نقد و بررسی
نقد پسر بومی (Native Son) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یک داستان ناآرام فیلم «Native Son» ساختهٔ Rashid Johnson، اقتباسی معاصر از رمان مشهور Richard Wright است؛ اثری که از همان آغاز، بار سنگین میراث ادبی و پرسشهای ناتمام دربارهٔ نژاد، طبقه و خشونت را با خود حمل میکند. فیلم برای بازگویی این داستان، شخصیتها و موقعیت را به شیکاگوی امروز منتقل میکند و میکوشد نشان دهد چگونه مناسبات قدرت، حتی در چهرهای تازه و با زبانی آراستهتر، همچنان بر زندگی روزمره سایه میاندازند.
نتیجه، فیلمی است که هم از جسارتِ فاصلهگرفتن از متن اصلی نیرو میگیرد و هم گاه زیر فشار همین تغییرات، انسجام خود را از دست میدهد. بیگر توماس، جوانی سیاهپوست و کمدرآمد، فرصتی برای کار بهعنوان رانندهٔ خانوادهای ثروتمند به دست میآورد. این موقعیت او را به جهانی میبرد که در ظاهر درهای تازهای میگشاید، اما فاصلهٔ طبقاتی و نژادی را نیز هرچه ملموستر پیش چشمش میگذارد.
فیلم از این نقطه، نه فقط داستان صعود یا سقوط یک فرد، بلکه روایتی دربارهٔ انتخابهایی میسازد که در شرایط نابرابر، هرگز کاملاً آزادانه نیستند. شروعی پرکشش و جهانِ دوپاره نیمهٔ نخست فیلم از بهترین بخشهای آن است. ورود بیگر به خانه و محیط خانوادهٔ دالتون، برخورد دو جهان را بهآرامی و با جزئیات قابلتوجه شکل میدهد: یک سو، زندگی محدود و ناامن جوانی که برای آیندهاش افق روشنی نمیبیند؛ سوی دیگر، آسودگی و نفوذ خانوادهای که حتی نیتهای خیرخواهانهاش نیز از مناسبات قدرت جدا نیست.
فیلم در این بخش برای توضیح تضادها به خطابههای مستقیم متکی نمیشود؛ نگاهها، سکوتها و رفتارهای بهظاهر معمول، بخش مهمی از تنش را میسازند. پذیرفتن شغل تازه برای بیگر صرفاً جابهجایی از یک کار به کاری دیگر نیست. او وارد محیطی میشود که در آن باید پیوسته خود را تنظیم کند: چه بگوید، چگونه رفتار کند و تا کجا در روابط تازه پیش برود.
« بیگر توماس، جوانی سیاهپوست و کمدرآمد، فرصتی برای کار بهعنوان رانندهٔ خانوادهای ثروتمند به دست میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تلاش برای تطبیق با فضایی ناآشنا، یکی از سرچشمههای تعلیق آغازین است. فیلم بهخوبی حس میکند که گاه فشار اجتماعی نه در تهدیدی آشکار، بلکه در مجموعهای از انتظارها و مرزهای نامرئی عمل میکند. بیگر؛ شخصیتی میان مهار و انفجار Ashton Sanders نقش بیگر را با حضوری جمعوجور و درونگرا پیش میبرد.
بازی او بر مکث، نگاه و زبان بدن استوار است؛ گویی شخصیت پیش از آنکه سخن بگوید، در ذهنش چند بار پیامد هر جمله را میسنجد. این انتخاب، بیگر را در آغاز به جوانی محتاط و آسیبپذیر بدل میکند، نه قهرمانی که از همان ابتدا مسیر خود را میشناسد. ظاهر متفاوت او، با موهای رنگشده و پوشش شخصیاش، نیز به شخصیتپردازی کمک میکند: بیگر میکوشد هویتی مستقل بسازد، حتی وقتی پیرامونش مدام او را به نقشهای ازپیشتعیینشده فرامیخواند.
