نقد و بررسی
نقد Strasbourg 1518 | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی میان تاریخ و انزوای معاصر «استراسبورگ ۱۵۱۸» بیش از آنکه روایت تاریخیِ همهفهمی دربارهٔ شیوع رقص در شهر استراسبورگ باشد، برداشتی آزاد و حسی از آن واقعه است؛ فیلمی که گذشته را بهانه میکند تا حالِ آشفتهٔ سال ۲۰۲۰ را لمسپذیر سازد. جاناتان گلیزر در دوران قرنطینه، گروهی از رقصندگان را در فضاهای جداگانه به حرکت درمیآورد و از کنار هم نشاندن بدنهای تنها، موسیقی و تدوین، تصویری از نیرویی میسازد که هم رهاییبخش است و هم ویرانگر.
فیلم نه میکوشد علت تاریخی آن شیدایی را توضیح دهد و نه شخصیتهایی را در مسیر یک قصهٔ متعارف دنبال میکند؛ بنابراین بهتر است آن را تجربهای سینمایی و حرکتی بدانیم تا بازسازی یک رویداد. ایدهای که در بدنها جان میگیرد هستهٔ اثر در تناقضی ساده اما پربار نهفته است: رقص میتواند انتخابی آزادانه و سرشار از لذت باشد، اما در اینجا به اجبار، تکرار و فرسودگی نیز شباهت پیدا میکند.
بدنها میجنبند، میپیچند، خم میشوند و گاه چنان به تکرار یک حرکت بازمیگردند که گویی اراده از آنها گرفته شده است. این دوگانگی، فیلم را از نمایش صرف مهارت بدنی فراتر میبرد و به تصویری از اسارت و میل به رهایی بدل میکند. بااینحال، پیوند میان شیوع رقص در سدهٔ شانزدهم و انزوای دوران همهگیری بیشتر در سطح تداعی باقی میماند.
« این دوگانگی، فیلم را از نمایش صرف مهارت بدنی فراتر میبرد و به تصویری از اسارت و میل به رهایی بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عنوان و زمینهٔ تاریخی، چارچوبی ذهنی برای تماشاگر فراهم میکنند، اما فیلم آن را به پژوهشی عمیق دربارهٔ تاریخ، جمعیت یا سازوکارهای روانی بدل نمیسازد. این محدودیت برای برخی مخاطبان پذیرفتنی است؛ زیرا اثر بنا ندارد پاسخ بدهد. برای عدهای دیگر، همان محدودیت حسِ استفادهٔ ناکافی از ایدهای غنی را به جا میگذارد.
کارگردانی و زبان تصویر گلیزر بهجای گفتوگو و توضیح، بر ترکیببندی، فاصله و تکرار تکیه میکند. رقصندگان در اتاقهایی خلوت و کمجزئیات دیده میشوند؛ فضاهایی که گویی از زندگی روزمره تهی شدهاند، اما نشانههای معمول خانه هنوز در آنها حضور دارند. همین تضاد، انزوا را ملموس میکند: بدن در محیطی خصوصی گرفتار است، اما حرکتش آنقدر شدید میشود که قاب را از سکون بیرون میکشد.
تصویرها غالباً بیپیرایهاند و بهجای آنکه با حرکتهای نمایشی دوربین بر رقص تأکید کنند، اجازه میدهند خودِ بدنها بار اصلی بیان را بر دوش بکشند. نتیجه، نوعی تماشای نزدیک و بیواسطه است؛ تماشاگر نه در میان جمعیتی بزرگ، بلکه در برابر فردی تنها قرار میگیرد که حرکت میکند و خسته میشود.
« این محدودیت برای برخی مخاطبان پذیرفتنی است؛ زیرا اثر بنا ندارد پاسخ بدهد. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب، بهویژه در فضای قرنطینه، معنایی روشن مییابد: جمعیت تاریخی به مجموعهای از انزوایهای جدا از هم تبدیل شده است. تدوین و موسیقی؛ نیروی محرک اثر موسیقی میکا لوی و تدوین پل واتس مهمترین عناصر شکلدهندهٔ تجربهاند. ضرباهنگ الکترونیکی، با کوبشها و گسستهایش، صرفاً همراه تصویر نیست؛ گویی نیرویی است که بدنها را به حرکت وامیدارد و ریتم تماشاگر را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
تدوین نیز این ضرباهنگ را با تکرارها، برشهای ناگهانی و شتابگرفتن تدریجی تصویرها به یک سازوکار سینمایی تبدیل میکند. هماهنگی این دو بخش در بهترین لحظهها خیرهکننده است. حرکتِ دست، چرخش سر یا جهش بدن، در کنار ضرب موسیقی ناگهان معنایی تازه پیدا میکند؛ کنشی روزمره میتواند بدل به نشانهای از اضطراب شود و تکراری کوچک، کیفیتی آیینی و وسواسگونه بیابد.
