نقد و بررسی
نقد مدیریت خشم (Anger Management) | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
طرحی ساده با ظرفیتی بیش از آنچه میگیرد «Anger Management» ساختهٔ Peter Segal، کمدیای استوار بر برخورد دو شخصیت ناهمگون: دیو بوزنیک، مردی آرام و گریزان از رویارویی، و دکتر بادی ریدل، درمانگری پرهیاهو که روشهایش بیشتر به یورش شباهت دارد تا درمان. سوءتفاهمی در هواپیما زندگی دیو را به مسیری نامنتظر میکشاند و او را زیر نظر بادی قرار میدهد؛ اما آنچه ابتدا یک موقعیت حقوقی و درمانی به نظر میرسد، بهتدریج به مجموعهای از دخالتهای بیپروا در زندگی شخصی قهرمان بدل میشود.
ایدهٔ مرکزی فیلم از تقابلی روشن و خوشفهم نیرو میگیرد: آیا خشمِ پنهان دیو باید مهار شود، یا آنچه او نیاز دارد جرئتِ بیان خواستهها و دفاع از مرزهای شخصیاش است؟ این پرسش میتوانست ستون فقرات یک کمدی هوشمند دربارهٔ خویشتنداری و سرکوب باشد. فیلم گاه به آن نزدیک میشود، اما اغلب بهجای کاوش در معنای خشم، از انفجارهای نمایشی و شوخیهای لحظهای بهره میبرد.
دیو بوزنیک؛ آرامشی که از جنس رضایت نیست آدام سندلر در نقش دیو، از قالب معمول قهرمانان پرجنبوجوش کمدی فاصله میگیرد. بازی او کمصدا، محتاط و در بخشهایی حتی عمداً بیهیجان است؛ انتخابی که برای شخصیتی که عادت کرده تنش را فرو بخورد، مناسب به نظر میرسد. دیو نه قهرمانی با اعتمادبهنفس است و نه آدمی که آشکارا خواهان دگرگونی باشد.
او بیشتر میکوشد همهچیز را بیدردسر بگذراند، حتی وقتی این سکوت به زیان خودش تمام میشود. گرمای بازی سندلر در همین فروتنی رفتاری است. او شخصیت را به مردی صرفاً مضحک یا ناتوان تبدیل نمیکند؛ در زیر ظاهر منفعلش، رنجی واقعی از دیدهنشدن و نادیدهگرفتن خواستههای خود وجود دارد. بااینحال، فیلمنامه بیش از آنکه این وضعیت را با جزئیات روانشناختی بپروراند، آن را بهانهای برای تدارک موقعیتهای تازه میکند.
« این پرسش میتوانست ستون فقرات یک کمدی هوشمند دربارهٔ خویشتنداری و سرکوب باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دیو گاهی کمتر شبیه انسانی در حال تغییر است و بیشتر همچون هدفی متحرک که باید فشارهای تازهای بر او وارد شود تا واکنشی خندهدار شکل بگیرد. بادی ریدل؛ نیروی محرک و سرچشمهٔ افراط جک نیکلسون در نقش بادی، حضوری دارد که بهسرعت بر هر صحنه سایه میاندازد. او درمانگری را بازی میکند که اطمینان و جسارتش از مرز خودبزرگبینی میگذرد و روشهایش عمداً نظم زندگی دیو را مختل میکنند.
نیکلسون به این شخصیت انرژی و بازیگوشی میبخشد؛ نگاهها، مکثها و لحن قاطع او، بادی را به نیرویی غیرقابلپیشبینی بدل میکند. در کنار خویشتنداری سندلر، این پرتحرکی تضادی کمیک میسازد که از بهترین داراییهای فیلم است. بااینهمه، شخصیت بادی بیش از آنکه درمانگری باورپذیر باشد، ماشینی برای ایجاد آشوب است.