بااینحال، فیلم در پرداخت دگرگونیهای روانی او همواره به یک اندازه موفق نیست. نیمهٔ نخست، رفتارهای بیگر را با تدریج و ظرافت میچیند، اما هرچه داستان جلوتر میرود، فاصلهٔ میان شخصیت آغازین و واکنشهای بعدیاش گاه بیش از آن است که فیلم بتواند آن را قانعکننده پر کند. بنابراین، مسئله فقط این نیست که تماشاگر با تصمیمهای او موافق باشد یا نه؛ مسئله این است که آیا روایت بهاندازهٔ کافی زمینهٔ عاطفی و روانی برای درک این تصمیمها فراهم میآورد؟
پاسخ فیلم در بخشهای پایانی چندان استوار نیست. بازیگران و کیفیت روابط گروه بازیگران از نقاط قوت اثر است. Margaret Qualley در نقش مری، شخصیتی را عرضه میکند که میان شورش علیه قواعد خانوادگی و ناآگاهی از امتیازهای خودش گرفتار است. او نه صرفاً نماد بیگناهی است و نه چهرهای یکبعدی از خودخواهی؛ تناقض میان نیت شخصی و جایگاه اجتماعیاش، از تنشهای جالب فیلم به شمار میرود.
« این تلاش برای تطبیق با فضایی ناآشنا، یکی از سرچشمههای تعلیق آغازین است. »
شخصیتها و اجرا
Nick Robinson نیز در نقش جان، حضور قابلقبولی دارد و رابطهٔ او با مری بخشی از فضای سیاسی و فرهنگی زمانه را به داستان پیوند میزند. KiKi Layne در نقش بسی، در برابر سکوت و تردید بیگر، حضوری عاطفیتر و زمینیتر دارد. رابطهٔ این دو میتوانست در مرکز درام جای پررنگتری داشته باشد، اما فیلم همیشه فرصت نمیدهد تا پیوندشان از سطح کارکرد روایی فراتر برود.
در سوی دیگر، بازیگران خانوادهٔ دالتون به ایجاد حس اقتدار و فاصله کمک میکنند؛ آنان لزوماً با خشونتی آشکار روبهرو نمیشوند، اما همین عادیبودنِ قدرت و آسودگیشان گاه از هر نشانهٔ نمایشی مؤثرتر است. مجموع بازیها باورپذیر و گیراست، هرچند همهٔ شخصیتها از عمقی یکسان برخوردار نیستند.
تصویر و موسیقی؛ فشارِ فضای ناآرام تصویرپردازی Matthew Libatique فضای فیلم را با رنگهای گرفته، نورهای کمجان و قابهایی میسازد که اغلب حس محصوربودن دارند. خانهٔ ثروتمندان و فضاهای شهری، با وجود تفاوت ظاهری، هیچکدام کاملاً آرامشبخش نیستند. رنگهای برجسته در پوشش بیگر و برخی فضاهای زندگی او، در میان این تیرگی به چشم میآیند و به فردیت او بُعدی بصری میدهند.
دوربین در بسیاری از لحظهها بهجای آنکه شتابزده واقعه را دنبال کند، مکث میکند؛ این مکث گاه تنش را افزایش میدهد و گاه، بهویژه در بخشهای بعدی، به سنگینی و کندی میانجامد. موسیقی Kyle Dixon و Michael Stein نیز در شکلدادن به فضای نگرانکنندهٔ اثر نقشی اساسی دارد. موسیقی بیشتر از آنکه احساسات را بهروشنی توضیح دهد، نوعی اضطراب پیوسته زیر صحنهها میگستراند؛ حسی که انگار رویدادها از ابتدا در مسیری نامطمئن قرار گرفتهاند.
« KiKi Layne در نقش بسی، در برابر سکوت و تردید بیگر، حضوری عاطفیتر و زمینیتر دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هماهنگی صدا و تصویر در نیمهٔ نخست اثرگذار است، اما همین لحن تقدیرگرایانه در ادامه گاهی به فیلم اجازه نمیدهد پیچیدگی موقعیت را به اندازهٔ کافی باز کند. وقتی موسیقی از پیش بر فاجعه تأکید میگذارد، امکان غافلگیری یا تأمل مستقل تماشاگر اندکی محدود میشود. اقتباس و تغییرات معاصر انتقال داستان به زمانهٔ معاصر، فرصتی برای بازاندیشی در مضمونهای رمان فراهم میکند.
فیلم میکوشد نشان دهد تجربهٔ نژادپرستی و نابرابری با تغییر دورهٔ تاریخی از میان نمیرود، بلکه در سازوکارهای تازه و گاه مؤدبانهتر ادامه پیدا میکند. تضاد میان خیرخواهی اعلامشده و منافع واقعی، بهویژه در رابطهٔ بیگر با کارفرمایانش، از ایدههای محوری فیلم است. از این منظر، اقتباس صرفاً جایگزینکردن لباسها و نشانههای فرهنگی قدیمی با عناصر امروزی نیست؛ اثر میخواهد دربارهٔ معنای آن داستان برای مخاطب امروز پرسش کند.
