نقد و بررسی
نقد از غبار بپرس (Ask the Dust) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای ادبی در شهری غبارآلود «Ask the Dust» ساختهٔ رابرت تاون، اقتباسی از رمانی به همین نام نوشتهٔ جان فانته است؛ اثری که در لسآنجلسِ سالهای رکود بزرگ میگذرد و دو آدم بلندپرواز را در برابر یکدیگر قرار میدهد. آرتورو باندینی، نویسندهای جوان و جویای نام، به شهری آمده تا از دل فقر و گمنامی برای خود جایگاهی ادبی بسازد.
کامیلا لوپز، پیشخدمت مکزیکی، نیز در پی راهی برای گریز از محدودیتهای طبقاتی و رسیدن به زندگی بهتر است. برخورد این دو، در نگاه نخست، میتواند زمینهساز داستانی پرشور دربارهٔ عشق، جاهطلبی و تنهایی باشد. فیلم بیش از آنکه روایتگر عشقی آرام و استوار باشد، به کشمکش دو شخصیت میپردازد که هر یک میخواهند از جهان پیرامون خود فراتر بروند، اما هنوز با ترسها و ضعفهای خویش کنار نیامدهاند.
همین تضاد، امکانهایی دراماتیک پدید میآورد: نزدیکی و پسزدن، امید و بدگمانی، میل به دوستداشتهشدن و ناتوانی در رفتار مهربانانه. مسئله آن است که فیلم همیشه نمیتواند این ظرفیتها را به تجربهای عاطفی و منسجم تبدیل کند. لسآنجلس؛ پسزمینهای با شخصیت مستقل یکی از دستاوردهای روشن فیلم، ساختن تصویری از لسآنجلسِ دههٔ ۱۹۳۰ است؛ شهری که هم وعدهٔ فرصت میدهد و هم بوی شکست و فرسودگی از آن برمیخیزد.
این مکان صرفاً پسزمینهای برای برخورد عاشقانهٔ قهرمانان نیست: آرزوی شهرت آرتورو و تلاش کامیلا برای تغییر سرنوشتش، هر دو در نسبت با شهری معنا پیدا میکنند که برای تازهواردان هم امید میفروشد و هم تنهایی میآفریند. طراحی بصری فیلم بهجای آنکه فقط بر بازسازی جزئیات تاریخی تکیه کند، نوعی تصویرپردازی خیالانگیز و سینمایی را پیش میگیرد.
« آرتورو باندینی، نویسندهای جوان و جویای نام، به شهری آمده تا از دل فقر و گمنامی برای خود جایگاهی ادبی بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حاصل، شهری است که گاه بیش از اندازه مرتب و صیقلی به نظر میرسد؛ بااینحال، همین سبکپردازی به فیلم هویتی دیداری میدهد و آن را از بازسازیهای تاریخیِ صرفاً توضیحی جدا میکند. فضای لسآنجلس در بهترین لحظهها یادآور آن است که شهر برای شخصیتها فقط محل زندگی نیست، بلکه صحنهٔ آزمون آرزوها و خودفریبیهایشان نیز هست.
بخش مهمی از جذابیت فیلم از همین حالوهوا میآید. کامیلا؛ حضوری فراتر از نقش عاشقانه سلما هایک در نقش کامیلا یکی از مؤثرترین عناصر فیلم است. او شخصیتی را به تصویر میکشد که هم سرسختی و غرور دارد و هم آسیبپذیریاش را پنهان نمیکند. کامیلا تنها موضوع میل آرتورو یا انگیزهای برای پیشرفت داستان نیست؛ او برای خود نقشه و آرزو دارد و میکوشد در جهانی که انتخابهایش را محدود کرده، راهی برای بهدستآوردن اختیار زندگیاش پیدا کند.
جذابیت اجرای هایک در این است که کامیلا را به چهرهای یکدست تبدیل نمیکند. گاه تند و بیپرواست و گاه نشانههایی از تردید و نیاز عاطفی در رفتارش دیده میشود. بااینحال، فیلم در پرداختن به چشمانداز درونی او همیشه به اندازهٔ کافی مکث نمیکند. جاهطلبی و رنج کامیلا بهروشنی طرح میشوند، اما گاهی مسیر روایت چنان به آرتورو و دگرگونیهای او وابسته میشود که کامیلا بیشتر به نیرویی در داستانِ مرد نویسنده بدل میگردد تا قهرمانی با جهان مستقل خویش.
