نقد و بررسی
نقد فرزندان الکتریکی (Electrick Children) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای بر مرز ایمان و کشف «Electrick Children» از ایدهای نامتعارف نیرو میگیرد: دختری پانزدهساله که در جامعهای بسته و مذهبی بزرگ شده، برای نخستینبار صدای موسیقی را از نوار کاستی ممنوع میشنود؛ اندکی بعد، بارداریاش را به آن تجربه پیوند میزند و راهی لاسوگاس میشود تا خوانندهٔ نوار را بیابد.
ربکا توماس این موقعیت را نه صرفاً بهعنوان معمایی دربارهٔ منشأ بارداری، بلکه چون دریچهای به ذهن نوجوانی مینگرد که هنوز واژگان و تجربهٔ لازم برای فهم جهان را ندارد. همین محدودیت، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم یکی از دشواریهای آن: مخاطب باید در فضایی همراه شخصیت بماند که باورهایش از بیرون سادهلوحانه به نظر میرسند، اما برای خود او حقیقتی تمامعیارند.
فیلم از همان آغاز میان واقعیت روزمره و خیال معنوی معلق میماند. داستان پرسشهایی دربارهٔ ایمان، بدن، اطاعت و انتخاب پیش میکشد، بیآنکه شتابزده آنها را به بحثی نظری تبدیل کند. روایت از زاویهٔ نگاه ریچل به ما اجازه میدهد تجربهٔ او را جدی بگیریم، حتی وقتی تعبیرش از رویدادها با برداشت متعارف ما سازگار نیست.
این رویکرد، اثر را از تمسخر باورهای دینی دور میکند و در عوض نشان میدهد که چگونه یک نوجوان ممکن است برای رویدادی بزرگ و هراسآور، معنایی بسازد که در جهان ذهنیاش قابلتحمل باشد. موسیقی؛ صدایی از بیرون جهان بسته نوار کاست در فیلم فقط وسیلهای برای رساندن موسیقی نیست؛ شیئی است که مرزهای جهان ریچل را میشکافد.
« فیلم از همان آغاز میان واقعیت روزمره و خیال معنوی معلق میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او در مواجهه با صدای راکاندرول، نه تنها با یک ژانر موسیقایی تازه، بلکه با نوعی امکان تازه روبهرو میشود: اینکه جهان بیرون میتواند پرتحرک، نامطمئن، جسمانی و پر از انتخاب باشد. موسیقی برای او هم نیرویی حسی است و هم تجربهای رازآلود؛ صدایی که در ذهنش به امری مقدس بدل میشود، زیرا هنوز راه دیگری برای فهم شدت تأثیرش ندارد.
فیلم رابطهٔ میان موسیقی و ایمان را با ظرافتی قابلتوجه صورتبندی میکند. هر دو میتوانند تجربههایی فراتر از زبان و استدلال باشند؛ چیزی که انسان احساس میکند، پیش از آنکه بتواند توضیحش دهد. از این رو، برداشت ریچل از نوار را نباید تنها شوخی داستانی یا اشتباهی کودکانه دانست. او از راه موسیقی با احساس آزادی و تمنا آشنا میشود، اما آن احساس را با چارچوبهایی تفسیر میکند که از کودکی به او آموختهاند.
تضاد میان صدای تازه و واژگان کهنه، یکی از خلاقانهترین لایههای فیلم است. ریچل و بازی جولیا گارنر جولیا گارنر نقش ریچل را با ترکیبی از سرزندگی، احتیاط و کنجکاوی میسازد. بازی او بر اغراق متکی نیست؛ شخصیتش کمتر توضیح میدهد و بیشتر از راه نگاه، مکث و واکنشهای کوچک خود را آشکار میکند.
ریچل در آغاز، دختری است که جهان را با شگفتی میبیند، اما این شگفتی به معنای ضعف یا ناتوانی نیست. او بهتدریج نشان میدهد که میتواند تصمیم بگیرد، خطر کند و در برابر ترتیباتی که دیگران برای آیندهاش در نظر گرفتهاند، مقاومت کند. مهمترین دستاورد گارنر آن است که معصومیت شخصیت را با حماقت یکی نمیگیرد.
« فیلم رابطهٔ میان موسیقی و ایمان را با ظرافتی قابلتوجه صورتبندی میکند. »
شخصیتها و اجرا
ریچل ممکن است از سازوکارهای اجتماعی و جنسی بیرون از جامعهٔ خود آگاه نباشد، اما میل به یافتن پاسخ و انتخاب مسیرش در او نیرومند است. اجرای بازیگر این دو وجه را کنار هم نگه میدارد: دختر جوانی که از بسیاری چیزها بیخبر است، و انسانی که بهطرزی غریزی میداند نمیخواهد زندگیاش را دیگران به جای او تعیین کنند.
حضور لیام آیکن و روری کالکین نیز فضایی برای برخورد نگاههای متفاوت فراهم میکند، هرچند تمرکز عاطفی فیلم همچنان بر تجربهٔ ریچل باقی میماند. جامعهٔ بسته و معنای انتخاب محیط مذهبی فیلم صرفاً پسزمینهای دورافتاده برای یک سفر جادهای نیست. قواعد و مناسبات آن، محدودهٔ انتخابهای ریچل را تعیین میکنند و نشان میدهند که تصمیم فردی در چنین فضایی چه هزینهای میتواند داشته باشد.