فیلم از تضاد میان نقش حرفهای او و رفتار بیقاعدهاش شوخی میسازد، اما کمتر میپرسد چنین دخالتهایی چه پیامدی برای دیگران دارد یا چرا باید آنها را پذیرفت. در نتیجه، جذابیت نیکلسون گاه کمبود پرداخت را میپوشاند، بیآنکه آن را برطرف کند. هرگاه بازیگر در مرکز صحنه است، فیلم جان میگیرد؛ اما شور بازی بهتنهایی نمیتواند منطق سست رفتارهای شخصیت را جبران کند.
کمدیِ موقعیت و ریتمی پرجنبوجوش فیلم در ساختن موقعیتهای کمدیِ مبتنی بر برخورد اجتماعی توانمندتر از روایت پیوسته است. بادی با رفتارش قواعد آشنای زندگی روزمره را بههم میریزد و دیو را در برابر آدمهایی قرار میدهد که هرکدام به شکلی با او ناسازگارند. کمدی از همین ناهمخوانی تغذیه میکند: مردی که میخواهد بیسروصدا از مخمصه بیرون بیاید، مدام با وضعیتی روبهرو میشود که او را به مرکز توجه میکشاند.
« بادی ریدل؛ نیروی محرک و سرچشمهٔ افراط جک نیکلسون در نقش بادی، حضوری دارد که بهسرعت بر هر صحنه سایه میاندازد. »
شخصیتها و اجرا
ریتم فیلم نیز در بخشهایی از این آشفتگی سود میبرد. گفتوگوهای سریع، جابهجاییهای پیدرپی و حضور شخصیتهای فرعی، فضای شلوغ و پرتحرکی میسازند. بااینحال، شوخیها همیشه از کیفیت یکسانی برخوردار نیستند. برخی از آنها بر مشاهدهٔ رفتار و تفاوت شخصیتها تکیه دارند و به همین دلیل دوام بیشتری میآورند؛ برخی دیگر به شوخیهای کودکانه یا مبتذل متوسل میشوند و پس از اثرگذاری کوتاه، چیزی به جهان فیلم اضافه نمیکنند.
این نوسان باعث میشود طنز اثر گاهی زیرکانه و گاهی خام و تکراری به نظر برسد. رابطهها و مضمونِ خشم فروخورده در پسِ آشوب کمدی، مسئلهای جدیتر وجود دارد: دیو تا چه اندازه مسئول سکوت و انفعال خود است، و تا چه اندازه محیط پیرامونش او را به این وضعیت سوق داده است؟ رابطهٔ او با Linda، و همچنین تنشهای محیط کار، نشان میدهند که مشکل شخصیت فقط حادثهای در هواپیما نیست.
ناتوانی او در بیان احساسات، در بخشهای مختلف زندگیاش بازتاب پیدا میکند و بر رابطهٔ عاطفی و جایگاه حرفهایاش اثر میگذارد. این مضمون بالقوه غنی، اما با شتاب و ناپیوستگی پیش میرود. فیلم گاهی خشم را همچون نیرویی مفید معرفی میکند که میتواند فرد را از انفعال بیرون بکشد، اما مرز میان ابراز سالم و واکنش افراطی را چندان دقیق ترسیم نمیکند.
همچنین، بادی بهعنوان محرک تغییر، چنان بیمحابا عمل میکند که روشهایش بیش از آنکه راهی برای خودشناسی باشند، ابزارهای فیلمنامه برای تولید بحران به نظر میرسند. ازاینرو، نتیجهٔ عاطفی داستان همیشه به اندازهٔ مسئلهای که مطرح میکند قانعکننده نیست. بازیگران مکمل و شلوغیِ کنترلنشده در کنار دو بازیگر اصلی، گروهی از چهرههای آشنا در نقشهای فرعی ظاهر میشوند.
