نقد و بررسی
نقد بیکرهای شگفتانگیز (The Fabulous Baker Boys) | 1989
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان فرسودگی و رؤیای موسیقی «The Fabulous Baker Boys» ساختهٔ Steve Kloves، در ظاهر داستانی آشنا دارد: دو برادر نوازنده برای احیای گروه کمفروغشان به خوانندهای تازهوارد روی میآورند و ورود او تعادل رابطهها را بر هم میزند. اما ارزش فیلم بیش از آنکه به تازگی این طرح وابسته باشد، در دقتی است که صرف دیدن آدمهایش میکند؛ کسانی که نه در آستانهٔ شهرتاند و نه کاملاً از رؤیا دست کشیدهاند، بلکه سالهاست در فاصلهٔ ناخوشایند این دو وضعیت زندگی میکنند.
جک و فرانک بیکر پانزده سال است که در کافهها و سالنهای کوچک اجرا دارند. آنها هنوز کارشان را انجام میدهند، اما تداوم اجرا دیگر بهخودیخود نشانهٔ شور هنری نیست. برای جک، شبهای تکراری و قطعههای آشنا به نوعی زندان بدل شدهاند؛ فرانک، در مقابل، بیش از آنکه از کیفیت هنری کار دلنگران باشد، میکوشد گروه را سرپا نگه دارد.
فیلم از همین اختلاف، کشمکشی آرام میسازد: یکی از وضعیت موجود خسته است و دیگری میترسد هر تغییری آن را از میان ببرد. سوزی؛ حضوری فراتر از نقش خواننده ورود سوزی دایموند نقطهٔ عطفی برای گروه است، اما فیلم او را صرفاً وسیلهای برای رونق دوبارهٔ برنامه نمیبیند. سوزی با هوشیاری و صراحت وارد فضایی میشود که مردانش سالها به قواعد آن خو گرفتهاند.
او میداند چگونه صحنه را در اختیار بگیرد، اما در پس اعتمادبهنفسش، تجربهٔ زیستن در حاشیه و ناامنیهای شخصی نیز پیداست. همین ترکیب، شخصیت را از کلیشهٔ «خوانندهٔ زیبا و جاهطلب» دور میکند. میشل فایفر، بیتردید، نیروی مغناطیسی فیلم است. حضورش حتی در لحظههایی که کاری جز گوشدادن یا مکثکردن نمیکند، توجه را به خود میکشاند.
« جک و فرانک بیکر پانزده سال است که در کافهها و سالنهای کوچک اجرا دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او سوزی را با چنان دقتی بازی میکند که جذابیت ظاهری شخصیت هرگز جای شخصیتپردازی را نمیگیرد. اجرای موسیقایی او نیز بخشی از همین آفرینش است: صدا، ژست و نگاه در کنار هم تصویری از زنی میسازند که آموخته است چگونه از صحنه برای بیان خود استفاده کند، بیآنکه به نمایشی توخالی فروکاسته شود.
جک و فرانک؛ دو شیوهٔ متفاوت برای دوامآوردن جف بریجز در نقش جک، آدمی کمحرف و درونگرا را میسازد که خستگیاش را کمتر با اعتراف و بیشتر با رفتار و نگاه آشکار میکند. جک از سازشهای حرفهای خود ناراضی است، اما این نارضایتی الزاماً به حرکت یا تصمیمی روشن منجر نمیشود. میان توانایی و بیمیلی، میان میل به استقلال و ترس از تغییر معلق مانده است.
بریجز این تعلیق را با بازیای ظریف و کماغراق به نمایش میگذارد؛ تماشاگر اغلب پیش از آنکه جک چیزی بگوید، میتواند بفهمد چه چیزی او را میآزارد. بو بریجز نیز فرانک را به مانعی ساده در مسیر برادرش تبدیل نمیکند. او مدیری عملگرا و گاه خستهکننده است، اما میتوان دریافت که نظم و مسئولیتپذیریاش بخشی از شیوهٔ مراقبت اوست.
رابطهٔ دو برادر از همین تفاوت جان میگیرد: آنها همدیگر را میشناسند و به هم وابستهاند، اما این نزدیکی از رنجش و کدورت تهی نیست. فیلم بهجای آنکه یکی را برحق و دیگری را مقصر معرفی کند، نشان میدهد که عادتهای مشترک چگونه هم پیوند میآفرینند و هم راه گریز را میبندند. موسیقی بهمثابهٔ کار و پناهگاه موسیقی در این فیلم تنها آرایهای برای ساختن حالوهوای عاشقانه نیست.
« او سوزی را با چنان دقتی بازی میکند که جذابیت ظاهری شخصیت هرگز جای شخصیتپردازی را نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
برای برادران بیکر، موسیقی پیش از هر چیز حرفهای روزمره است: تمرین، اجرا، برنامهریزی و تکرار. این نگاه زمینی، تضاد میان موسیقی بهعنوان هنر و موسیقی بهعنوان شغل را آشکار میکند. جک هنوز در پی صدایی شخصیتر است، اما اجرای شبانهٔ ترانههای آشنا به او امکان داده زندگیاش را بگذراند؛ همان چیزی که اکنون او را از خودش دور میکند.
با اضافهشدن سوزی، گروه رنگ تازهای پیدا میکند و اجراها جان میگیرند، ولی موفقیت نیز پاسخ همهٔ پرسشها نیست. صحنههای موسیقایی، هم جذابیت کافهای فیلم را تقویت میکنند و هم فاصلهٔ میان شخصیتها را نمایان میسازند: هرکس روی صحنه نقش خود را ایفا میکند، اما بیرون از آن باید با خواستهها و ناکامیهایی روبهرو شود که آهنگها حلشان نمیکنند.