اما همین بازنویسی، بخشی از نیروی نسخهٔ ادبی را نیز کمرنگ میکند. فیلم در برخی جاها پیچیدگیهایی را که میتوانستند تجربهٔ بیگر را دشوارتر و مسئلهدارتر کنند، تعدیل میکند و در نتیجه، شخصیت اصلی گاه بیش از اندازه قابلهمدلی یا قابلتوجیه به نظر میرسد. این انتخاب ممکن است بهقصد فاصلهگرفتن از برداشتهای قدیمی و مسئلهساز انجام شده باشد، اما هزینهاش آن است که روایت از بخشی از تناقض و تلخی خود محروم میشود.
اگر تماشاگر با رمان آشنا باشد، احتمالاً این فاصله را محسوستر خواهد یافت؛ بااینهمه، فیلم را باید اثری مستقل در گفتوگو با متن دانست، نه بازگویی وفادارانهٔ آن. افت نیمهٔ دوم و ناتمامیِ پایان پس از آنکه رخدادی تعیینکننده مسیر داستان را تغییر میدهد، فیلم با دشواری بیشتری پیش میرود.
« وقتی موسیقی از پیش بر فاجعه تأکید میگذارد، امکان غافلگیری یا تأمل مستقل تماشاگر اندکی محدود میشود. »
قوتها و کاستیها
روایت از تأنی و مشاهدهگری نیمهٔ نخست فاصله میگیرد و گاه به سمت لحظاتی پرتنشتر و پرهیاهوتر میرود، بیآنکه همیشه گذار میان این دو لحن را بهخوبی آماده کرده باشد. در نتیجه، نیمهٔ دوم بهتدریج حس میکند که مسیر اصلیاش را گم کرده است. مسئله این نیست که داستان باید همان جایی برود که تماشاگر انتظار دارد؛ بلکه باید تغییر جهت خود را از دل شخصیت و موقعیت بیرون بیاورد، و فیلم در این زمینه همیشه موفق نیست.
پایان نیز از همین ناپیوستگی آسیب میبیند. فیلم میخواهد پیامدهای اجتماعی و شخصی انتخابهای بیگر را به تصویری نهایی بدل کند، اما نتیجه برای برخی از مضمونهایی که پیشتر مطرح شدهاند بیش از اندازه ساده و کمعمق به نظر میرسد. در عوضِ آنکه پرسشهای اخلاقی و اجتماعیِ فیلم در ذهن تماشاگر پیچیدهتر شوند، بخشی از آنها در مسیری نسبتاً مستقیم جمع میشوند.
این جمعبندی، وزن بازیها و کیفیت بصری را از بین نمیبرد، اما مانع میشود اثر به ضربهٔ نهاییای برسد که زمینهٔ آغازینش نوید میداد. جمعبندی «Native Son» فیلمی است برخوردار از شروعی جذاب، بازیهای نیرومند و فضاسازی شنیداری و بصری ماندگار. نیمهٔ نخست با دقت، جهان دوپارهٔ بیگر را میسازد و از دل موقعیتی فردی، پرسشهایی بزرگتر دربارهٔ نژاد، طبقه و انتخاب را بیرون میکشد.
بااینحال، فیلم در ادامه از انسجام روایی فاصله میگیرد؛ تحول شخصیت اصلی به اندازهٔ کافی پیوند نمیخورد و پایان نیز آن عمق و پیچیدگی را که اثر وعده داده بود به دست نمیآورد. با وجود این لغزشها، فیلم بهسبب اجرای مرکزی Ashton Sanders و تلاشش برای گفتوگو با میراثی ادبی و اجتماعیِ دشوار، ارزش تماشا دارد.
« در نتیجه، نیمهٔ دوم بهتدریج حس میکند که مسیر اصلیاش را گم کرده است. »
جمعبندی
اثر بیش از آنکه اقتباسی کاملاً یکپارچه باشد، مواجههای جسورانه اما نابرابر با داستانی ماندگار است: فیلمی که در بخشهای آغازین پرسشهای مهمی میگشاید، اما در بخش پایانی برای نگهداشتن همهٔ آن پرسشها در کنار هم با دشواری روبهرو میشود.



ثبت دیدگاه