نقد و بررسی
نقد راه رفتن روی ابرها (A Walk in the Clouds) | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای که از دلِ یک تظاهر آغاز میشود «A Walk in the Clouds» فیلمی است که از همان ابتدا بیش از آنکه بر غافلگیری روایی تکیه کند، بر کیفیت عاطفی موقعیت خود حساب باز میکند. پل ساتن، سرباز بازگشته از جنگ، در مسیر سفر با ویکتوریا آشنا میشود؛ زنی باردار که از مواجهه با خانوادهٔ سنتیاش بیم دارد.
درخواست او از پل برای ایفای نقش همسرش، زمینهساز ورود مرد غریبه به جهانی خانوادگی و پرتنش میشود؛ جهانی که تاکستان، خاطره و رسمورسوم در آن به اندازهٔ شخصیتها اهمیت دارند. فیلم از این موقعیت آشنا، قصهای دربارهٔ نقشبازیکردن و صمیمیت میسازد: آیا دو آدم میتوانند زیر سایهٔ یک دروغ کوچک، به حقیقتی عاطفی برسند؟
پاسخ فیلم روشن است، اما مسیر رسیدن به آن برای تماشاگرانی که به عاشقانههای کلاسیک علاقه دارند، همچنان دلپذیر میماند. اثر از پیچیدهکردن طرح خود پرهیز میکند و بهجای آن، بر لحن ملایم و حسوحال رمانتیکش تکیه دارد. پل ساتن؛ غریبهای میان دو جهان پل در آغاز فیلم مردی است که هنوز جایگاه خود را در زندگی پس از جنگ پیدا نکرده است.
« اثر از پیچیدهکردن طرح خود پرهیز میکند و بهجای آن، بر لحن ملایم و حسوحال رمانتیکش تکیه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازگشت به خانه برای او به معنای بازگشت ساده به گذشته نیست؛ رابطهٔ زناشوییاش با بتی از ابتدا بر شناختی اندک بنا شده و تجربهٔ جنگ نیز بر نگاهش به زندگی سایه انداخته است. برخورد با ویکتوریا او را به مسیری میکشاند که در آن، برای مدتی کوتاه، عضوی از خانوادهای دیگر میشود. کیانو ریوز در این نقش، از وقار و سکوتی بهره میگیرد که با منش کمحرف پل سازگار است.
بازی او بیشتر بر حضور آرام و واکنشهای ظریف استوار است تا بر نمایشهای پرهیجان. این انتخاب به شخصیت نوعی فروتنی میبخشد و او را در برابر خانوادهٔ پرشور و پرنفوذ آراگون، چهرهای بیرونی و تا اندازهای آسیبپذیر نشان میدهد. گاه همین کمصدایی ممکن است در کنار بازیهای پررنگتر، کمرمق به نظر برسد؛ با این حال، برای مردی که هنوز با زندگی خود آشتی نکرده، این سکون معنایی دارد.
ویکتوریا و فشار خانواده ویکتوریا فقط محرک داستان عاشقانه نیست؛ او در میانهٔ کشمکشی شخصی قرار دارد. ترس از داوری خانواده، وابستگی به خانه و میل به استقلال، او را میان دو سویهٔ متعارض گرفتار میکند. بازی آیتانا سانچس-خیخون به این شخصیت گرما و آسیبپذیری میدهد و رابطهٔ او با پل را از یک تمهید داستانی صرف فراتر میبرد.
« برخورد با ویکتوریا او را به مسیری میکشاند که در آن، برای مدتی کوتاه، عضوی از خانوادهای دیگر میشود. »
شخصیتها و اجرا
نزدیکی این دو بهتدریج و در متن موقعیتهای روزمره شکل میگیرد، نه با شتابی ناگهانی. خانوادهٔ آراگون نیز درام را از سطح رابطهٔ دو نفره بیرون میآورد. پدر ویکتوریا، با اقتدار و سختگیریاش، نمایندهٔ نظمی است که حفظ آبرو و فرمانبرداری را جدی میگیرد؛ در مقابل، پدربزرگ خانواده حضوری نرمتر و شوخطبعانهتر دارد.
آنتونی کویین به این نقش طراوت و جذابیت میبخشد و در کنار بازی پرتنشتر جیانکارلو جانینی، به فضای خانوادگی فیلم رنگی زنده میدهد. بااینهمه، برخی شخصیتها گاهی بیش از آنکه پیچیدگی مستقل داشته باشند، در خدمت ساختن مانع یا پشتیبان مسیر عاشقانه قرار میگیرند. تاکستان؛ منظرهای که بخشی از روایت است تاکستان در فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ مکانی است که شخصیتها را از زندگی پیشینشان جدا میکند و به آنها فرصت میدهد در فضایی دیگر، خود را بازشناسند.
گسترهٔ زمینهای سبز، ردیفهای انگور و نور گرم فضا، کیفیتی رؤیایی به روایت میبخشد. فیلم با قابهای باز و تصویرهای چشمنواز، حسی از فراخی و رهایی میآفریند؛ گویی طبیعت امکان مکثی فراهم میکند که در خانه و شهر بهسادگی به دست نمیآید. صحنههای کار در تاکستان و آیینهای مربوط به برداشت انگور، از ماندگارترین بخشهای بصری فیلماند.