برخی قطعهها ممکن است برای همه دلنشین نباشند، اما کارکردشان در بافت فیلم روشن است؛ آنها جهان حرفهای این سه نفر را شکل میدهند. سیاتلِ سرد و زیباییِ فضای فرسوده فضای بصری فیلم از مهمترین عناصر هویت آن است. شبهای سرد، سالنهای کمنور، کافههای کوچک و دودآلودگی محیط، جهان شخصیتها را در محدودهای ملموس و اندکی فرسوده نگه میدارند.
فیلم از این فضا برای ساختن تصویری رؤیایی و پرزرقوبرق استفاده نمیکند؛ صحنهها بیشتر حس کار و گذران زندگی دارند تا افسانهٔ موفقیت. این سردی، با شور پنهانی موسیقی و کشش میان شخصیتها تضادی دلپذیر میسازد. همین انتخابهاست که حالوهوای کافهای اثر را ماندگار میکند. کافهها در اینجا صرفاً پسزمینه نیستند؛ مکانهاییاند که شخصیتها در آنها خود را عرضه میکنند، اما همزمان در تکرار شبانهشان گرفتار میشوند.
« برای برادران بیکر، موسیقی پیش از هر چیز حرفهای روزمره است: تمرین، اجرا، برنامهریزی و تکرار. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زیبایی فیلم از دل همین محدودیت برمیآید: از نورهای کمجان، فاصلههای میان میزها و لحظههایی که اجرا پایان مییابد، اما زندگی همچنان حلنشده باقی میماند. رابطهای آشنا، با ظرافتی انسانی خط عاطفی میان جک و سوزی، از نظر طرح کلی، غافلگیرکننده نیست. فیلم از کشش میان دو شخصیت و تنشهای ناشی از نزدیکی حرفهای و شخصی آنها بهره میگیرد؛ مسیری که سینمای عاشقانه بارها پیموده است.
بنابراین بخش مهمی از تعلیق نه در این پرسش که «چه اتفاقی میافتد»، بلکه در کیفیت رابطه و واکنش شخصیتها به آن نهفته است. اثر در لحظههایی موفقتر است که به جای تکیه بر پیچش یا حادثه، اجازه میدهد شخصیتها در سکوت و گفتوگوهای کوتاه خود را آشکار کنند. طنز خشک و گاه تلخ فیلم نیز در همین لحظهها به کار میآید؛ شوخیها نه برای سبککردن کامل فضا، بلکه برای نشاندادن چگونگی پنهانکردن آسیبپذیری به کار میروند.
با این همه، آشنایی مسیر داستانی گاهی از شدت کشمکش میکاهد و مانع آن میشود که همهٔ لحظههای عاطفی به یک اندازه تازه یا پیشبینیناپذیر باشند. ریتم و محدودیتهای روایت صبر و مکث، بخشی از زبان فیلم است؛ این اثر بهجای شتابزدگی، به تماشای اجراها، سکوتها و جزئیات روزمره علاقه دارد.
چنین رویکردی با جهان شخصیتهایی که سالها در چرخهای تکراری ماندهاند تناسب دارد، اما همیشه به نتیجهای یکسان نمیرسد. در بعضی بخشها، ریتم بیش از حد کند میشود و صحنههایی که میتوانستند فشردهتر باشند، کش میآیند. تماشاگرانی که انتظار پیشرفت روایی پیوسته دارند ممکن است این مکثها را فرساینده بیابند.
« رابطهای آشنا، با ظرافتی انسانی خط عاطفی میان جک و سوزی، از نظر طرح کلی، غافلگیرکننده نیست. »
قوتها و کاستیها
نیمهٔ پایانی نیز در مقایسه با بخشهای آغازین، گاه اندکی از تمرکز و نیروی خود را از دست میدهد. فیلم همچنان به شخصیتهایش وفادار میماند، اما همهٔ خطوط داستانی به یک اندازه تازه یا پرکشش پیش نمیروند. این کاستیها، بااینحال، کیفیت بازیها و انسجام فضای اثر را از میان نمیبرند؛ بیشتر یادآور این نکتهاند که فیلم در مشاهده و خلق حالوهوا تواناتر از ساختن مسیری داستانیِ کاملاً غیرمنتظره است.
جمعبندی «The Fabulous Baker Boys» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ شهرت یا نجات یک گروه موسیقی باشد، پرترهای از سازشهای طولانی، آرزوهای نیمهجان و آدمهایی است که هنوز نمیدانند آیا میتوانند از زندگی تثبیتشدهٔ خود بیرون بیایند یا نه. بازی درخشان میشل فایفر، ظرافت جف بریجز و رابطهٔ پیچیدهٔ دو برادر، به روایتی آشنا عمق میبخشند.
فضای سرد و کافهای، موسیقی و شوخیهای تلخ نیز حالوهوایی میسازند که پس از پایان فیلم در ذهن میماند. کندی ریتم، پیشبینیپذیری خط عاشقانه و افت نسبی بخش پایانی از محدودیتهای واقعی اثرند؛ بااینحال، فیلم در مهمترین دستاوردش موفق است: شخصیتهایش را با گرمی و بیاغراق به تصویر میکشد و اجازه میدهد جذابیتشان از جزئیات رفتار و نگاه پدیدار شود.
حاصل، اثری خوشحس و اندکی تلخ است که نیروی اصلیاش نه در غافلگیری، بلکه در بازیها، موسیقی و حالوهوای ماندگار آن نهفته است.
« نیمهٔ پایانی نیز در مقایسه با بخشهای آغازین، گاه اندکی از تمرکز و نیروی خود را از دست میدهد. »
ثبت دیدگاه