اما همین سازوکار گاه به نقطهٔ اشباع میرسد. وقتی ضرب و برش بیوقفه بر یکدیگر فشار میآورند، شدت حسی فیلم ممکن است از تنوع معنایی آن جلو بزند و در بخشهایی، به جای افزایش تنش، احساس کشآمدن و خستگی پدید آورد. رقصندگان و نمایش فرسودگی حضور رقصندگان حرفهای، اثر را از حیث دقت و توان جسمانی غنی میکند.
« تدوین و موسیقی؛ نیروی محرک اثر موسیقی میکا لوی و تدوین پل واتس مهمترین عناصر شکلدهندهٔ تجربهاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اجراها یکدست و همشکل نیستند؛ هر بدن کیفیتی متفاوت دارد و از حرکت، زبانی شخصی میسازد. گاه رقص روان و رها به نظر میرسد و گاه تیز، شکسته و دشوار. همین تفاوتها مانع آن میشود که فیلم صرفاً مجموعهای از حرکات هماهنگ و زیبا باشد؛ بدنها در عین نمایش توانایی، آسیبپذیری و خستگی خود را نیز آشکار میکنند.
در این میان، جذابیت اصلی الزاماً در پیچیدگی طراحی رقص نیست، بلکه در تداوم و فشار حرکت است. تن به حرکت واداشته میشود، از پا میافتد و باز به حرکت بازمیگردد. این تصویر با تجربهٔ محدودیت و تنهایی همنواست، بیآنکه به شرح مستقیم آن نیاز داشته باشد. البته فیلم فرصت چندانی برای تمایز فردی یا پیوند عاطفی با اجراکنندگان فراهم نمیکند؛ آنها بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل باشند، حاملان حالتها و کیفیتهای بدنیاند.
محدودیت روایت و خطر تصنع مهمترین نقطهضعف فیلم همان چیزی است که از نظر ساختاری انتخاب آگاهانهٔ آن به شمار میرود: نبود روایت پرورده. نه خط داستانی روشنی وجود دارد و نه دگرگونی چشمگیری که تماشاگر را از آغاز تا پایان در مسیر علت و معلول پیش ببرد. اثر بهجای پیشروی داستانی، بر تکرار، تنوع حرکت و شدت صوتی بنا شده است.
« اجراها یکدست و همشکل نیستند؛ هر بدن کیفیتی متفاوت دارد و از حرکت، زبانی شخصی میسازد. »
قوتها و کاستیها
از این رو، برای مخاطبی که از سینما انتظار شخصیتپردازی و تحول دارد، ممکن است بیش از حد شبیه یک نماهنگ بلند جلوه کند. افزون بر آن، حالوهوای فیلم گاهی چنان حسابشده و استیلیزه است که از تجربهٔ زنده فاصله میگیرد. اتاقهای خلوت، نورپردازی و حرکتهای تکرارشونده، تصویری منسجم میسازند؛ اما همین انسجام میتواند به حس تصنع بینجامد.
اثر در بهترین لحظهها میان طراحی دقیق و آشفتگیِ مهارنشدنی تعادل برقرار میکند، ولی این تعادل همیشه پایدار نمیماند. اگر تماشاگر با زبان انتزاعی رقص معاصر همراه نشود، تکرارها ممکن است بهجای ساختن معنا، صرفاً طولانی و خستهکننده به نظر برسند. تماشای حسی، نه روایی «استراسبورگ ۱۵۱۸» را باید با انتظار مناسب تماشا کرد.
این اثر برای کسی که میخواهد روایتی کامل از واقعهٔ تاریخی یا درامی شخصیتمحور ببیند، احتمالاً تجربهای ناکامل خواهد بود. اما اگر تماشاگر آمادگی داشته باشد که موسیقی، تدوین و بدن را همچون اجزای یک بیان واحد دنبال کند، فیلم میتواند تجربهای فشرده و بهیادماندنی بسازد. تأثیر آن بیشتر از مسیر حس و ضرباهنگ شکل میگیرد تا اطلاعات و گفتوگو.
« افزون بر آن، حالوهوای فیلم گاهی چنان حسابشده و استیلیزه است که از تجربهٔ زنده فاصله میگیرد. »
جمعبندی
جمعبندی «استراسبورگ ۱۵۱۸» اثری کوتاه، نامتعارف و مبتنی بر تجربه است که از همنشینی رقص، موسیقی و تدوین نیرویی کموبیش مسحورکننده میسازد. تصویر بدنهای تنها در اتاقهای بسته، در کنار موسیقی کوبندهٔ میکا لوی، حالوهوای قرنطینه را به زبانی دیداری و شنیداری ترجمه میکند. بااینحال، ایدهٔ تاریخی و ظرفیتهای معنایی آن بیش از آنچه در خود فیلم میبینیم گسترش نمییابند؛ روایت کمرنگ و تکرارهای طولانی نیز میتوانند برای برخی تماشاگران فرساینده باشند.
حاصل، نه فیلمی داستانگو، بلکه قطعهای سینمایی است که قوتش در تأثیر حسی و محدودیتش در عمق روایی نهفته است.
« حاصل، نه فیلمی داستانگو، بلکه قطعهای سینمایی است که قوتش در تأثیر حسی و محدودیتش در عمق روایی نهفته است. »
ثبت دیدگاه