« نزدیکی این دو بهتدریج و در متن موقعیتهای روزمره شکل میگیرد، نه با شتابی ناگهانی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این لحظهها رابطهٔ عاطفی شخصیتها را بیآنکه پیوسته به گفتوگوهای توضیحی متوسل شوند، از راه حرکت، تماس و مشارکت در کار مشترک پیش میبرند. در نتیجه، منظرهها فقط چشمنواز نیستند؛ به زبان احساس بدل میشوند. دوربین امانوئل لوبزکی در ثبت این فضاها نقش مهمی دارد و به فیلم بافتی شاعرانه میبخشد.
ملودرام، موسیقی و میراث عاشقانههای قدیمی آلفونسو آراو فیلم را در قالب ملودرامی رمانتیک میسازد؛ قالبی که احساسات را آشکارا و بیپرده عرضه میکند. اثر از اشک، خشم، امید و آشتی فاصله نمیگیرد و چندان علاقهای به خویشتنداری سرد یا ابهامهای مدرن ندارد. همین صراحت ممکن است برای برخی تماشاگران دلنشین باشد و برای برخی دیگر به اغراق نزدیک شود.
فیلم از همان سنتی میآید که عشق را نیرویی دگرگونکننده میبیند و خانواده را صحنهٔ اصلی آزمون این دگرگونی قرار میدهد. موسیقی موریس ژار با ارکستراسیون پرشور و رنگوبویی رمانتیک، حالوهوای اثر را تقویت میکند. گاهی اما موسیقی چنان پیوسته و برجسته حاضر است که بهجای همراهی با احساس صحنه، آن را برای تماشاگر مشخص میکند.
« در نتیجه، منظرهها فقط چشمنواز نیستند؛ به زبان احساس بدل میشوند. »
قوتها و کاستیها
در لحظههایی که تصویر و بازیگران خود توان انتقال عاطفه را دارند، این تأکید میتواند از ظرافت تجربه بکاهد. بااینحال، موسیقی بخشی جداییناپذیر از هویت کلاسیک و احساساتی فیلم است و با مناظر وسیع و رنگآمیزی گرم آن هماهنگی دارد. قصهای آشنا با ریتمی نابرابر ضعف اصلی فیلم، تازگی اندک طرح آن است.
تظاهر به ازدواج، مخالفت پدر، نزدیکی تدریجی دو شخصیت و وعدهٔ یک سرانجام عاشقانه، همگی از عناصر آشنای ملودراماند. فیلم این عناصر را با چنان اطمینانی به کار میگیرد که کمتر میکوشد آنها را دگرگون کند. بنابراین، بخشی از مسیر داستان برای مخاطبی که با این گونهٔ روایی آشناست، قابل پیشبینی خواهد بود.
فیلم همچنین بهجای آنکه پیامدهای بعضی تعارضها را با پیچیدگی بیشتری بررسی کند، گاه به راهحلهای ساده و احساسبرانگیز پناه میبرد. ریتم نیز در همهٔ بخشها یکدست نیست. فضای آرام تاکستان به فیلم فرصت تنفس میدهد، اما بعضی صحنهها بیش از نیاز خود ادامه مییابند و مکثهای عاطفی به کشآمدن روایت نزدیک میشوند.
« در لحظههایی که تصویر و بازیگران خود توان انتقال عاطفه را دارند، این تأکید میتواند از ظرافت تجربه بکاهد. »
جمعبندی
بااینحال، همین کندی در لحظاتی که تماشاگر بخواهد در منظرهها و فضای دلنشین فیلم غرق شود، میتواند بخشی از جذابیت آن باشد. تجربهٔ فیلم تا اندازهای به انتظار مخاطب بستگی دارد: کسی که حادثه و تحول پیدرپی میخواهد، احتمالاً با آن صبور نخواهد بود؛ علاقهمند به عاشقانههای آرام، ممکن است از این مکثها استقبال کند.
جمعبندی «A Walk in the Clouds» بیش از آنکه با پیچیدگی داستانی یا نوآوری در شخصیتپردازی به یاد بماند، با فضای عاشقانه و تصویرهای چشمنوازش اثر میگذارد. بازیهای دلنشین، حضور گرم خانوادهٔ آراگون و زیبایی تاکستان، به فیلم کیفیتی آرام و خیالانگیز میدهند؛ در برابر، قصهٔ آشنا، ریتم گاه کند، موسیقی پررنگ و گرایش به شیرینی ملودرام از ظرافت آن میکاهند.
این فیلم برای مخاطبی مناسب است که از عاشقانههای قدیمی و احساساتی لذت میبرد و پیشبینیپذیری را مانعی جدی نمیداند. ارزش اصلیاش در ساختن حالوهوایی است که تماشاگر را برای مدتی از شتاب روزمره بیرون میبرد و به جهانی آفتابی، خانوادگی و سرشار از احساس میبرد؛ جهانی که شاید چندان تازه نباشد، اما همچنان میتواند دلنشین و تماشایی باشد.



ثبت دیدگاه