فیلم در ترسیم این جامعه، بیش از آنکه به توضیح مفصل ساختار آن بپردازد، بر اثر قواعد بر زندگی روزمره تأکید میکند: چه چیزی ممنوع است، چه چیزی پذیرفتنی شمرده میشود و چه کسی حق دارد دربارهٔ آیندهٔ دختران تصمیم بگیرد. در همین زمینه، سفر ریچل به لاسوگاس معنایی دوگانه پیدا میکند. او در پی یافتن خوانندهٔ نوار است، اما حرکتش همزمان خروج از نظمی است که برایش آیندهای از پیشنوشتهشده در نظر گرفته.
بااینحال، فیلم جهان بیرون را به بهشتی بیدردسر تبدیل نمیکند. مواجهه با آدمها و فضاهای تازه، آزادی را با سردرگمی و آسیبپذیری همراه میسازد. این انتخاب هنری مهم است: بلوغ نه ورود ساده به جهانی بهتر، بلکه روبهروشدن با پیچیدگیهایی است که پیشتر فرصت شناختشان وجود نداشته است. سفر، تصویر و فضای رؤیاگونه تصویرپردازی فیلم در تقویت حس عبور نقش مهمی دارد.
« جامعهٔ بسته و معنای انتخاب محیط مذهبی فیلم صرفاً پسزمینهای دورافتاده برای یک سفر جادهای نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضاهای باز، جادهها و چشماندازهای گرم و آفتابی، در کنار جهان محدود و محصور آغاز داستان، به سفر حالوهوایی رؤیاگونه میبخشند. فیلم گاهی ترجیح میدهد حس و فضا را جایگزین توضیح مستقیم کند؛ گویی تماشاگر نیز همراه ریچل وارد سرزمینی شده که قواعدش هنوز روشن نیست. این شیوه با وضعیت ذهنی شخصیت تناسب دارد و تجربهٔ کشف را به چیزی دیداری و شنیداری بدل میکند، نه فقط مجموعهای از رخدادهای داستانی.
این ظرافت بصری گاه به سود فیلم تمام میشود و گاه از انسجام آن میکاهد. برخی لحظهها چنان بر حالوهوا تکیه دارند که پیوندشان با مسیر روایی سست به نظر میرسد. پراکندگی روایت، بهویژه هنگامی که فیلم میخواهد هم سفر نوجوانانه را پیش ببرد و هم لایههای خانوادگی و مذهبی را بگشاید، محسوس است.
در نتیجه، فیلم در بهترین لحظههایش همچون خاطرهای نیمهشفاف از کشف و آزادی عمل میکند، اما در بخشهایی دیگر چنین مینماید که صحنهها بیش از آنکه زنجیرهای محکم بسازند، کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. ریتم و محدودیتهای روایت نقطهضعف اصلی «Electrick Children» ناپایداری ریتم آن است. فیلم گاهی برای پروراندن تجربهٔ عاطفی ریچل مکث میکند و فرصت میدهد تماشاگر در فضای تازه تنفس کند؛ گاهی نیز رخدادها را چنان آسان به هم پیوند میدهد که باورپذیری داستان آسیب میبیند.
برخی تصادفها و برخوردها بیشتر به نیاز فیلمنامه پاسخ میدهند تا به منطق شخصیتها. این مسئله بهخصوص در بخشهایی که مسیر فیلم از مشاهدهٔ آرام به پیشبرد سریعتر ماجرا میرسد، آشکار میشود. بااینهمه، شلختگی روایی تمام اثر را بیاثر نمیکند. فیلم بهجای آنکه هر پرسش را با دقتی مکانیکی ببندد، بخشی از ابهام را حفظ میکند؛ تصمیمی که با ذهنیت قهرمان نوجوانش تناسب دارد، هرچند همیشه به نتیجهای کاملاً رضایتبخش نمیرسد.
« این ظرافت بصری گاه به سود فیلم تمام میشود و گاه از انسجام آن میکاهد. »
قوتها و کاستیها
بهتر است از فیلم انتظار معمایی منظم با پاسخهایی روشن نداشت. ارزش آن بیشتر در برخورد دو جهان، و در ثبت لحظههایی است که ریچل برای نخستینبار با میل و امکان انتخاب روبهرو میشود. بعضی گرهها و فرجام داستان نیز از نظر عاطفی کمرمقتر از وعدهای هستند که ایدهٔ آغازین میدهد؛ اما پرداختن بیشتر به این جنبهها میتواند تجربهٔ تماشاگر تازه را مخدوش کند.
جمعبندی «Electrick Children» فیلمی مستقل و ناهموار است که ایدهای کنجکاویبرانگیز را با حساسیتی انسانی دنبال میکند. پیوند موسیقی با ایمان، نگاه لطیف به تجربهٔ بلوغ و بازی چندلایهٔ جولیا گارنر از مهمترین امتیازهای آناند. در مقابل، روایت گاه پراکنده میشود، بعضی رخدادها تصنعی به نظر میرسند و مسیر داستان به انسجامی که از طرح اولیه انتظار میرود دست نمییابد.
بااینحال، فیلم در تصویرکردن نخستین شکافها در دیوار یک جهان بسته موفق است: صدایی که از نوار بیرون میآید، جادهای که از خانه دور میشود و دختری که میکوشد معنای تجربهٔ خود را به زبان خودش بفهمد. این اثر بیش از آنکه پاسخهایی قطعی عرضه کند، بر حالوهوای کشف تکیه دارد؛ بر لحظهای که باورهای بهارثرسیده با تجربهٔ شخصی برخورد میکنند و فرد ناچار میشود میان آن دو راهی برای زیستن پیدا کند.
« بهتر است از فیلم انتظار معمایی منظم با پاسخهایی روشن نداشت. »



ثبت دیدگاه