این کاستی، ارزش بازی هایک را کم نمیکند؛ بلکه فاصلهٔ میان توانایی بازیگر و محدودیتهای فیلمنامه را آشکارتر میسازد. آرتورو؛ نویسندهای که در دام خویش میافتد آرتورو شخصیتی دشوار و عمداً دوستداشتنینبودنی است. او به شهرت ادبی نیاز دارد، اما این نیاز با خودبزرگبینی و نوعی ناامنی عمیق درهم آمیخته است.
« بخش مهمی از جذابیت فیلم از همین حالوهوا میآید. »
شخصیتها و اجرا
تصویر نویسندهای که میخواهد جهان را با کلمات فتح کند، اما در روابط انسانی رفتاری ناپخته و گاه آزارنده دارد، میتوانست تضادی ثمربخش بسازد. فیلم نیز بهدرستی نشان میدهد که ادعای اعتمادبهنفس او اغلب پوششی بر ترس از شکست و تحقیر است. مشکل از جایی آغاز میشود که اثر برای فهماندن زخمهای آرتورو، بیش از اندازه بهانه فراهم میکند، بیآنکه همیشه پیامدهای رفتارش را با همان جدیت دنبال کند.
گذشته و احساس طردشدگی ممکن است رفتار او را توضیح دهند، اما توضیح بهمعنای توجیه نیست. وقتی او با کامیلا تندخو یا تحقیرآمیز رفتار میکند، فیلم گاهی چنان بر رنج پنهانش تأکید میگذارد که رنج طرف مقابل به حاشیه میرود. در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای همدلی با پیچیدگی شخصیت، از خودخواهی او خسته شود.
عشقی که میان کشش و فرسایش معلق میماند رابطهٔ آرتورو و کامیلا بر پایهٔ تضاد شکل میگیرد: دو نفر که به یکدیگر جذب میشوند، اما همزمان از پذیرش آسیبپذیری خود میترسند. فیلم از لحظههایی برخوردار است که میان آنها کشش و صمیمیتی باورپذیر پدید میآید؛ نگاهها، سکوتها و برخوردهای ناگهانی گاه نشان میدهند که پشت خصومت آشکارشان نیازی واقعی به دیدهشدن وجود دارد.
بااینهمه، این کشش بهندرت به رابطهای متقاعدکننده و پایدار تبدیل میشود. شمار زیادی از برخوردهای عاطفی بر دعوا، رنجاندن و پسزدن استوارند، درحالیکه فیلم به اندازهٔ کافی لحظههای آرام و روزمره نمیسازد تا روشن شود این دو چرا، ورای هیجان و جاذبهٔ نخستین، برای یکدیگر مهماند. همین کمبود باعث میشود شدت احساسات گاهی بیشتر اعلام شود تا آنکه در مسیر روایت شکل بگیرد.
« فیلم نیز بهدرستی نشان میدهد که ادعای اعتمادبهنفس او اغلب پوششی بر ترس از شکست و تحقیر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شیمی میان هایک و کالین فارل در بعضی صحنهها به چشم میآید، اما بهتنهایی نمیتواند جای خالیِ رشد تدریجی رابطه را پر کند. دشواری اصلی فیلم نه وجود تنش، بلکه ناتوانی در تبدیل آن به عشقی است که باورش کنیم. ریتم و لحن؛ میان رمانتیسم و ملودرام فیلم با زمان نسبتاً طولانی خود فرصت دارد جهان و شخصیتهایش را بسط دهد، اما این فرصت همیشه به سود روایت تمام نمیشود.
برخی بخشها چنان کش میآیند که تنش اصلی کمفروغ میشود و داستان، بهجای آنکه گامبهگام لایههای تازهای از رابطه یا آرزوهای شخصیتها را آشکار کند، به تکرار حالوهوایی مشابه بازمیگردد. تغییرهای عاطفی آرتورو و کامیلا نیز گاهی ناگهانیاند؛ گویی فیلم از یک وضعیت به وضعیت دیگر میپرد، بیآنکه فاصلهٔ میان این دو را بهاندازهٔ کافی پر کند.
