمانی پدید میآید که این عناصر به جای تقویت یکدیگر، برای تعیین هویت اصلی سریال با هم رقابت میکنند. گاه صحنهای با حالوهوای سرد و وهمآلود شکل میگیرد، اما روایت بهسرعت به رویاروییای پرتحرک میچرخد؛ در مواقع دیگر، ملودرام خانوادگی چنان برجسته میشود که تهدید فراطبیعی به پسزمینه میرود.
« اما در میانه فصل، انباشت خطوط روایی گاه به جای افزایش تعلیق، از تمرکز میکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جابهجاییها به خودی خود ایراد نیستند، اما گذار میان آنها همیشه نرم و سنجیده نیست. ازاینرو اثر در برخی بخشها بیش از آنکه ترکیبی یکپارچه از ژانرها باشد، مجموعهای از لحنهای متفاوت به نظر میرسد که کنار هم قرار گرفتهاند، بیآنکه کاملاً در یکدیگر حل شوند. شخصیتهای فرعی و جهان پیرامون شخصیتهای فرعی قرار است حلقههای ارتباطی میان هلسترومها و جهان بیرون باشند؛ برخی به فهم نیروهای ماورایی کمک میکنند و برخی دیگر بُعد انسانیتر روایت را گسترش میدهند.
حضور الیزابت مارول در نقش ویکتوریا، بهویژه، به فضای خانوادگی سریال نیرویی ناآرام میبخشد. او در نقش مادری که خود به کانونی از راز و ترس بدل شده، حضوری مؤثر دارد و یادآور میشود که تهدید اصلی همیشه از بیرون خانواده نمیآید. بااینحال، همه شخصیتهای پیرامونی از چنین فرصت و برجستگیای برخوردار نیستند.
تعدادی از آنها بیشتر برای پیشبرد طرح یا رساندن اطلاعات به مخاطب به کار گرفته میشوند تا آنکه زندگی و خواستهای مستقل پیدا کنند. این کمپرداختگی، ظرفیت دراماتیک گروه را محدود میکند و گاه سبب میشود واکنشهایشان بیش از آنکه برآمده از شخصیتپردازی باشد، تابع نیاز صحنه به نظر برسد.
در مجموعهای که موضوع محوریاش میراث و پیوندهای انسانی است، این خلأ محسوستر میشود. تصویر، صدا و ساختن هراس طراحی بصری و فضاسازی صوتی در خدمت جهانی هستند که میخواهد هم غریب باشد و هم تهدیدکننده. استفاده از نور کم و فضاهای ناآرام، حس حضور چیزی پنهان را تقویت میکند؛ گویی خطر همیشه یک اتاق یا یک تصمیم با شخصیتها فاصله دارد.
« این جابهجاییها به خودی خود ایراد نیستند، اما گذار میان آنها همیشه نرم و سنجیده نیست. »
قوتها و کاستیها
این شیوه گاهی مؤثر است، زیرا به جای نمایش بیوقفه هیولاها، انتظار و تردید را به ابزار ترس بدل میکند. موسیقی تیره نیز در تثبیت این حالوهوا نقش دارد و لحظات سکوت را سنگینتر میکند. در مقابل، کیفیت جلوههای تصویری یکدست نیست. بعضی تصویرها با فضای سریال هماهنگاند، اما در صحنههای دیگر، جلوهها حالتی ناپیوسته پیدا میکنند و از باورپذیری رخداد میکاهند.
برای اثری که به موجودات و نیروهای فراطبیعی متکی است، این ناهماهنگی اهمیت دارد؛ زیرا ترس هنگامی اثر میگذارد که مخاطب برای لحظهای حضور تهدید را بپذیرد. هرگاه تصویر از جهان ساختهشده بیرون بزند، فاصلهای میان تماشاگر و کابوس داستان شکل میگیرد. جمعبندی «هلستروم» بیش از هر چیز با فضای تاریک و رابطه پیچیده آنا و دایمون در ذهن میماند.
ایده خواهر و برادری که با میراثی هولناک روبهرو هستند، زمینهای غنی برای بررسی خانواده، انتخاب و امکان رهایی فراهم میکند؛ بازیگران اصلی نیز به این کشمکش وزن عاطفی میبخشند. اما ریتم نابرابر، گرهگشاییهای دیرهنگام، تزلزل لحن و شخصیتهای فرعی کمپرداخته مانع میشوند که همه این ظرفیتها به تجربهای کاملاً منسجم تبدیل شوند.
در نهایت، سریال اثری است با هویتی جذاب اما ناتمام: تاریکی و رازآلودگیاش تماشاگر را به جهان خود فرامیخواند، ولی روایت همیشه نمیداند کدام جنبه آن جهان را در کانون نگه دارد. برای مخاطبی که درامهای فراطبیعی، فضای گوتیک و کشمکشهای خانوادگی را میپسندد، «هلستروم» لحظات درخور توجهی دارد؛ بااینحال، بهترین دستاوردش نه در پیوندهای ژانری، بلکه در تنش میان دو خواهر و برادری است که میکوشند گذشتهای مشترک را به سرنوشتی متفاوت بدل کنند.
« این شیوه گاهی مؤثر است، زیرا به جای نمایش بیوقفه هیولاها، انتظار و تردید را به ابزار ترس بدل میکند. »



ثبت دیدگاه