« ریتم فیلم نیز در بخشهایی از این آشفتگی سود میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این حضورها به جهان فیلم رنگوبویی پرجمعیت میدهند و برخی از شخصیتهای مکمل، با رفتارهای نامتعارف خود، لحظههایی سرگرمکننده میآفرینند. John Turturro و Luis Guzmán از جمله بازیگرانیاند که به فضای گروهی داستان انرژی میافزایند و نشان میدهند فیلم ظرفیت بهرهگیری از کمدیِ شخصیتمحور را دارد.
اما تعدد شخصیتها و حضورهای افتخاری گاه به پراکندگی میانجامد. هر چهرهٔ تازه میتواند در لحظهای توجه را به خود جلب کند، ولی فیلم همیشه فرصت کافی برای پیوند دادن این حضورها به مسیر اصلی دیو ندارد. برخی صحنهها بیش از آنکه روایت را پیش ببرند، به ویترینی از غافلگیریهای کوتاه بدل میشوند.
این شلوغی در نیمههای پرتحرک فیلم بخشی از جذابیت آن است، اما در ادامه، انسجام عاطفی و تمرکز داستان را کاهش میدهد. اغراق، باورپذیری و لغزشهای فیلمنامه «Anger Management» از ابتدا بر منطق واقعگرایانه بنا نشده است؛ اغراق جزئی از زبان کمدی آن است. بااینحال، اغراق زمانی مؤثر میماند که قواعد درونی خود را حفظ کند.
در این فیلم، بعضی تصمیمها و اتفاقها چنان نامعقولاند که فاصلهٔ تماشاگر با شخصیتها بیشتر میشود. گاه به نظر میرسد داستان برای رسیدن به شوخی بعدی، از منطق رفتاری شخصیتها چشم میپوشد؛ در نتیجه، موقعیتها بهجای آنکه از دلِ کاراکترها بجوشند، آشکارا ساختهوپرداختهٔ نیازهای لحظهای فیلمنامهاند.
« اما تعدد شخصیتها و حضورهای افتخاری گاه به پراکندگی میانجامد. »
قوتها و کاستیها
پایانبندی نیز، بیآنکه جزئیاتی از آن فاش شود، گرایش فیلم به نتیجهگیری احساساتی را نمایان میکند. این انتخاب با حالوهوای سبک و پرهیاهوی کمدی ناسازگار نیست، اما پیوندش با مسیر پیشین داستان همیشه طبیعی احساس نمیشود. وقتی فیلم پس از مدتها بر اغراق و آشفتگی تکیه کرده، حرکت ناگهانی به سوی جمعبندی عاطفی ممکن است شتابزده به نظر برسد.
این لغزش، همراه با انباشت حضورهای فرعی، از تأثیر نهایی اثر میکاهد. جمعبندی «Anger Management» کمدیای است که بیش از هر چیز بر تقابل دو بازیگر اصلی تکیه دارد. آدام سندلر با بازی گرم و فروخوردهاش به دیو بوزنیک وجهی انسانی میدهد و جک نیکلسون با شور و حضور پرقدرت خود، بادی ریدل را به عامل اصلی تحرک فیلم تبدیل میکند.
همین برخورد، در کنار شماری از شوخیهای موقعیتی و لحظههای پرانرژی، اثر را سرگرمکننده نگه میدارد. در سوی دیگر، فیلمنامه از شوخیهای ناپخته، اغراقهای روایی و پرداخت ناکافی مضمون خشم آسیب میبیند. فیلم ایدهای قابلتأمل دربارهٔ سکوت، مرزبندی و بیان احساسات دارد، اما اغلب آن را زیر لایهای از آشوب و شوخیهای ناهمگون پنهان میکند.
حاصل، اثری نامتوازن اما تماشایی است: کمدیای که در بهترین لحظههایش از شیمی دو بازیگر نیرو میگیرد و در ضعیفترین لحظههایش، اسیر همان افراطی میشود که میخواهد موضوع خنده قرار دهد.
« پایانبندی نیز، بیآنکه جزئیاتی از آن فاش شود، گرایش فیلم به نتیجهگیری احساساتی را نمایان میکند. »



ثبت دیدگاه