از سوی دیگر، لحن اثر میان ملودرام، عاشقانه و مطالعهٔ روانشناختیِ یک نویسندهٔ جوان در نوسان است. این آمیختگی میتوانست به فیلم غنا ببخشد، اما مرزهای نامطمئن میان این لحنها بعضی صحنهها را تصنعی جلوه میدهد. حضور شخصیتهای فرعی و موقعیتهای جانبی نیز گاه به غنای جهان فیلم کمک میکند، اما همیشه در خط اصلی روایت ادغام نمیشود.
حاصل، اثری است که تصاویر و حالوهوایش از پیوستگی داستانیاش نیرومندترند. اقتباس و سایهٔ ادبیات رمان جان فانته برای بسیاری از مخاطبان، سرچشمهٔ اصلی ارزش این داستان است؛ بنابراین طبیعی است که اقتباس سینمایی ناگزیر با انتظار مقایسه روبهرو شود. رابرت تاون، که فیلمنامهنویس و کارگردان این اثر است، میکوشد زبان و جهان ادبی داستان را به تصویر و کنش سینمایی برگرداند.
« دشواری اصلی فیلم نه وجود تنش، بلکه ناتوانی در تبدیل آن به عشقی است که باورش کنیم. »
قوتها و کاستیها
اما آنچه در نثر میتواند از طریق صدای راوی، ذهنیت متناقض و لحن شخصی شخصیت شکل بگیرد، در سینما نیازمند انتخابهای دقیقتری در بازی، تدوین و ساختار صحنههاست. در اینجا، صدای درونی و خودتصویرسازی آرتورو اهمیت زیادی پیدا میکند، اما گاه میان ادبیبودنِ گفتار و طبیعیبودنِ بازی تعادل برقرار نمیشود.
فیلم بهوضوح به جهان کتاب دلبسته است، بااینحال این دلبستگی همیشه به بازآفرینیای روان و مستقل نمیانجامد. برای تماشاگرانی که رمان را نخواندهاند، برخی تغییرهای عاطفی ممکن است ناموجه یا مبهم بماند؛ و برای خوانندگان کتاب نیز احتمالاً فیلم در بازتاب زبری و انرژی متن اصلی کم میآورد.
این فاصله، بیش از آنکه خطایی یگانه باشد، به دشواری تبدیل ذهنیت ادبی به روایت تصویری مربوط است. جمعبندی «Ask the Dust» فیلمی است که بیش از هر چیز با فضای تاریخی و اجرای سلما هایک در ذهن میماند. تصویر لسآنجلسِ دوران رکود، رؤیای خام شهرت و تنهایی آدمهایی که میخواهند از جایگاه خود فراتر بروند، مصالح مناسبی برای یک درام عاشقانه و ادبی فراهم میکنند.
فیلم در لحظههایی نیز موفق میشود کشش میان دو شخصیتش را زنده کند و نشان دهد که عشق، در این جهان، از غرور و ترس و زخمهای شخصی جدا نیست. اما ظرفیتهای اثر بهطور کامل به ثمر نمیرسند. روایت کشدار میشود، رابطهٔ مرکزی بیش از اندازه به نزاع و تحقیر تکیه میکند و آرتورو با خودشیفتگی و بدرفتاریاش گاه راه همدلی را میبندد.
« فیلم بهوضوح به جهان کتاب دلبسته است، بااینحال این دلبستگی همیشه به بازآفرینیای روان و مستقل نمیانجامد. »
جمعبندی
پایانبندی نیز برای بعضی مخاطبان میتواند از نظر معنایی مبهم بماند، هرچند پرداختن بیشتر به آن مستلزم ورود به محدودهٔ داستانیای است که بهتر است دستنخورده بماند. در نهایت، فیلم اثری دیدنی اما نابرابر است: تصویری خوشساخت از شهری پرآرزو و حضوری بهیادماندنی از هایک، در کنار عاشقانهای که احساساتش را بیش از آنکه پرورش دهد، با صدای بلند اعلام میکند.



ثبت دیدگاه